سفرنامه بهشت
شنبه 22 مرداد 1390 1:30 AMمحمد حيدري
دو: 18/4/90؛ مسجد جامع مهران؛ 15:2 بامداد
ديشب تا خود صبح بيدار بودم. خود صبح يعني چهار و نيم. چهار و نيم بعد نماز صبح بدو بدو آماده شدم و خداحافظي كردم با خانواده و آمدم به سمت تهران (البته همين دو خط چهل دقيقه اي طول كشيد.) از زير قرآن رد شدن و بغض هاي مادر و راه طولاني تا ميدان «هفتاد و دو تن» گذشتم؛ به سادگي !). آن طور كه گفته بودند، هشت و نيم بايد ته كارگر شمالي مي بوديم، دانشكده تربيت بدني دانشگاه تهران.
مسير قم تا تهران را توي ماشين خواب بودم و نفهميدم چطور شش و نيم رسيدم ترمينال جنوب. همين شش و نيم رسيدن كلي از استرسم كم كرد. همه اش توي اين فكر بودم كه طلبيده نشده ام و بايد زوركي خودم را برسانم به اتوبوس ها تا من را هم با خودشان ببرند. اين چند روز هر چند فكر كردم اين كربلا را از كجا دارم، مغزم به جايي قد نداد. نه كار خاصي كرده بودم، نه گريه با اخلاصي، حتي محض رضاي خدا يك روز بي گناه نداشتم.
برگشتن از پاي اتوبوس خيلي سخت نبود. سختش برگشتن توي خانه بود و نگاه كردن به چشم هايي كه بدرقه ات كرده اند. سر همين هم بود كه تا توي اتوبوس ننشستم و اتوبوس راه نيفتاد به كسي زنگ و پيامك خداحافظي نزدم. مسير آشناي ترمينال تا ايستگاه مترو را با آرامش آمدم. انگار كه به رسيدنم مطمئن تر شده بودم. اما نه آن قدر كه به حرف معده ام كه اصرار داشت از ساندويچي ها، يا لااقل سوپري هاي آن جا، چيزي براي خوردن بخرم گوش كنم. ترسيدم ديرم بشود. نيم ساعتي كه توي ايستگاه مترو منتظر قطار بودم ترسم را بيشتر كرد.
هفت و نيم كه رسيدم ميدان انقلاب، دنبال مغازه بازي مي گشتم تا گرسنگي ام را درمان كند. دو تايي آن طرف ميدان باز بود اما حافظه تاريخي ام اطمينان داشت كه چيز خوردني تويشان پيدا نمي شود. همان جا تاكسي هاي كارگر شمالي را سوار شدم و رفتم به سمت دانشكده تربيت بدني. انگار كه همه جمع اند و فقط منتظر من مانده اند تا اتوبوس ها را راه بياندازند.
هفت و چهل و پنج دقيقه كه رسيدم رو به روي دانشكده، غير چند نفري ، هيچ كس نبود. خوب مي دانستم آن طرف ها مغازه اي هم نيست تا صبح جمعه گرسنگي ام را درمان كند.(بعد البته ديدم كسان بيشتري كه قبل ما آمده بودند. بايد مي رفتيم داخل دانشكده تربيت بدني، كه بزرگي اش به پرديس مركزي دانشگاه تهران طعنه مي زد!)
تا ساعت يازده كه راه افتاديم، با چشم هاي پرخواب و شكمي كه از گرسنگي قار و قور مي كرد، توي دلم هر چه بلد بودم به باعث و باني اين برنامه ريزي درخشان گفتم. نوش جانش!
(درخشان ترش اين كه اسم من توي دو تا اتوبوس بود. هيچ كس هم نمي دانست كدام درست است. آخرش زد و اتوبوس شماره شش را انتخاب كردم. اسمم نفر آخر «چك ليست» اتوبوس شش بود، از اتوبوس دوازده خبر ندارم كه اسمم توي چك ليست آن جا هم هست يا نه، اما يحتمل كارم خيلي زار بوده كه دوبار طلبيده شده ام...)
توي راه تا اينجا، غير از نماز و ناهار و در مجموع يك ساعتي كه با بچه هاي دانشگاه امام صادق(ع) توي گعده ته اتوبوسشان حرف زدم، بقيه اش را به جبران بي خوابي ديشب خواب بودم. برخلاف خيلي ها كه تكان هاي اتوبوس نمي گذارد بخوابند، براي من تكان هايش مثل گهواره است. گهواره اي با مادري سر به هوا كه گاهي يادش مي رود گهواره را تكان بدهد و گاه تند تند تكانش مي دهد تا جبران مافات كرده باشد.
حالا كه اتوبوس ما، جزو اتوبوس هاي وسطي رسيده از بين اين همه اتوبوس است و بچه ها خسته و كوفته يا دنبال پريز خالي برق مي گردند (كه پيدا نمي كنند) يا دنبال جاي خوب. به لطف همين گهواره سر به هواي اتوبوس بيدار بيدارم. آن قدر كه چشمم پريز برق توي حياط كه آب سرد كن موقوفه شهيد حميد مرادي بهش وصل بود را ديد و بي هيچ ملاحظه اي جايش را با شارژر عوض كرد. (احتمالا عوض حرف هايي را كه صبح به مسئول برنامه ريزي اردو زدم، امشب بچه هايي كه آب گرم آب سرد كن را مي نوشند به من مي زنند).
و حالا با خيال آسوده روي پله هاي سنگي ورودي طبقه بالاي مسجد- كه درش قفل است- نشسته ام و دارم خاطره اولين شب را مي نويسم. هنوز اتوبوس ها مي رسند و بچه ها كه ديگر جايي توي مسجد برايشان نيست و از پيدا كردن كليد قفل طبقه بالاي مسجد (همين دري كه من بهش تكيه داده ام) نااميدند، چاره اي جز اين نمي بينند كه چفيه هايشان را پهن كنند روي موزائيك هاي كف حياط و زير سقف آسمان بخوابند...
هنوز توي ايرانيم، هنوز دارم فكر مي كنم به اين كه چطور راهي اين سفر شده ام. هنوز مي ترسم نكند دم مرز برم گردانند. حالا كه با همه خداحافظي كرده ام...
خيلي ها مشغول وضو شده اند. سايه هاي محو چند نفري هم پيداست كه دارند آرام توي مسجد نماز مي خوانند. باز دلم مي رود سمت طلبيده شدن يا نشدن. من بين اين همه آدم خوب چكار مي كنم؟!