در همين سال شهادت محمد بود، كه ابراهيم در ماه رمضان و يا اوائل شوال سنه 145 پرچم مخالفت با حكومت منصور را برافراشت ، عده بسيارى از مردم شهرهاى فارس و بصره را در اين راه همراه خود كرد و مردم كه از ستم منصور، سخت ناراحت شده و بستوه آمده بودند از روى ميل و اشتياق با ابراهيم بيعت مى كردند.
جريان مبارزات ابراهيم را به منصور گزارش دادند، منصور كه در اين هنگام به شهرسازى بغداد، اشتغال داشت ، از آن دست كشيد و از شدت ناراحتى همه تفريحات و كارها را تعطيل كرد، چه آنكه مطلع شده بود، حدود صد هزار نفر در ركاب ابراهيم آماده جنگ هستند. و خطر بسيار نزديك و جدى است !
منصور برادرزاده خود، عيسى بن موسى را طلبيد و او را با سپاه مجهزى به جنگ ابراهيم فرستاد.
از كوفه براى ابراهيم خبر بردند كه مردم كوفه خود را براى جان نثارى و يارى او آماده كرده اند: ابراهيم با سپاه خود به جانب كوفه رهسپار شد، وقتى كه در راه به شانزده فرسخى كوفه به سرزمين باخمرى رسيدند، سپاه منصور سر رسيد، و دو سپاه در برابر هم قرار گرفتند و نائره جنگ شعله ور شد، اما به خوبى پيروزى و تفوق سپاه ابراهيم بر سپاه منصور آشكار بود، ولى يك پيش آمد، ورق را برگرداند و موجب شكست سپاه ابراهيم شد، و آن اين بود.
سپاه منصور و حتى عيسى بن موسى ، فرمانده سپاه ، پشت به جنگ كرده و راه فرار را بر قرار اختيار كرده بودند، در اين هنگام ، شدت گرمى جنگ ، ابراهيم را كلافه كرده بود، ابراهيم براى رفع گرما تكمه هاى قباى خود را گشود و پوشش سينه را رد كرد، در همين لحظه ناگهان شخصى كه معلوم نشد چه كسى بود، تيرى به طرف ابراهيم انداخت و اين تير بر گودى گلوى ابراهيم وارد آمد، و پس از لحظه اى ابراهيم از پاى درآمد و شهيد شد، وقتى كه لشكر منصور از شهادت او مطلع شدند، جان گرفتند و برگشتند، طولى نكشيد كه بر لشكر ابراهيم فائق شدند، و سر ابراهيم را از بدن جدا كرده و براى منصور فرستادند.
منصور آنرا براى عبرت مردم كوفه فرستاد و مدتى آن را در آنجا نصب كردند.