حاتم طائى
دوشنبه 13 تیر 1390 6:13 AM
حاتم طائى
در زمان قديم سلطانى بود به نام حاتم طائي. يک روز وقتى از شکار برمىگشت ديد جوانى مثل ماه شب چهارده، توى بيابان در خاک مىغلتد و ناله مىکند. رفت بالاى سر او و پرسيد: چه شده؟ جوان گفت: براى چه مىپرسي؟ گفت: مىخواهم کمکت کنم. جوان گفت: اى برادر عزيز، من پسر سلطان شام هستم. يک روز عکس دختر بازرگانى را ديدم و عاشق او شدم. دست از تاج و سلطنت شستم و به خواستگارى او آمدم. ديدم هزارهزار مثل من خاکسترنشين دارد. دختر از خواستگارها سؤالهائى مىپرسد که هيچکس نمىتواند جواب دهد. حاتم گفت: بلند شو اى جوان! من بهخاطر خدا به تو کمک مىکنم. بعد جوان را که اسم او احمد بود، از روى خاک بلند کرد و برد به شهر خودش. پس از سه روز با احمد حرکت کردند به سمت شهر شاهآباد وارد شهر شاهآباد که شدند غلامان ملکه آنها را به مهمانخانه بردند. هرکس وارد آن شهر مىشد، غلامان به او غذا و بعد يک بشقاب زر مىدادند. حاتم و احمد وقتى وارد مهمانخانه شدند، گفتند ما غذا نمىخوريم، زر هم نمىخواهيم.
خبر براى ملکه بردند که دو نفر آمدهاند نه غذا مىخورند و نه زر مىگيرند. ملکه آنها را خواست و از پشت پرده علت کار آنها را پرسيد. حاتم گفت: ما خواستگار هستيم و تا شما قول ازدواج به ما ندهيد دست به سفره نمىزنيم. دختر گفت: من يک سؤال دارم هرکس جواب سؤالم را بدهد من از آن او هستم. حاتم قبول کرد که جواب سؤال او را پيدا بکند. قرار شد بعد از ناهار، ملکه سؤال خود را بويد. وقتى ناهار را خوردند دختر گفت: شخصى هست که روزى سهبار فرياد مىکشد: ”يک بار ديدم بار ديگر هوسه“ ببينيد چه ديده که اين را مىگويد. حاتم گفت: بسيار خوب، من مىروم. احمد پيش شما باشد. من بهخاطر خدا به او قول دادهام دست شما را در دست او بگذارم. دختر گفت: تا زنده است در مهمانخانه من از او پذيرائى مىشود. احمد اتاقى در کاروانسرا اجاره کرد و موقع غذا خوردن به ميهمانخانه مىرفت. روزى پنج اشرفى هم پول به او مىدادند. حاتم از دروازهٔ شهر بيرون آمد بعد از دو شبانهروز راهپيمائى رسيد بهجائى که ديد، گرگى آهوئى را شکار کرده، آهو به او التماس مىکند که: بچههايم گرسنه ماندهاند، به من رحم کن.
حاتم به گرگ نهيب زد که: مگر از خدا نمىترسي؟ گرگ گفت: اگر من آهو را رها کنم تو شکم مرا سير مىکني؟ حاتم گفت: بله. گرگ، آهو را رها کرد. بعد به حاتم گفت: من گرسنهام. حاتم گفت: من اينجا گوشت ندارم از کجاى بدنم ببرم بدهم تو بخوري؟ گرگ گفت: از رانت. حاتم کارد کشيد و قستى از ران خود را بريد و انداخت جلوى گرگ. او هم گوشت را خورد و رفت. حاتم از شدت درد بيهوش شد در اين موقع دو تا شغال نر و ماده آمدند. نره گفت: اين حاتم طائى است آن گرگ و آهو هم اجنه بودند، مىخواستند کارى کنند که حاتم به دست خودش خودش را ناکار کند. شغال نر به شغال ماده گفت: تو باردار هستي، همينجا بمان تا من بروم دواى درد حاتم را که مغز طاووسى در مازندران است بياورم. شغال نر تا شب خود را به مازندران رساند، کله طاووس را کند و فردا ظهر خود را به حاتم رساند. مغز کله طاووس را درآورند و روى زخم حاتم گذاشتند.
