من كاملاً مي‌دانستم كه چنين عملي چه دردي دارد و بدون بي‌حسي موضعي يا بي‌هوشي انجام آن دور از ذهن است. آمپول بي‌حسي موضعي هم در آن روزها اصلاً در مريوان پيدا نمي‌شد. حاج احمد حتي دراز نكشيد و همان‌طور نشسته از من خواست كه عمل را شروع كنم.

حاج‌ احمد كه مجروح شد، به اصرار بچه ها به پشت خط آمد تا پايش را پانسمان كند. مرا صدا كردند كه بيايم و زخم را تميز كنم. وضعيت زخم اصلا خوب نبود و بافت هاي آسيب ديده با پارچه شلوار حاج احمد در هم گره خورده بود. بايد بخش هايي از پوست و حتي ماهيچه ها را مي بريدم تا هم اگر تركشي وجود داشت ديده و خارج شود و هم الياف پارچه جدا گردد و بعدا زخم عفونت نكند.
به برادر ها گفتم ايشان را بخوابانيد تا بي‌هوشش كنيم.. ولي حاج احمد قبول نكرد. وقتي هم كه بچه‌ها جوياي ماجرا شدند، گفت: «امكان دارد در حالت بيهوشي مسائل محرمانه را بيان كنم و عمليات ضربه بخورد.»
من كاملا مي دانستم كه چنين عملي چه دردي دارد و بدون بي‌حسي موضعي يا بي‌هوشي انجام آن دور از ذهن است. آمپول بي‌حسي موضعي هم در آن روزها اصلا در مريوان پيدا نمي‌شد. حاج احمد جسم نحيف و در ظاهر كم‌تواني داشت؛ اما حتي حاضر نشد دراز بكشد و همان‌طور نشسته از من خواست كه عمل را شروع كنم. كسي هم جرأت نداشت دست و پايش را بگيرد تا يك وقت از زور درد تكان شديدي نخورد. راستش با ترس و لرز تيغ و قيچي را برداشتم و افتادم به جان زخم. وقتي داشتم با قيچي ماهيچه حاجي را برش مي‌زدم ، هر لحظه منتظر بودم كه فرياد حاجي بلند شود و حتي با لگد بكوبد به دست و صورتم اما ايشان تا پايان كار حتي ناله‌اي هم نكرد. فقط من بودم كه مي‌فهميدم حاج احمد چه زجري مي كشد؛ اما دم برنمي‌آورد.

راوي: مريم كاتبي

ويژه‌نامه سالگرد اسارت سردار جاويدان اثر "حاج احمد متوسليان " و همرزمانش در لبنان