نیامدی
یک شنبه 20 تیر 1389 2:37 PMنبودی که ببینی
به پاس آمدنت
تمام آسمان را ستاره چین کردم
نور مهتاب سر تا سر کوچه را روشن کرده بود
کوچه ای که تازه آب و جارویش کردم
بوی یاس در حیاط پیچیده و
من غرق در آلبوم و خاطرات چند سال قبل
هندوانه درون حوض قل می خورد و
مرغ عشق در قفس نغمه ی عشق سر داده است
گفته بودی نصفه شب می آیی تا مرا غافل گیر کنی
چه خواهی کرد اگر مرا بیدار ببینی و منتظر؟
لحظه ی دیدارمان را تجسم می کنم و
لبخندم عمیق تر می شود وقتی
لبهایت را روی پیشانی ام می گذاری...
پلکهایم عجیب سنگین شده اند
شب از نیمه گذشته اما صبر می کنم
هنوز روی ایوان نشسته ام
این چندمین طلوعی ست که به شوق دیدن تو
نظاره گرش هستم؟
یک شب هم گذشت نیامدی
و من سپاسگذارم...
امشب شب رویاییه دیگری خواهد بود برایم
با امید آمدنت...