بعد از ساعتى حاتم به هوش آمد ديد يک جفت شغال بالاى سر او ايستادهاند تا آفتاب روى او نتابد حاتم به آنها گفت: من چطور محبتهاى شما را جبران کنم؟ شغال نر گفت: اين دور و بر چند تا کفتار هست که هروقت خدا به ما بچه مىدهد، مىآيند و آنها را مىخورند. حاتم گفت: مرا پيش آنها ببريد شايد کارى کردم که آنها ديگر به بچههاى شما دست نزنند. حاتم را بردند جائى که کفتارها بودند. حاتم به کفتارها گفت: من از شما خواهش مىکنم که بچههاى اين شغال را نخوريد. گفتند: پس ما براى غذايمان چهکار کنيم شغال نر به پشت سر حاتم ايستاده بود گفت: ما خوراک دوماه شما را به گردن مىگيريم. کفتارها قبول کردند. حاتم با شغالها وداع کرد و به راه خود ادامه داد. رفت و رفت تا تشنه و گرسنه شد. توى بيابان چيزى براى خوردن پيدا نمىشد. در اين موقع پيرمردى با ريشسفيد پيدا شد. يک کوزه آب و يک قرص نان در دست داشت آنرا به حاتم داد و بعد گفت: قدرى که جلوتر رفتى مىرسى به يک دوراهى هر دو راه به کوه قاف مىرسد راه دست راست نزديک اما پر از خطر است. راه دست چپ دور اما بىخطر است. حاتم از راه دست راست رفت. يک وقت ديد يک گله خرس دور او را گرفتند. خرسها حاتم را بردند. پيش پادشاه خودشان.
خرس به حاتم سلام کرد و گفت: من از بزرگان خود شنيدهام که جز حاتم طائى کسى از آدميزاد اينجا نمىآيد. براى حاتم غذا بياوريد. رفتند براى حاتم چند تا سيب و گلابى آوردند. بعد پادشاه خرسها گفت: اى حاتم من دخترى دارم که تا به حال کسى را لايق همسرى او نيافتهام، مىخواهم او را به زنى به تو بدهم. حاتم گفت: آخر من چطور با يک خرس عروسى کنم؟ شاه غضبناک شد و دستور داد او را به بند بکشند. بعد از يک هفته باز شاه خرسها حاتم را خواست و حرف خود را تکرار کرد. حاتم رفت و دختر را ديد. بالاتنه او مثل آدميزاد و پائينتنه او مثل خرس بود. باز حاتم قبول نکرد. او را به زندان انداختند. شب حاتم آن پيرمرد را در خواب ديد. پيرمرد گفت: اى حاتم هيچ چارهاى ندارى جز عروسى با دختر خرس. تو قبلو کن بقيه آن با من.
بعد از يک هفته باز پادشاه خرسها حاتم را خواست و حرف خود را تکرار کرد. حاتم پذيرفت. يکماه گذشت.حاتم کمکم دختر را راضى کرد که پدر او به او رخصت رفتن بدهد. دخترخرس گفت: قول بده که دوباره برگردى پيش من. حاتم قول داد. دختر پيش پدر او رفت و رضايت او را گرفت. بعد يک مهره از گردنبند او درآورد و داد به حاتم و گفت: اى حاتم اين مهره را پيش خودت نگهدار، تو را از زهر جانوران و آتش و دريا حفظ مىکند. شاه هم عصائى به او داد و گفت: اگر در دريا بيفتى اين عصا تو را مثل کشتى به هرجا بخواهى مىبرد. حاتم رفت و رفت تا رسيد به يک چشمه آب ديد رختخوابى لب چشمه انداختهاند اما کسى پيدا نيست.يک وقت ديد جوانى آمد و به حاتم سلام کرد و پرسيد: تو کى هستى و کجا مىروي؟ حاتم قصهٔ خود را تعريف کرد. در اين موقع يک نفر که دو کاسه شيربرنج و دو قرص نان در دست داشت پيدا شد. جوان و حاتم غذا را خوردند. بعد جوان به حاتم گفت: يک مقدار که جلوتر رفتى مىرسى به دوراهي. راه دست راست دور اما بىخطر است. راه دست چپ نزديک است اما هم دريا در جلوى راهت قرار دارد و هم خطر!
