پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
جمعه 25 شهریور 1390 6:47 PMر
تصویر یک شهید بعد از شهادت
| در غروبی غمنشان و مات و سرد |
| با نگاهی غرق در امواج درد |
| دیدمش تنها کنار سنگِ گور |
| درد دل میکرد با سنگِ صبور |
| با صدای پای من، برداشت سر |
| تا بیابد محرم رازی مگر |
| تا که چشم من به چشم او نشست |
| نیک دانستم که شاگردِ من است |
| لب گشود و با ادب، با احترام |
| با صدایی خسته گفت: آقا، سلام |
| گفتمش، اینجا کجا؟ این گور کیست؟ |
|
دیدمش در پاسخ من میگریست
|
| اشکِ او برگونههایش میخزید |
| گوشهی لب را به دندان میگزید |
| دست برد و پرده را بالا کشید |
| گفت: اینهم عکس یک گُل، یک شهید |
| این منم، اینجا اسیر این قفس |
| سخت در بغضم گره خورده نفس |
| قامتم، آوندهایش منجمد |
| ساقههایش، بندهایش منجمد |
| گفتمش: ای دختر تنها، بگو |
| شرح درد خویشتن را مو به مو |
| دفتر دل را به رویم باز کن |
| ماجرای خویش را آغاز کن |
| من، همان همراز و دمسازِ توام |
| باز هم من محرم راز توام |
| فرض کن، اینجا دبیرستان تُست |
| درسمان هم، فرض کن درس نخست |
| گفت: درس من مگر پایان گرفت |
| آتش هجرم کنون دامان گرفت |
| آن، ز داغِ مرگِ مادر دیدنم |
| اینهم از داغِ برادر دیدنم |
| باد، بیپیغام همدردی وزید |
| پردهای تاریک بر گلشن کشید |
| آسمان مانده است بیپروازها |
| گوش او محروم از آوزها |
| پهنهانش را ابرها پوشاندهاند |
| زهر قهرش گوئیا نوشاندهاند |
| آسمان نه، دشت خاموش کویر |
| پردهی نقاشی زنجیر و شیر |
| این زمین اما سراسر، سرد و سخت |
| لُخت لُخت از زندگان، لَخت لَخت |
| کوههایش درّه درّه، بی ندا |
| بر نمیگردد ندایی را، صدا |
| این زمین نه، این کفی از شوره خاک |
| نقره بر سنگش فرامین هلاک |
| دانهها در بهت پیغام سکوت |
| یک به یک خفتند در کام سکوت |
| باز هم غم، باز هم غم، باز غم |
| ساز، غم، خواننده غم، آواز، غم |
| «روز وصل دوستداران یاد باد |
|
یاد باد آن روزگاران یاد باد»
|
| گفتمش: از تو بعید است این سخن |
| بیش از این، این شعله را دامن مزن |
| گو بدانم، در وصیت نامهاش |
| چون گُهرافشانده، نوک خامهاش؟ |
| گفت: بنوشته است زیبا مطلبی |
| اینکه، من باشم برایش، زینبی |
| گفتمش: ننوشته که، شیون مکن |
| خواهرم، گریه برای من مکن |
| کار زینب، پایداری کردن است |
| در ره حق، پافشاری کردن است |
| گر تو هم از تیرهی شب، نیستی |
| پس چرا همراه زینب، نیستی؟ |
| تو، شهید خویشتن را، خواهری |
| «ماده شیرا، کِی کم ازشیر نری» |
| «هست بر او ناگوار و ناپسند» |
| گر صدای گریهات گردد بلند |
| او، که بود آخر مگر، جز یک شهید |
| از تو پس این گریهها باشد بعید |
| لحظهای آرام گیر ای خواهرم |
| باش، تا او را به تصویر آورم |
| قامتش، قد قامتِ اوج نماز |
| در عروج قلّههای عزّ و ناز |
| نقش سیمای وَرا، ربِّ ودود |
| بسته با مُهر سحرگاهِ سجود |
| طاق ابرویش چو محراب دعا |
| موی او «واَللیّل» و رویش«وَالّضُحی» |
| چشم او، سرچشمهی انوار عشق |
| هر نگاهش، سرّی از اسرار عشق |
| سینهاش را طور سینین دیدهام |
| باغی از زیتون خونین دیدهام |
| نقطهی پرگار هستی، در دلش |
| خفته شوق حقپرستی، در دلش |
| گردنش، تسلیم بندِ عشقِ حق |
| اوفتاده در کمندِ عشقِ حق |
| سرنهاده در خم چوگان دوست |
| سر چه باشد تا کند قربان دوست |
| گوش او در استماع ساز عشق |
| بر لبش، شعر خدا، آواز عشق |
| دست او، گلدستهی تکبیر عشق |
| پای او، در حلقهی زنجیر عشق |
| در قمار عشق، جان را باخته |
| پرچم جانبازیاَش، افراخته |
| تا که آواز خدایش، در اَلَست |
| آمد و در گوش جانِ او نشست |
| زیر لب، آرام میگفت: ای خدا |
| ای بلای تو به جان من، «بَلی» |
| با «بَلی» گفتن بلایش را خرید |
| در هوای روضهی رضوان پرید |
| گرد شمع عشق حق، پروانهوار |
| ای بسا شبها که پرزد، بیقرا |
| گریهها کرد از سرِ عجز و نیاز |
| عاقبت شد گریههایش کارساز |
| مطمئن گشت از رضای ربّ خویش |
| التهابش هم فزونتر شد ز پیش |
| تا، سحرگاهی به مقصودش رسید |
|
