به نام خدا
خون شفق ...
دروازه سحر ،
در انتظار آمدن کاروان صبح ،
آغوش مات ِخسته ي خود را گشوده بود ،
صبح از کران نيلي خاور نمي دميد .
گرد ملال ، رنگ شفق را زدوده بود .
***
در سينه ي برهنه ي آن پهندشت باز ،
آن جا که رشته هاي کلاف سپيد صبح ،
ريزد به روي پيکر خاوش صخره ها ،
آن جا که از شراره ي خورشيد نيم روز ،
وا مانده کام تشنه ي سوزان درّه ها ،
آن جا که آفتاب
از روي نخل هاي کهن مي کند غروب ،
آن جا که ماهتاب ، بر کشت زار باديه ها مي کند طلوع ؛
در بستر سکوت ،
شهري غنوده بود
***
آن جا ميان مسجد آن شهر بي خروش ،
- چون روز هاي پيش -
در نيم رنگ روشني سيمگون فجر
بانگي بلند شد .
بانگ اذان صبح .
محراب پاک مسجد کوفه به صد فسوس ،
آغوش برگشود ،
وان جاودانه مرد ،
- آن راز نا شناخته ي عالم وجود -
شد در نماز و راز .
فارغ ز خويش و غرق به نوشيدني سجود -
***
تصوير يک شبه ،
از گوشه اي خزيد ،
دستي بلند شد .
برقي ميان پرده تار هوا جهيد ...
***
گُلرنگ شد ز خون شفق آسمان صبح .
بادي وزيد و ناله ي غم ريخت روي خاک .
آشفت موج و سينه دريا غريو کرد .
روحي بزرگ رفت بدان جايگاه پاک .
***
آن روز شام شد .
وقتي که روشنايي اندوه رنگ ماه ،
بر شهر شب گرفته ي افسرده ، رنگ زد ؛
وقتي که باز شب شد و اندوه بي کسي ،
بر سينه هاي مردم درمانده ، چنگ زد ؛
***
در کوچه هاي خلوت و خاموش آن ديار :
آن جا که جز نسيم نمي گيريدش سراغ ،
آن جا که در سياهي اندوه بار شب ،
جز نور ماه نيست در ان کلبه ها چراغ ،
- در زاغه هاي شهر -
هر گوشه هر کنار ،
يک کودک يتيم !
يک چشم اشک بار ،
يک مادر فقير ،
يک ظرف بي غذا ،
يک سفره ي فتاده تهي روي يک حصير ،
در انتظار ماند ...
شاعر : محمد علي شرفي