حاتم آمد تا رسيد سر دوراهي. از دست چپ رفت. از دور شعله آتش ديد، رفت جلو ديد اژدها است و از دهان او آتش بيرون مىآيد. اژدها حاتم را بلعيد. مدت دو شبانهروز در شکم اژدها بود و از بس آنجا راه رفت دل و رودهٔ اژدها را له کرد. اژدها ديد غذائى که خورده هضم نمىشود، دل و روده او هم دارد له و لورده مىشود، حاتم را استفراغ کرد و بعد پا گذاشت به فرار. حاتم رفت لب دريا لباسهاى خود را کند که بشويد ناگهان يک دست از توى دريا بيرون آمد و گريبان او را گرفت، لباسهاى خود ار هم با دست ديگر برداشت و حاتم را کشيد توى دريا. به ته دريا که رسيد دست او را برد توى يک باغ که نازنينى آنجا نشسته بود. نصف تن او آدم و نصف ديگر او ماهى بود گفت: سلام حاتم. چند روز است که منتظر تو هستم بنابر گفتهٔ بزرگان ما، تو بايد دو روز پيش مىرسيدى بنشين و غذا بخور. وقتى غذا خوردند، دختر گفت: مرا براى خودت عقد کن. حاتم امتناع کرد. دختر گفت: مىخواهى بگويم هر تکه گوشتت را يکى ببرد. حاتم ناچار پيشنهاد دختر را قبول کرد. سه روز آنجا بود. عبد به دختر گفت: براى انجام کارى اينهمه خطر را به جان خريدهام و بايد بروم. دختر گفت: اگر قول مىدهى که برگردى پيش من قبول مىکنم. حاتم قول داد. بعد دختر حاتم را پشت خود نشاند و رساند به آن طرف دريا و گفت: همين راه را که بر وى مىرسى به کوه قاف. حاتم دو روز در راه بود تا رسيد به پاى کوه ديد آنجا چشمه آبى است و درختهاى سبز قشنگ دورش.
پيرمرد درويشى آنجا نشسته بود. حاتم سلام کرد. درويش جواب سلام او را داد. گفت: به چه جرأت و قدرت و براى چه کارى اينجا آمدهاي؟ حاتم گفت: به قدرت خدا آمدم تا بدانم صدائى که مىگويد: ”يکبار ديدم بار ديگر هوسه“ چيست؟ درويش گفت: اما جان به در نمىبري. يک وقت حاتم ديد از جانب غيب سفرهاى پهن شد و طعام حاضر شد. نشستند به شام خوردن. صبح درويش به حاتم گفت: هرچه مىگويم خوب گوش کن و انجام بده وگرنه تا ابد در طلسم مىماني. از اين کوه کمى که بالا رفتي، يک نازنين دختر از آب بيرون مىآيد. دست تو را مىگيرد و مىکشد توى باغ، وارد آن باغ که شدى به اندازه هزار تا دختر دور تو را مىگيرد هرکدام يک جور غمزه مىآيد اگر به هيچکدام اعتناء نکردى قصرى جلوى نظرت نمودار مىشود. وارد قصر مىشوي، تختى از زبرجد آنجا گذاشتهاند. عکسى به ديوار است يک دختر توى آن عکس است که يک تاج از ياقوت سرخ به سر او است. پايت را روى تخت مىگذاري. عکس مىشود يک دختر. مىآيد جلوى تو و دست به سينه مىايستد. يک نقاب هم روى صورت او انداخته. هروقت تماشا کردن تو تمام شد دست او را مىگيرى و مىرسى به آن جائىکه مىخواهى و آن شخص را مىبيني. اگر تا ده سال هم به او دست نزنى او همانطور مىايستد.
حاتم دست پيرمرد را بوسيد و با او وداع کرد و راه افتاد. همانطور که پيرمرد گفته بود رفتار کرد. تا جائىکه عکس تبديل به دختر شد و آمد جلوى حاتم ايستاد. حاتم نقاب چره او را کنار زد و ديد اگر تمام نقاشان عالم جمع شوند حلقه يک چشم او را نمىتوانند بکشند. سه روز حاتم محو تماشاى دختر بود شبها چراغ از جانب غيب روشن مىشد و نازنينان مىآمدند شروع مىکردند به رقصيدن.
روز سوم حاتم به خودش گفت: اگر يک عمر هم بنشينى از تماش کردن سير نمىشوي. احمد بيچاره هم در غم فراق مانده است. دست دختر را گرفت، در اين موقع يک نفر از زير تخت بيرون آمد و لگدى به حاتم زد که: اى خيرهسر چه مىکني؟ حاتم بيهوش شد.
