دلم تنگ است
شنبه 3 دی 1390 8:37 AMدلم تنگ است
دلم براي شلمچه تنگ شده
باز دلم هواي شلمچه كرده است
باز از فرسنگها بوي عطر خاكريزش مستم مي كند
باز سوزه جانسوز غروبش در گلويم مي پيچد
ديگر خودم هم خسته شدم
رنگ وبوی اين جا با شهرمان خيلي تفاوت دارد
آري از شهري مي گويم كه در آنجا همه براي خود مي جنگند وكسي ديگر رنگ شهدا را ندارد
همين كه آرام آرام با زندگي روزمره دست اخوت مي دهم نمي دانم چه مي شود؟؟
هرروز بيشتر و بيشتر فاصله بين من و اين همه خوبي مي افتد
دلم تنگ مناجات شهدا را كرده است
دلم تنگ با خدا بودن را كرده است
از دنيا رها شدن
دلم تنگ آن نمازهاي شلمچه كه ابتدايش بر زمين و انتهايش در بهشت بوده، شده است
آري بگذار اينجا ديگر عقده دل را باز كنم
از ناله هاي دل مادران شهيد بگويم كه در كنار قبرهاي فرزندانشان مي سرايند
و آنهايي هم كه نام و نشاني از فرزندانشان ندارندو كنار شهدايي نجوا دارند كه ما آنها را گمنام مي خوانيم
حال آنكه ما خود گمناميم وآنها بايد نشاني از ما بيابند.....
از عقده هاي دل بسيجي هايي بگويم كه نامردي روزگار آنها را پير كرده است.
دلم تنگ است
دلم تنگ آن بوي خوش پيراهن يوسف را دارد كه در شلمچه در حال وزيدن است و ارمغاني براي دل يعقوب صفت من دارد
دلم براي آمدن او تنگ است
او كه آمدنش مي تواند همه اين دل تنگي ها را به اتمام برساند
آري اي كاش اين دل تنگي ها روزي بسر آيد..........