ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی           دل بی تو بجان آمد وقت است که بازآیی

 

کدام راه را بنگریم که نشانی از او نباشد و به کدام سو نظرکنیم که او را در آنجا نیابیم ؟

بار الها ! چه کنیم که نه طاقت دوری او را داریم و نه لیاقت درک حضورش را.

چگونه می توانیم شبها سر بر بستر گذاریم و پیشانی بر خاک نساییم ، ندبه ننمائیم و برای ظهورش دعا نکنیم؟

حال آنکه او در بیابانی پر غبار، دست به نیایش برمی دارد و برای ظهور خویش دعا می کند...

تصورمان بر اینست که منتظریم ، راستی آیا هیچ پرسیده ای که انتظار یعنی چه ؟ آیا ما منتظران واقعی هستیم؟