وقتى به هوش آمد ديد در يک بيابان بىآب و علف افتاده، صدائى به گوش او خورد: ”يک بار ديدم، بار ديگر هوس است“. رفت دنبال صدا. دو شبانهروز راه مىرفت تا رسيد به جائىکه پيرمردى نشسته بود لب جو و ناله مىکرد. سلام کرد و گفت: اى پيرمرد چه ديدى که بار ديگر هوس است؟ پيرمرد گفت: من عاشق دخترى بودم. او از من بيضه مرواريد خواست. دنبال آن تا کوه قاف آمدم که يک دفعه نازنينى مرا به باغى کشيد. هزاران هزار نازنين دور مرا گرفتند و هرکدام يک جور غمزه آمدند. من به طرف يکى از آنها دست دراز کردم که يکدفعه دختر که توى عکس بود و تاج ياقوت بر سر داشت جلو آمد و يک کشيده به گوش من زد و گفت: دور شو! هفتسال بيهوش بودم، وقتى به هوش آمدم خود را در اين بيابان ديدم، هرچه مىگردم راهى پيدا نمىکنم. حاتم گفت: اگر قول بدهى که ديگر دست به آن نازنينان دراز نکنى من تو را به آنجا مىبرم. حاتم او را برد به باغچه. گفت: اين همانجائى است که آن نازنين از توى دريا بيرون مىآيد و تو را مىبرد. پيرمرد از او تشکر کرد. حاتم با او وداع کرد و راه افتاد آمد تا رسيد لب دريا، ديد دخترماهى آنجا نشسته. به او گفت: من بايد بروم نشانى خود را مىدهم اگر خواستى در خشکى زندگى کنى بيا پيش من. دخترماهى قبول کرد با هم وداع کردند و حاتم راه افتاد تا رسيد پيش جوان درويش يک شب پيش او ماند. بعد راه افتاد تا رسيد به دخترخرس.
يکماه پيش دخترخرس ماند. هنگام عزيمت گفت: اگر خواستى ميان آدمها زندگى کنى قاصد مىفرستم که پيش من بيائي. دختر قبول کرد. حاتم از او خداحاظى کرد سر راه کفتارها را ديد که به قول خودشان وفا کرده بودند. حاتم رفت تا رسيد به شغالها يک شب پيش آنها ماند. ديد سه چهار تا بچهشغال هم آنجا است. از اينکه بچهدار شده بودند خوشحال شد. با آنها هم وداع کرد آمد تا رسيد به شاهآباد احمد را در کاروانسرا پيدا کرد با هم رفتند پيش ملکه. ملکه از پشت پرده به حاتم گفت: من همان روز اول مىخواستم امر شما را انجام دهم اما بهخاطر مردم نتوانستم. چون عهد کرده بودم که مرد اختيار نکنم. حالا من از آن تو هستم. حاتم ملکه را بخشيد به احمد. هفت شبانهروز جشن گرفتند. حاتم فرستاد دنبال دخترخرس و دخترماهي، آنها هم آمدند.
خبر براى ملکه بردند که دو نفر آمدهاند نه غذا مىخورند و نه زر مىگيرند. ملکه آنها را خواست و از پشت پرده علت کار آنها را پرسيد. حاتم گفت: ما خواستگار هستيم و تا شما قول ازدواج به ما ندهيد دست به سفره نمىزنيم. دختر گفت: من يک سؤال دارم هرکس جواب سؤالم را بدهد من از آن او هستم. حاتم قبول کرد که جواب سؤال او را پيدا بکند. قرار شد بعد از ناهار، ملکه سؤال خود را بويد. وقتى ناهار را خوردند دختر گفت: شخصى هست که روزى سهبار فرياد مىکشد: ”يک بار ديدم بار ديگر هوسه“ ببينيد چه ديده که اين را مىگويد. حاتم گفت: بسيار خوب، من مىروم. احمد پيش شما باشد. من بهخاطر خدا به او قول دادهام دست شما را در دست او بگذارم. دختر گفت: تا زنده است در مهمانخانه من از او پذيرائى مىشود. احمد اتاقى در کاروانسرا اجاره کرد و موقع غذا خوردن به ميهمانخانه مىرفت. روزى پنج اشرفى هم پول به او مىدادند. حاتم از دروازهٔ شهر بيرون آمد بعد از دو شبانهروز راهپيمائى رسيد بهجائى که ديد، گرگى آهوئى را شکار کرده، آهو به او التماس مىکند که: بچههايم گرسنه ماندهاند، به من رحم کن.
