پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
جمعه 25 شهریور 1390 6:07 PMچفیه از روز ازل مظلوم بود
| خفته بودم مرز دریای بلور |
| موج زد، پاهای من شد خیس نور |
| از کرانها بوی توفان می وزید |
| بوی خون با عطر ریحان می وزید |
| خواب دیدم یک نفر فریاد زد |
| چفیه را در من دوباره داد زد |
| باز گویی یاوه گویی می کنم |
| باز در خود ، واژه جویی می کنم |
| باز هم باید کمی خلوت کنم |
| از کسان آشنا، غیبت کنم |
| باز هم امشب هوایی گشته ام |
| باز شاید ، نینوایی گشته ام |
| یک نفر در من مرا حد می زند |
| آنچنان محکم، که باید می زند |
| باز هم ای مثنوی، برخاستی |
| هان! بگو ای خامه ، هرچه خواستی |
| پیله ای بر شاخ طوبی یافتند |
|
چفیه را از تارتارش بافتند |
| تار، بر، دارِِ خدایش می زدند |
| پودی از آل عبایش می زدند |
| سرمه آلود ، اشک حوران می چکید |
| بر تنش رگهای غیرت می کشید |
| می چکید از شاخ طوبی آبِ رز |
| در سه خم زد چفیه ها را رنگرز |
|
چفیه را تا رنگی از مجنون زدند |
| در غدیر و کوثر و در خون زدند |
| چفیه شد سرخ و سپید و شد سیاه |
| رنگ خون ورنگ مولا، رنگ چاه |
| آن که در خم غدیر افتاده بود |
| رنگ خاکستر گرفت و رنگ دود |
| شد سیاه آن چفیه ، آری شد سیاه |
| رنگ داغ و درد و سوز وآه و چاه |
| گفت: چفیه ، رنگ ماتم می شوی |
| پرچم غم... پرچم غم می شوی |
| گفت : ای چفیه سیاهت می کنم |
| خادم مولای آهت می کنم |
| چفیه ای کاندر خم خونش زدند |
| رنگ مجنون... رنگ مجنونش زدند |
| چفیه های سرخ یعنی خون خشک |
| یک نشان از چاه و اشک و بوی مشک |
| خون فرق عابد پارینه پوش |
| میچکد از فرق و می خشکد به دوش |
| سرخ یعنی خاک دشت کربلا |
| سرخ پیوندی حنایی با بلا |
| سرخ یعنی حجله ی پاها و تیغ |
| سرخ یعنی نعش کاوه بر ستیغ |
| سرخ یعنی اشک چشم مرتضی |
| سرخ یعنی خشم ...خشم مرتضی |
| چفیه های کوثری شد خیس نور |
| رنگ دریا، رنگ دریای بلور |
| گفت : ای چفیه سپیدت می کنم |
|
چون سپیده دم شهیدت می کنم |
| گفت : رنگت شد نشان استخوان |
| همنشین حنجر مولایمان |
| رنگ نور و رنگ نور و نور باش |
| روشن شبهای تار هور باش |
| لاله را در چفیه پرپر خواستند |
| چفیه را در خون شناور خواستند |
| آسمان از درد غیرت چاک شد |
| چفیه از بالا سفیر خاک شد... |
| استخوان در زخم حنجر هر که داشت |
| چفیه را برداشت ، بر زخمش گذاشت |
| مرهم زخم تن روح است این |
| باد بان کشتی نوح است این |
|
محرم حلقوم های زمزمه |
| ناله های یا علی ، یا فاطمه |
| چفیه شبگردی است در یک شهر خواب |
| خفته ای بر دست مجنون، روی آب |
| چفیه یعنی از زمین بگریخته |
| خویش را از آسمان آویخته |
| چفیه یعنی محض یاد علقمه |
| در عطش بخشیدن یک قمقمه |
| چفیه یعنی یال های کول شیر |
| هیبت شیران دشتِ تیغ و تیر |
| چفیه یعنی مد عا بی ادعا |
| یک شکایت نامه در دست دعا |
|
چفیه یعنی ابجد عشق علی |
| کودکی در مکتب مشق علی |
| چفیه یعنی ترس ..ترس از ترس عشق |
| چفیه یعنی چار حرف از درس عشق |
| حرف اول ...اول چزابه ها |
| ابتدای چاه و چشم و لابه ها |
| حرف چمران در سماع و هلهله |
| زیر بارانهای داغ چلچله |
| دومین از فاطمه دارد نشان |
| از فدک ... از فرق ... فزت و زفغان |
| حرف دوم قصه فهمیده ها |
| یادگار فاو و فکه دیدهها |
| حرف سوم سومین حرف ولی |
| ابتدا و انتهای یاعلی |
| حرف سوم، سومین حرف شهید |
| سومین حرف بسیجی و سپید |
| حرف آخر... آخر آه است... آه |
| انتهای نعره و چاه است ... چاه |
| حرف آخر... اول هور است و هور |
| انتهای فکه را کن جستجو |
| چفیه را در خاک فکه جستهام |
| چفیه ها را تکه تکه جسته ام |
| چفیه ها مظلوم های عالمند |
| آخرین هابیل های آدمند |
|
چفیه از روز ازل مظلوم بود |
| از غدیر از پیشتر معلوم بود |
|
چفیه را ابلیس ، چنگش می کشید |
| دست قابیلان ، به سنگش می کشید |
| چفیه را در نینوا آتش زدند |
| دوش میثم بوده و دارش زدند |
| چفیه تا بوده ست ، تنها بوده است |
| راند ه از دنیای "تن"ها بوده است |
|
چفیه را از آسمانها رانده اند |
| چفیه را در آسمانها خوانده اند |
| کرخه ها جاری است در خطهای او |
| بستر خونست این شطهای او |
| روزگاری چفیه ها بر دوش بود |
| سفره و سجاده و تن پوش بود |
| اشکهای نیمه ی شب، ژاله بود |
| چفیه ها گلبرگ خیس لاله بود |
| لاله مهمان اقاقی گشته بود |
| چفیه ی نمناک ، ساقی گشته بود |
| چفیه بر بالای چمران می نشست |
| پای منبر در جماران می نشست |
| ای قلم دیگر نمی گویی چرا؟ |
| از پس و خنجر نمی گویی چرا؟ |
|
چفیه ی چمران مگر از یاد رفت؟ |
| پرچم کاوه مگر با باد رفت؟ |
| من به آوینی تظلم کرده ام |
| همتی !...آیینه را گم کرده ام |
| چفیه افتاده به خاک جاده ها |
| دستگیری کن از این سجاده ها |
| آی ... می گویند فصلِ مرد نیست |
| چفیه ها این روزها شبگرد نیست |
| ای خدا ! دست من و دامان تو |
| بی سرو سامان منو، سامانِ تو |
| ترس دارم چفیه ها دیگر شوند |
| در هجوم نقش، بازیگر شوند |
| ای زبان از آنچه گفتی شرم کن |
| ای قلم ، سر در خط آزرم کن |
| مستمع شاید نخواهد بشنود |
| آنچه را باید ، نخواهد بشنود |
| می نشینم مرز دریای بلور |
| موج آید خیس گردم ، خیس نور |
| تا که توفان از کران ها در رسد |
| باز فصلِ خوب مردان، سر رسد |
| من نشستم مثنوی ننشسته است |
| شعر جوشان است وخامه خسته است |
| دم فرو بستم ز سر الخفیه ها |
| چفیهها... وا چفیهها... وا چفیهها |
(عباس موزونی)