فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .

پیرمرد از دختر پرسید:


- غمگینی؟
- نه .

- مطمئنی ؟
- نه .

- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .

- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .

- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.

 

 

 

منبع: نیکی صالحی