حافظ
دوشنبه 5 دی 1390 8:28 AMیاری اندر کـس نـمیبینیم یاران را چـه شد دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چـه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت خون چـکید از شاخ گل باد بهاران را چـه شد
کـس نـمیگوید که یاری داشت حق دوستی حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
نـه هر کـه چهره برافروخت دلـبری داند **** نـه هر کـه آینـه سازد سکـندری داند
نـه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست **** تو بـندگی چو گدایان به شرط مزد مکـن
کـه دوسـت خود روش بـنده پروری داند **** غـلام هـمـت آن رند عافیت سوزم
*********************************
در ازل پرتو حسنـت ز تـجـلی دم زد
عشـق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتـش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جـهان برهـم زد
******************************************