درویش! مکن ناله ز شمشیر اَحِبّا   کاین طایفه از کشته ستانند غرامت!
در خرقه زن آتش، که خمِ ابرویِ ساقی   بر می‌شکند گوشه‌ی محرابِ امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم!   بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ   پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت