پاسخ به:داستان باستان آیت الله نوری
جمعه 19 اسفند 1390 11:28 PMعيسى مى دانست كه تا تسليم بنى عباس نشود از چنگ ظلم آنها در امان نخواهد ماند، از طرفى تسليم شدن نيز از ساحت مقدس او دور بود. و بدون يك نهضت هم نبايد خود را به هلاكت انداخت ، شرائط نهضت هم نبود.
لذا راه سوم را كه همان متوارى بودن باشد كه يكنوع مبارزه منفى و نهى از منكر عملى بود انتخاب كرد، در اينجا مناسب است بطور فشرده به تشريح وضع زندگى ساده او در مخفيگاه بپردازيم و از اين رهگذر به اختناق و عدم آزادى زمامداران خودكام بنى عباس پى ببريم .
براى ترسيم اين مطلب كافى است كه به اين روايت دقت كنيد:
ابوالفرج در مقاتل الطالبيين مى نويسد: يحيى فرزند حسين بن زيد (برادر زاده عيسى ) مى گويد:
روزى به پدرم گفتم : بسيار دوست دارم بگوئى عمويم (عيسى بن زيد) در كجا است ؟ تا بروم با او ملاقات كنم ، براى مثل من ناپسند است كه عمويش را نديده باشد.
پدرم گفت :
از اين خيال بيرون باش ، چه آنكه عموى تو عيسى خود را پنهان كرده است ، و دوست ندارد كه شناخته شود، مى ترسم اگر ترا به سوى او راهنمائى كنم و نزد او بروى او به سختى و دشوارى بيفتد و منزل خود را تغيير دهد.
بسيار اصرار كردم تا اينكه پدرم را راضى نمودم ، كه مكان عيسى را به من نشان دهد، و به من گفت : فرزندم عموى تو در كوفه است ، از مدينه به كوفه مسافرت كن ، چون به كوفه رسيدى از محله بنى حى سؤ ال كن ، وقتى كه آن محله را شناختى برو به فلان كوچه (و آن كوچه را براى او وصف كرد) وقتى كه به آن كوچه رفتى خانه اى را داراى چنين اوصافى مى بينى (اوصاف آنرا گفت ) عموى تو در آن خانه سكونت دارد، ولى نزديك خانه نشين ، بلكه برو در اوائل كوچه بنشين تا وقت مغرب ، آنگاه مردى مى بينى بلند قامت ، در سن پيرى ، داراى صورت ملكوتى كه آثار سجده در پيشاپيش نمايان است ، و لباسى از پشم در تن دارد و شترى را در پيش انداخته ، از سقائى برگشته ، بهر قدمى كه بر مى دارد، ذكر خدا مى گويد و اشك تاءثر از اوضاع روزگار از چشمانش فرو مى ريزد، همان شخص عموى تو عيسى است .
چون او را ديدى برخيز و بر او سلام كن و دست در گردن او آور، عموميت ابتدا از تو وحشت خواهد كرد و تو خود را به او بشناسان ، تا آرامش خاطر پيدا كند، آنگاه در نزد او جز زمان كوتاه درنگ نكن تا مبادا كسى شما را ببيند و او را بشناسد، سپس با او خداحافظى كن و ديگر نزد او مرو، وگرنه از تو هم پنهان خواهد شد و به زحمت خواهد افتاد.
يحيى گفت آنچه فرمودى اطاعت مى كنم ، و بى درنگ عازم مسافرت به كوفه شد، وقتى كه به كوفه رسيد طبق آدرس پدر به جستجوى عمويش عيسى پرداخت ، تا آن كوچه اى را كه عيسى در آن سكونت داشت پيدا كرد، بيرون كوچه تا هنگام غروب به انتظار عمو نشست ناگاه مردى را كه شترى در پيش انداخته و مى آمد، به همان اوصافى كه پدرش نشان داده بود كه زبانش به ذكر خدا مشغول و از سيمايش آثار عظمت و تاءثر از اوضاع پيدا است ، مشاهده كرد، يحيى از جا برخاست و به پيش رفت و سلام كرد و با او معانقه نمود.