«اِرجعی» را هم ز معبودش شنید
|
| شوق وصلش، بال او را باز کرد |
| مرغ روحش، از قفس پرواز کرد |
| تا به دیدار خدا، نایل شود |
| در جوار قُرب حق، نازل شود |
| طرفه تصویری دگر دارم، ببین |
| تا، چهها بگذشت در عرش برین |
| حقّ، به مهمانداریاش دستی گُشاد |
| یک ضیافت بهر او ترتیب داد |
| حوریان، شادی کنان از هر طرف |
| پایکوبان، دست افشان، صف به صف |
| زان طرف هم، ساقی بزم بهشت |
| از سر خُمهای می، برداشت خِشت |
| از زمین بر آسمان شد وِلوِله |
| میرسید از آسمان هم، هلهله |
| انبیاء و اولیاء و مؤمنین |
| ایستاده در صفِ مستقبلین |
| خاتم پیغمبران در معبرش |
| تا که قرآن را بگیرد بر سرش |
| چشم سالار شهیدانش به راه |
| موج میزد انتظارش در نگاه |
| حلقه میزد در فضا، امواج دود |
| زآتش زرتشت و از اسپند و عود |
| یک طرف، پروردهی ناموس عشق |
| های و هویی داشت با ناقوس عشق |
| یک طرف هم، پورِ عمران، بیقرار |
| تکیه داده بر عصای انتظار |
| حضرت داوود با آوای رود |
| نغمهی داوودیاش را میسرود |
| یوسف کنعانی از اعماق چاه |
| میکشید از سینهی تفتیده، آه |
| هر چه در کلّ جهان، موجود بود |
| بهر استقبال او، طرحی نمود |
| آسمانش گفت: این آغوش من |
| کهکشانش گفت: اینهم دوش من |
| ابر گفتا: سایهبان او منم |
| گرچه میسوزد زشوق او تنم |
| گفت باران: بوسه بارانش کنم |
| رشک گلهای گلستانش کنم |
| گل بگفتا: مینشینم بر لبش |
| زانکه، گل بوده است و باشد، مطلبش |
| خار گفتا: من بگیرم دامَنَش |
| گرچه میلی نیست هرگز با مَنَش |
| چشمه گفتا: گر که باشد رای او |
| من به اشک خود بشویَم پای او |
| گفت دریا: سرفرازم میکند |
|
چونکه او، خود را به دریا میزند
|
| موج گفتا: من به او عصیان دهم |
| دشمنش را، پاسخ توفان دهم |
| کوه گفت: از من ثباتِ عزم او |
| صخره هایم، یادگار رزم او |
| دشت گفتا: لالهی گورش ز من |
| وسعت اندیشهی دورش ز من |
| سبزه گفتا: سبزبختش میکنم |
| بوسهها برپای تختش میزنم |
| لاله گفتا: رنگ رخسارش ز من |
| برگهایم، هم برای او، کفن |
| باد گفتا: من به هر گوش و کنار |
| میدهم پیغام او را انتشار |
| خاک گفتا: پیکرش مهمان من |
| تا بخوابد گرم، در دامان من |
| آب گفتا: میچکم در جامِ او |
| تا شود شیرین ز شهدم، کام او |
| گفت آتش: بینمش گر غمزده |
| سینهاش را میکنم آتشکده |
| سر برآورد از افق خورشید و گفت: |
| تا به کی این راز را باید نهفت |
| وامدارِ هرمُ دستانش منم |
| گوی سرگردان چوگانش منم |
| من خودم ارّابه رانَش میشوم |
| همرهش تا عرش اعلا میروم |
| ماه گفتا: حلقهی گوشش زمن |
| کار تزیین بر و دوشش زمن |
| زُهره گفتا: مینوازم چنگ را |
| تا بخواند آخرین آهنگ را |
| با چنین تصویر، آن عاشقترین |
| رفت و رفت و رفت، تا عرش برین |
| تا قدم بنهاد بر چشم فلک |
| بار دیگر، سجده کرد او را مَلَک |
| لیک اینبارش چو شیطان دید، باز |
| شرمش آمد، خواند در پایش نماز |
| خواهر خوبم، نگاهش کن، ببین |
| با خدا گشته شهیدت، همنشین |
| درخدا، گشته شهید تو فنا |
| دیگر اکنون، آن تو و آنهم، خدا |
شاعر :
احمد اسداللهی (ا . شعلهی کرمانی) در روز شنبه، دهم آذر ماه هزار و سیصد و بیست و چهار، در شهر کرمان بهدنیا آمد. از سال 1344 همکاریاش را با مطبوعات آغاز کرد و در سال 1345 به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و هم زمان نیز با رادیو و تلویزیون همکاری کرد، تا اینکه در سال 1374 بازنشسته شد.
او همچنین همکاری در چاپ و نشر بیست و شش جلد کتاب، از جمله کتاب نفیس دو شاعرـ دو شهید ـ زندگینامه و اشعار شاعرانِ شهید استان کرمان ، ماشاءالله صفاری معروف به بندی سیرجانی و حسین ارسلان معروف به رخشا ، را در کارنامهی ادبی خود دارد و نیز دو مجموعه از اشعار خودش به نامهای از بلندی شعر و شعلههای غزل را نیز در سال 1372 و 1380 به چاپ رسانده است. و اینک شمیم عشق در دومین پروندهی شعر و ادب خود، این مثنوی بلندِ را از احمد اسداللهی(ا. شعلهی کرمانی) ، به ساحت مقدّس شهداء و خانواههایشان تقدیم می کند.
منبع :
نشریه تخصصی دفاع مقدس ( کرمان )