داستان کوتاه دیوانه
یک شنبه 19 تیر 1390 5:09 PM
من و دوستم تو خیابون داشتیم قدم میزدیم به یه نفر رسیدیم که تو شهر معروف بود که دیوونست ، رفتیم پیشش خیلی صمیمی بود ، تحویلمون گرفت .
ازش پرسیدم: فلانی چرا بهت میگن دیوونه ؟
خندید گفت : تو چه ساده ای ، اینا همه شون دیوونه ن من سالمشونم بعد فک میکنن من دیوونم.
از جوابش خوشم اومد دس کردم تو جیبم گفتم هر چی اومد بهش میدم، از شانس ما 5000 تومنی در اومد بهش دادم. . .
برگشت گفت : اگه چهارتا دیوونه مثل تو بودن که روزی 5 تومن بهم بدن منم سر ماه پرادو می خریدم [اینو گفت و یه قهقه زد و فرار کرد]