غزل دلتنگي
یک شنبه 8 آبان 1390 9:25 AMقيصر امين پور
هر چند كه دلتنگ تر از تنگ بلورم
با كوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشكوه تر از كوه دماوند غرورم
يك عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي كنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
كز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم
لحظه هاي كاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شكسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارك هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمكت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي !
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!