یه گدا هر روز یه کلاه دستش میگرفت و سر کوچه می نشست یه پیرزن هم توی اون کوچه زندگی میکرد یه روز پیرزن دید گدا به جای یه کلاه دوتا کلاه دستش گرفته ازش پرسید چرا ؟ گفت مخارج بالا رفته شعبه دوم زدم