يحيى مى گويد: در اين وقت ، وحشت عمويم را گرفت ، من خود را معرفى كردم ، تا مرا شناخت به سينه اش چسبانيد و آنچنان گريه كرد كه منقلب شد، وقتى كه آرام گرفت ، شتر خود را در كنارى بخوابانيد و با من نشست و جوياى احوال بستگانش از مردان و زنان ، يك يك شد، و من حالات آنها را برايش بازگو مى كردم و او مى گريست آنگاه حال خود را براى من نقل كرد، و گفت : اگر از حال من بپرسى من نسب و وضع خودم را از مردم پنهان كرده ام و اين شتر را كرايه كرده هر روز آنرا براى سقائى و آبيارى مى برم و براى مردم كار مى كنم ، هر چه كسب كردم ، اجرت شتر را به صاحبش مى دهم و آنچه باقى مى ماند در راه نياز و قوت خود مصرف مى نمايم .
و اگر روزى مانعى براى من پيدا شود كه نتوانم در آن روز به آب كشى بيرون روم ، آن روز را قوتى ندارم ، ناچار از كوفه به جانب صحرا بيرون مى روم و بوسيله گياهان صحرا خود را از گرسنگى حفظ مى كنم .
در اين مدت كه پنهان شده ام در همين خانه در ميان اين كوچه منزل كرده ام ، صاحب خانه هنوز مرا نشناخته است ، و در اين مدتى كه در اين خانه مانده ام ، صاحب خانه دختر خود را به من تزويج كرد، و خداوند از آن ، دخترى به من عنايت نمود، آن دختر پس از اينكه بحد بلوغ رسيد وفات يافت ، در حالى كه نمى دانست از ذريه پيغمبر است ، و من نتوانستم خود را حتى بدخترم بشناسانم !.
در اين هنگامه عمويم با من وداع كرد و مرا قسم داد كه ديگر نزد او نروم ، مبادا كه شناخته شود و دستگير گردد، بعد از چند روز رفتم او را ببينم ديگر او را ديدار نكردم ، و ملاقات من با او همان يك دفعه بود.
كوتاه سخن آنكه : عيسى تا زنده بود، به همين حال به سر مى برد تا آنكه در مخفيگاه دار دنيا را وداع كرد، مهدى عباسى ، از عيسى سخت مى ترسيد و لذا از هر راهى براى پيدا كردن او وارد شد او را نيافت .
جا و مكان عيسى را فقط چند نفر مى شناختند مانند ابن علاق صيرفى ، صباح زعفرانى و حسن بن صالح و حاضر مهدى وقتى كه از پيدا كردن عيسى نااميد شد، به اطرافيان گفت : اگر عيسى را نمى توان پيدا كرد، لااقل بايد اين چند تن را كه او را مى شناسند پيدا كرد، به دنبال اين تصميم ، حاضر را دستگير كردند و نزد مهدى آوردند، مهدى از هر راهى وارد شد تا حاضر جا و مكان عيسى را نشان دهد، ولى او كتمان كرد، تا اينكه در اين راه كشته شد.
صباح زعفرانى پس از وفات عيسى ، دو كودك او را سرپرستى مى كرد، او مى گويد به حسن بن صالح گفتم : اكنون كه عيسى از دنيا رفته ، چه مانعى دارد كه ما خود را ظاهر كنيم و خبر فوت او را به مهدى برسانيم ، تا او راحت شود و ما نيز از ترس او در امان باشيم ، حسن كه در مكتب عيسى درس خوانده بود گفت نه ، بخدا سوگند، هرگز چشم دشمن را به مرگ ولى خدا فرزند پيغمبر (ص ) روشن نمى كنم ، اگر من يكشب به حالت ترس به سر ببرم بهتر است از اينكه يكسال به جهاد و عبادت بپردازم .
صباح زعفرانى همچنان در خفا بسر مى برد تا اينكه حسن بن صالح نيز از دنيا رفت ، در اين وقت دو ماه از وفات عيسى گذشته بود، آنگاه صباح نتوانست با بچه هاى عيسى مخفى بماند ناچار با آنها به بغداد آمد و جريان را به مهدى عباسى خبر داد، مهدى عباسى از خبر فوت عيسى و حسن بن صالح بسيار خوشحال شد و سجده شكر بجا آورد...
اين بود ظلم و اختناق زمامداران خودكام عباسى ، كه اين چنين در كمين آزاد مردانى همچون عيسى بن زيد و... بودند.