شعر
چهارشنبه 23 تیر 1389 10:53 AM
مرد داشت در خیابان
حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: - اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته
می شی. مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس
راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا
کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز
همان صدا گفت: - ایست! مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از
جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م
فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت: -پس اون موقعی که من داشتم
ازدواج می کردم تو کدوم گور
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
فکر رفتن بايد بود
جای من اينجا نيست
جای من گوشه ای از خانه ی دلتنگی هاست
نه در اين شهر غريب
که همه کوچه پس کوچه ی شهر
ياد دلتنگی توست
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
ساده ميشود چقدر نوشت
روی دفترم نمی آيی
می روی برای خودت خوش باش
ميروم بی تو مثل تنهايی
تو قبول ميکنی شبی خاموش
گم شدی در ميان رسوايی
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
فکر رفتن بايد بود
جای من اينجا نيست
جای من گوشه ای از خانه ی دلتنگی هاست
نه در اين شهر غريب
که همه کوچه پس کوچه ی شهر
ياد دلتنگی توست
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
ساده ميشود چقدر نوشت
روی دفترم نمی آيی
می روی برای خودت خوش باش
ميروم بی تو مثل تنهايی
تو قبول ميکنی شبی خاموش
گم شدی در ميان رسوايی