پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
جمعه 19 اسفند 1390 11:30 PMعبدالله محض فرزند حسن مثنى ، و فرزندانش همچون محمد (ملقب به نفس زكيه ) و ابراهيم از مردان آگاه و شجاع و غيور بودند، كه به خوبى درك كرده بودند كه تا هر زمان قدرت خلافت اسلامى و رهبرى آن در دست بنى اميه است ، از اسلام عزيز جز نامى باقى نمى ماند و قوانين عاليقدر اسلام زير چكمه بنى اميه از بين مى رود. از اين رو با عزمى راسخ و نهضتى پيگير و دامنه دار بر ضد حكومت بنى اميه به تلاش پرداختند، تا آن هنگام كه وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان (يازدهمين خليفه اموى ) كشته شد،
اقتدار بنى اميه رو به ضعف و زوال رفت ، در اين موقع عبدالله محض و دو پسرش محمد و ابراهيم و برادرش محمد ديباح و عده اى از بنى هاشم و بنى عباس كه از آنها منصور دوانيقى و برادران او سفاح و ابراهيم بودند از فرصت استفاده كرده در ابواء اجتماع كردند و با پسران عبدالله محض به عنوان خلافت بيعت نمودند، و محمد (ملقب به نفس زكيه ) را به عنوان خليفه نصب نمودند.
محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله همواره با تبليغات دامنه دار بر ضد حكومت پليد بنى اميه ، مردم را به دور خود مى خواندند، و در فكر نهضت اساسى و گرفتن دستگاه حكومت بودند.
ولى طولى نكشيد كه حكومت بنى اميه سرنگون شد، اما بنى عباس حكومت را به دست گرفتند، محمد و ابراهيم كه بنى عباس را مى شناختند از اين نظر كه بقول معروف سگ زرد برادر شغال است ، سخت از اين پيش آمد ناراحت بودند، مدتى براى حفظ خود، خود را پنهان كردند و در پى فرصت مى گشتند كه آب از دست رفته را بجوى خود برگردانند.
سفاح وقتى كه بر مسند خلافت نشست هيچگاه از ياد اين دو نفر بيرون نمى رفت ، و همواره در فكر اين بود كه مبادا اين دو مرد آزاده نهضت و شورش كنند.
سفاح ، مكرر عبدالله محض را احضار مى كرد و از او درباره پسرانش جويا مى شد، تا اينكه روزى به عبدالله گفت :
پسران خود را تو پنهان كرده اى و بدانكه هر دو پسرانت را خواهم كشت .
پس از سفاح ، وقتى منصور بر مسند خلافت نشست ، او بيش از برادرش در مورد پسران عبدالله ، هراس داشت ، از اين رو در تعقيب آنها كوشش فراوان كرد، و در سنه 140 به عنوان حج به مكه رفت و سپس به مدينه مراجعت كرد و در مدينه عبدالله محض را طلبيد و از پسرانش جويا شد، عبدالله اظهار بى اطلاعى كرد، منصور سخت به عبدالله تندى كرد و به او ناسزا گفت و سپس دستور داد تا او را در مدينه زندانى كردند و مرد جلادى بنام رياح بن عثمان را ماءمور زندان نمود، و پس از عبدالله عده ديگرى را نيز گرفتند و زندانى كردند، و در زندان ، فوق العاده به آنها سخت مى گرفتند به گونه اى كه تدريجا يكى پس از ديگرى در زندان از بين مى رفتند.
زندان بقدرى سخت بود كه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين از اسحاق بن عيسى روايت مى كند، روزى عبدالله محض در زندان براى پدرم پيغام داد كه نزد من بيا، پدرم از منصور اجازه گرفت و به زندان رفت ، عبدالله گفت تو را خواستم كه برايم قدرى آب بياورى ، زيرا خيلى تشنه ام پدرم شخصى را فرستاد، كوزه آبى به زندان بردند، عبدالله همينكه كوزه را به دهان گذاشت كه از آن آب بياشامد، يكى از ماءموران زندان سر رسيد و چنان با لگد به آن كوزه زد، كه آن كوزه به دندان عبدالله خورد و چند دندان او را شكست .
سه سال بدين منوال گذشت . ولى هر چه بر شدت افزودند، عبدالله جاى پسران خود را نشان نداد، تا آنجا كه گفت : امتحان من از ابراهيم خليل شديدتر است ، چه آنكه او ماءمور ذبح فرزندش شد و اين ذبح اطاعت از خدا بود ولى به من امر مى كنند كه جاى فرزندانم را نشان دهم تا آنها را بكشند، در صورتى كه كشتن آنها معصيت خدا است .
سرانجام محمد و ابراهيم ، قيام كردند، و كشته شدند و به دستور منصور، سر ابراهيم را بزندان نزد عبدالله بردند، و عبدالله نيز پس از مدتى در زندان از دنيا رفت .