حاتم به گرگ نهيب زد که: مگر از خدا نمىترسي؟ گرگ گفت: اگر من آهو را رها کنم تو شکم مرا سير مىکني؟ حاتم گفت: بله. گرگ، آهو را رها کرد. بعد به حاتم گفت: من گرسنهام. حاتم گفت: من اينجا گوشت ندارم از کجاى بدنم ببرم بدهم تو بخوري؟ گرگ گفت: از رانت. حاتم کارد کشيد و قستى از ران خود را بريد و انداخت جلوى گرگ. او هم گوشت را خورد و رفت. حاتم از شدت درد بيهوش شد در اين موقع دو تا شغال نر و ماده آمدند. نره گفت: اين حاتم طائى است آن گرگ و آهو هم اجنه بودند، مىخواستند کارى کنند که حاتم به دست خودش خودش را ناکار کند. شغال نر به شغال ماده گفت: تو باردار هستي، همينجا بمان تا من بروم دواى درد حاتم را که مغز طاووسى در مازندران است بياورم. شغال نر تا شب خود را به مازندران رساند، کله طاووس را کند و فردا ظهر خود را به حاتم رساند. مغز کله طاووس را درآورند و روى زخم حاتم گذاشتند.
بعد از ساعتى حاتم به هوش آمد ديد يک جفت شغال بالاى سر او ايستادهاند تا آفتاب روى او نتابد حاتم به آنها گفت: من چطور محبتهاى شما را جبران کنم؟ شغال نر گفت: اين دور و بر چند تا کفتار هست که هروقت خدا به ما بچه مىدهد، مىآيند و آنها را مىخورند. حاتم گفت: مرا پيش آنها ببريد شايد کارى کردم که آنها ديگر به بچههاى شما دست نزنند. حاتم را بردند جائى که کفتارها بودند. حاتم به کفتارها گفت: من از شما خواهش مىکنم که بچههاى اين شغال را نخوريد. گفتند: پس ما براى غذايمان چهکار کنيم شغال نر به پشت سر حاتم ايستاده بود گفت: ما خوراک دوماه شما را به گردن مىگيريم. کفتارها قبول کردند. حاتم با شغالها وداع کرد و به راه خود ادامه داد. رفت و رفت تا تشنه و گرسنه شد. توى بيابان چيزى براى خوردن پيدا نمىشد. در اين موقع پيرمردى با ريشسفيد پيدا شد. يک کوزه آب و يک قرص نان در دست داشت آنرا به حاتم داد و بعد گفت: قدرى که جلوتر رفتى مىرسى به يک دوراهى هر دو راه به کوه قاف مىرسد راه دست راست نزديک اما پر از خطر است. راه دست چپ دور اما بىخطر است. حاتم از راه دست راست رفت. يک وقت ديد يک گله خرس دور او را گرفتند. خرسها حاتم را بردند. پيش پادشاه خودشان.
خرس به حاتم سلام کرد و گفت: من از بزرگان خود شنيدهام که جز حاتم طائى کسى از آدميزاد اينجا نمىآيد. براى حاتم غذا بياوريد. رفتند براى حاتم چند تا سيب و گلابى آوردند. بعد پادشاه خرسها گفت: اى حاتم من دخترى دارم که تا به حال کسى را لايق همسرى او نيافتهام، مىخواهم او را به زنى به تو بدهم. حاتم گفت: آخر من چطور با يک خرس عروسى کنم؟ شاه غضبناک شد و دستور داد او را به بند بکشند. بعد از يک هفته باز شاه خرسها حاتم را خواست و حرف خود را تکرار کرد. حاتم رفت و دختر را ديد. بالاتنه او مثل آدميزاد و پائينتنه او مثل خرس بود. باز حاتم قبول نکرد. او را به زندان انداختند. شب حاتم آن پيرمرد را در خواب ديد. پيرمرد گفت: اى حاتم هيچ چارهاى ندارى جز عروسى با دختر خرس. تو قبلو کن بقيه آن با من.
