خانة آدم‌های عادی!

راوی: حاتم رمضانی از کارکنان میهمان‌سرای ارشاد ایلام.

 یک روز هنگام ناهار من مسئول پذیرایی از کارکنان هوانیروز بودم. چند خلبان هوانیروز برای صرف ناهار آمدند و کنار هم روی میزی نشستند. یکی از خلبان‌ها به کشوری گفت:‌ «احمدآقا! به ما اطلاع داده‌اند که آن روستا محل تجمع نیروهای دشمن و رفت و آمد آنها به ایران و از طرفی پایگاه بزرگی برای تغذیة دشمن شده است، آیا درست است؟» کشوری گفت: «درست است.» خلبان ادامه داد:‌ «ما آنجا رفتیم، ولی شما اجازة شلیک ندادید. در صورتی که آن فاصلة طولانی در عمق 60 کیلومتری خاک عراق را با چه سختی‌هایی رفته بودیم. چرا نگذاشتید نابودشان کنیم و از شرشان خلاص شویم؟ واقعاً نمی‌دانید چقدر از ناحیة آن روستا ضربه می‌‌خوریم؟» کشوری در جوابش گفت: «برادر خوب من، ندیدی که آنها در بین زن و بچه‌ها و مردم عادی پناه گرفته بودند؟» خلبان گفت: «چرا دیدم.» احمد با خونسردی و متانت گفت: «من دیروز شما را دیدم که وضو گرفتی و نماز خواندی. درست است که ما نظامی هستیم، ولی یک نظامی مسلمانیم و باید با نظامی‌ها و نیروهای بعثی بجنگیم ما به آنجا نرفتیم که زن و بچه‌ها و مردم عادی را به گلوله ببندیم و موشک باران کنیم.»