هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پیچد
سكوت
داغی است بر زبان سایه ها
باز هم یادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
این جا میان غم آباد تنهایی
به امید احیای خاطره ای متروك
روزها گریبان گیر آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گویم فراموشم نكن هرگز
ولی گاهی به یاد آور
رفیقی را كه میدانم نخواهی رفت از یادش.