بعد از يک هفته باز پادشاه خرسها حاتم را خواست و حرف خود را تکرار کرد. حاتم پذيرفت. يکماه گذشت.حاتم کمکم دختر را راضى کرد که پدر او به او رخصت رفتن بدهد. دخترخرس گفت: قول بده که دوباره برگردى پيش من. حاتم قول داد. دختر پيش پدر او رفت و رضايت او را گرفت. بعد يک مهره از گردنبند او درآورد و داد به حاتم و گفت: اى حاتم اين مهره را پيش خودت نگهدار، تو را از زهر جانوران و آتش و دريا حفظ مىکند. شاه هم عصائى به او داد و گفت: اگر در دريا بيفتى اين عصا تو را مثل کشتى به هرجا بخواهى مىبرد. حاتم رفت و رفت تا رسيد به يک چشمه آب ديد رختخوابى لب چشمه انداختهاند اما کسى پيدا نيست.يک وقت ديد جوانى آمد و به حاتم سلام کرد و پرسيد: تو کى هستى و کجا مىروي؟ حاتم قصهٔ خود را تعريف کرد. در اين موقع يک نفر که دو کاسه شيربرنج و دو قرص نان در دست داشت پيدا شد. جوان و حاتم غذا را خوردند. بعد جوان به حاتم گفت: يک مقدار که جلوتر رفتى مىرسى به دوراهي. راه دست راست دور اما بىخطر است. راه دست چپ نزديک است اما هم دريا در جلوى راهت قرار دارد و هم خطر!
حاتم آمد تا رسيد سر دوراهي. از دست چپ رفت. از دور شعله آتش ديد، رفت جلو ديد اژدها است و از دهان او آتش بيرون مىآيد. اژدها حاتم را بلعيد. مدت دو شبانهروز در شکم اژدها بود و از بس آنجا راه رفت دل و رودهٔ اژدها را له کرد. اژدها ديد غذائى که خورده هضم نمىشود، دل و روده او هم دارد له و لورده مىشود، حاتم را استفراغ کرد و بعد پا گذاشت به فرار. حاتم رفت لب دريا لباسهاى خود را کند که بشويد ناگهان يک دست از توى دريا بيرون آمد و گريبان او را گرفت، لباسهاى خود ار هم با دست ديگر برداشت و حاتم را کشيد توى دريا. به ته دريا که رسيد دست او را برد توى يک باغ که نازنينى آنجا نشسته بود. نصف تن او آدم و نصف ديگر او ماهى بود گفت: سلام حاتم. چند روز است که منتظر تو هستم بنابر گفتهٔ بزرگان ما، تو بايد دو روز پيش مىرسيدى بنشين و غذا بخور. وقتى غذا خوردند، دختر گفت: مرا براى خودت عقد کن. حاتم امتناع کرد. دختر گفت: مىخواهى بگويم هر تکه گوشتت را يکى ببرد. حاتم ناچار پيشنهاد دختر را قبول کرد. سه روز آنجا بود. عبد به دختر گفت: براى انجام کارى اينهمه خطر را به جان خريدهام و بايد بروم. دختر گفت: اگر قول مىدهى که برگردى پيش من قبول مىکنم. حاتم قول داد. بعد دختر حاتم را پشت خود نشاند و رساند به آن طرف دريا و گفت: همين راه را که بر وى مىرسى به کوه قاف. حاتم دو روز در راه بود تا رسيد به پاى کوه ديد آنجا چشمه آبى است و درختهاى سبز قشنگ دورش.
پيرمرد درويشى آنجا نشسته بود. حاتم سلام کرد. درويش جواب سلام او را داد. گفت: به چه جرأت و قدرت و براى چه کارى اينجا آمدهاي؟ حاتم گفت: به قدرت خدا آمدم تا بدانم صدائى که مىگويد: ”يکبار ديدم بار ديگر هوسه“ چيست؟ درويش گفت: اما جان به در نمىبري. يک وقت حاتم ديد از جانب غيب سفرهاى پهن شد و طعام حاضر شد. نشستند به شام خوردن. صبح درويش به حاتم گفت: هرچه مىگويم خوب گوش کن و انجام بده وگرنه تا ابد در طلسم مىماني. از اين کوه کمى که بالا رفتي، يک نازنين دختر از آب بيرون مىآيد. دست تو را مىگيرد و مىکشد توى باغ، وارد آن باغ که شدى به اندازه هزار تا دختر دور تو را مىگيرد هرکدام يک جور غمزه مىآيد اگر به هيچکدام اعتناء نکردى قصرى جلوى نظرت نمودار مىشود. وارد قصر مىشوي، تختى از زبرجد آنجا گذاشتهاند. عکسى به ديوار است يک دختر توى آن عکس است که يک تاج از ياقوت سرخ به سر او است. پايت را روى تخت مىگذاري. عکس مىشود يک دختر. مىآيد جلوى تو و دست به سينه مىايستد. يک نقاب هم روى صورت او انداخته. هروقت تماشا کردن تو تمام شد دست او را مىگيرى و مىرسى به آن جائىکه مىخواهى و آن شخص را مىبيني. اگر تا ده سال هم به او دست نزنى او همانطور مىايستد.
