پوست خربزه
”يه طلبه‌اى بود، مهمان داشت. ناهار براى مهمون خود پنير و خربزه گرفت، به نوکر خود گفت: ”برو اين خربزه رو ببر قاچ کن بيار!“ نوکره فکر کرد، گفت: ”اين بى‌انصاف هر وقت خربزه مى‌خوره به من که هيچى نمى‌ده، پس من امروز جلوى اين مهمون خيلى آبرودارى مى‌کنم، پوستو کلفت مى‌برم بمانه براى خودم“.
سر سفره آخونده نگاه کرد، ديد يارو شاهکار زده گفت: ”تو خواستى بخورى اما من نمى‌ذارم، داغشو به دلت مى‌ذارم“. ناهارشونو که خوردند و کرد به مهانه گفت: ”در حاشيهٔ کتاب جامع تمثى شما نخوانده‌اى که پوست خربزه دندان زدن دو خاصيت بزرگ داره: يکى دندونو سفيد مى‌کنه، يکى چشم و گشاد مى‌کنه براى درس نگاه کردن“. يه دونه پوستو مهمان ورداشت، يه دونه صاحبخانه، نوکره ايستاده بود، نگاه مى‌کرد گفت: ”اى کتاب جامع تمثيل اگه مى‌دونستم کدوم گوريه، اينو پاک مى‌کردم، هيچى پوسارو دندون زدن و به نوکره گفتند: ”بيا وردار و، برو!“.