پاسخ به:جورواجور
سه شنبه 18 مرداد 1390 9:30 PM
یک روز اتوبوس پر از مسافر بود. جوری که جای سوزن انداختن نبود، وسط اتوبوس یک مرد دو تا دستش را زده بود به کمرش و بی خیال ایستاده بود. یک نفر خیلی شاکی شد و داد زد: داداش دستت را بیانداز.
یک دفعه طرف به دست هایش نگاه کرد و گفت : هندوانه ها کو؟!
یک دفعه طرف به دست هایش نگاه کرد و گفت : هندوانه ها کو؟!