مگر نه این است که هر چیزی به آخر می‌رسد؟ شب به آخر می‌رسد، روز به آخر می‌رسد، هفته، ماه، سال...

من هم به آخر رسیدم.

رسیدم... به همان آخری که می‌گویند! اما این «آخر»، همانی نبود که انتظارش را داشتم.

فکر می‌کردم آخر خط، مهربان بودن است؛ خوب حرف زدن است؛ خوب شنیدن است؛ عاشق بودن است؛ منتظر ماندن است...

فکر می‌کردم آخرش زندگی است؛ امید است؛ فهمیدن است...

اما نبود،

هیچ نبود... حتی هیچ هم نبود.

آخر خط، نه پاییز بود نه زمستان... نه بهار بود نه تابستان!

آخر خطِ من، هیچ نبود . . .