حاتم دست پيرمرد را بوسيد و با او وداع کرد و راه افتاد. همانطور که پيرمرد گفته بود رفتار کرد. تا جائىکه عکس تبديل به دختر شد و آمد جلوى حاتم ايستاد. حاتم نقاب چره او را کنار زد و ديد اگر تمام نقاشان عالم جمع شوند حلقه يک چشم او را نمىتوانند بکشند. سه روز حاتم محو تماشاى دختر بود شبها چراغ از جانب غيب روشن مىشد و نازنينان مىآمدند شروع مىکردند به رقصيدن.
روز سوم حاتم به خودش گفت: اگر يک عمر هم بنشينى از تماش کردن سير نمىشوي. احمد بيچاره هم در غم فراق مانده است. دست دختر را گرفت، در اين موقع يک نفر از زير تخت بيرون آمد و لگدى به حاتم زد که: اى خيرهسر چه مىکني؟ حاتم بيهوش شد.
وقتى به هوش آمد ديد در يک بيابان بىآب و علف افتاده، صدائى به گوش او خورد: ”يک بار ديدم، بار ديگر هوس است“. رفت دنبال صدا. دو شبانهروز راه مىرفت تا رسيد به جائىکه پيرمردى نشسته بود لب جو و ناله مىکرد. سلام کرد و گفت: اى پيرمرد چه ديدى که بار ديگر هوس است؟ پيرمرد گفت: من عاشق دخترى بودم. او از من بيضه مرواريد خواست. دنبال آن تا کوه قاف آمدم که يک دفعه نازنينى مرا به باغى کشيد. هزاران هزار نازنين دور مرا گرفتند و هرکدام يک جور غمزه آمدند. من به طرف يکى از آنها دست دراز کردم که يکدفعه دختر که توى عکس بود و تاج ياقوت بر سر داشت جلو آمد و يک کشيده به گوش من زد و گفت: دور شو! هفتسال بيهوش بودم، وقتى به هوش آمدم خود را در اين بيابان ديدم، هرچه مىگردم راهى پيدا نمىکنم. حاتم گفت: اگر قول بدهى که ديگر دست به آن نازنينان دراز نکنى من تو را به آنجا مىبرم. حاتم او را برد به باغچه. گفت: اين همانجائى است که آن نازنين از توى دريا بيرون مىآيد و تو را مىبرد. پيرمرد از او تشکر کرد. حاتم با او وداع کرد و راه افتاد آمد تا رسيد لب دريا، ديد دخترماهى آنجا نشسته. به او گفت: من بايد بروم نشانى خود را مىدهم اگر خواستى در خشکى زندگى کنى بيا پيش من. دخترماهى قبول کرد با هم وداع کردند و حاتم راه افتاد تا رسيد پيش جوان درويش يک شب پيش او ماند. بعد راه افتاد تا رسيد به دخترخرس.
يکماه پيش دخترخرس ماند. هنگام عزيمت گفت: اگر خواستى ميان آدمها زندگى کنى قاصد مىفرستم که پيش من بيائي. دختر قبول کرد. حاتم از او خداحاظى کرد سر راه کفتارها را ديد که به قول خودشان وفا کرده بودند. حاتم رفت تا رسيد به شغالها يک شب پيش آنها ماند. ديد سه چهار تا بچهشغال هم آنجا است. از اينکه بچهدار شده بودند خوشحال شد. با آنها هم وداع کرد آمد تا رسيد به شاهآباد احمد را در کاروانسرا پيدا کرد با هم رفتند پيش ملکه. ملکه از پشت پرده به حاتم گفت: من همان روز اول مىخواستم امر شما را انجام دهم اما بهخاطر مردم نتوانستم. چون عهد کرده بودم که مرد اختيار نکنم. حالا من از آن تو هستم. حاتم ملکه را بخشيد به احمد. هفت شبانهروز جشن گرفتند. حاتم فرستاد دنبال دخترخرس و دخترماهي، آنها هم آمدند.