عرفان
چهارشنبه 14 دی 1390 10:09 PM
|
اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا
|
اي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا
|
|
آنچه نبردست وهم، آنچه نديدهاست فهم
|
از تو به جان ميرسد، قبلهي آني مرا
|
عاليترين خصيصهي يك انسان متحول و متحرك آگاهي است. انسان آگاه به معني اعم، انساني است كه به علت و علل وقايع محيط خود در هر زمينه آگاهي دارد و چون با پيشينه و تغيير و تحول بعدي جميع امور آشناست هرگز شيفتهي ظواهر پر رنگ و جلال خيرهكنندهي آن نميشود، كه براي جلب توجه و گاه به منظور مردمفريبي آراسته ميگردد. انسان آگاه هيچگاه تحت تأثير زر و زور و قدرت واقع نميشود. به همين علت در ابراز عقيده و آرمان خود كه مصالح عمومي را در بر خواهد داشت هيچگونه بيم و هراسي به خود راه نميدهد، و با در نظر گرفتن آگاهي خود به آغاز و انجام وقايع، حتي از مرگ نيز نميهراسد.
لغت عارف كه از عرفان يعني «آگاهي» مشتق شده است، همين معني را دارد. به همين جهت عارف را «آگاه» ناميدهاند و عارف به شخصي ميگويند كه به جميع امور محيط خود اعم از مادي و معنوي آگاهي داشته باشد. آگاهي همواره توانايي را همراه دارد و شخص آگاه هميشه تواناست.
|
توانا بود هر كه دانا بود
|
به دانش دل پير برنا بود
|
و يا به گفتهي خواجه عبدالله انصاري عارف مشهور قرن پنجم هجري: «نور تجلي ناگاه آيد، ولي بر دل آگاه آيد» «سرمايهي همهي گناهها جهل است و دليل همهي نيكيها آگاهي است».
|
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست
|
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست
|
|
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوتهنظري است
|
گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست
|
|
هر كسي قصهي شوقش به زباني گويد
|
چون نكو مينگرم حاصل افسانه يكيست
|
|
اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است
|
ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست
|
|
رهي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
|
گريهي نيمه شب و خندهي مستانه يكيست
|
|
گر زمن پرسي از آن لطف كه من ميدانم
|
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
|
|
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
|
بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست
|
|
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
|
پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست
|
|
گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
|
بيوفـايي و وفاداري جانانه يكيست
|