معجزات امام مهدى (عج)
یک شنبه 29 خرداد 1390 10:36 PMسعد بن عبدالله قمى ميگويد : اشتياق فراوانى به گردآورى كتب حاوى علوم مشكله و نكات ريز آنها داشتم و درباره كشف حقايق از درون آنها بسيار تلاش مى كردم . آزمند حفظ موارد خطا و اشتباه آنها بودم و مسائل علمى را كه برايم حادث مى شد به آسانى به كسى بازگو نمى كردم و نسبت به مذهب اماميه (تشيع) تعصبى خاص داشتم . از راحتى و آرامش گريزان و همواره به دنبال بحث و مجادله (بامخالفان) بودم و فرق مخالفت اماميه را نكوهش ميكردم و معايب پيشوايانشان را آشكارا بيان و از آن پرده درى مى كردم، تا آنكه روزى گرفتار فردى ناصبى (اهانت كننده به حضرات ائمه (ع)) شدم كه در منازعه عقيدتى سخت گيرتر و در دشمنى كينه توزتر و در جدال و مخاصمه تندتر و در سخن بدزبانتر و در پيروى از باطل، از تمام كسانى كه تا آن وقت ديده بودم متعصبتر بود.
سعد مى گويد: با حيلهاى خود را از دستش رهانيدم ، ولى اندرونم از خشم لبريز بود و مى خواست جگرم از غصه پاره شود . پيش از اين نيز طومارى تهيه كرده بودم و در آن چهل و چند مسئله دشوار را كه پاسخ دهنده اى برايش نيافته، نوشته بودم و مى خواستم آنها را از عالم شهرمان-احمد بن اسحاق كه نماينده حضرت امام عسكرى (ع) بود، بپرسم . لذا به دنبالش رفتم و وى را در حاليكه براى رسيدن به محضر امام (ع) به قصد سامرا از قم خارج شده بود، در يكي از منازل بين راه ديدم. با او مصافحه نمودم و گفتم: اولاً مشتاق ديدار شما بودم و ثانياً طبق معمول سؤالاتى از شما دارم. گفت: من نيز مشتاق ملاقات مولايم ابومحمد (ع) هستم و مى خواهم اشكالاتى را كه درباره تأويل و تنزيل دارم از محضرشان سؤال كنم . همراهيت با من مبارك است زيرا بدين وسيله به دريايى وصل خواهى شد كه عجايب و غرايبش ناتمام و فناناپذير است و آن امام(ع) است. با هم به سامرا رفتيم و به درب خانة مولايمان رسيديم و اذن طلبيديم، و اجازه فرمودند و به داخل شرفياب شديم. بر دوش احمد بن اسحاق انبانى قرار داشت كه محتوى 160 كيسه دينار و درهم بود و سر هر كيسه آن را صاحبش مهر زده بود . سعد مى گويد : نمى توانم مولاى خود حضرت ابومحمد (ع) را در آن هنگام كه ديدارشان نمودم و نور سيمايشان ما را فرا گرفتهبود به چيزى تشبيه جز ماه شب چهارده تشبيه كنم . بر زانوى راست امام (ع) كودكى نشسته بود كه از نظر خلقت و منظر همچون ستارة مشتري، و فرق مباركش مانند الفى بين دو واو گشوده بود . در مقابل مولايمان انارى طلايى قرار داشت كه نقش هاي بديع آن در ميان دانه هاى قيمتيش مى درخشيد و آن را يكى از بزرگان بصره تقديم كرده بود . در دست آن حضرت (ع) قلمى قرار داشت كه چون مى خواستند با آن بر صفحه كاغذ چيزى بنويسند ، آن طفل انگشتانشان را مى گرفت و مولاى ما انار را در مقابلش رها مي كردند و كودك را به آوردن آن سرگرم مى ساختند تا ايشان را از نوشتن باز ندارد . به آن حضرت سلام نموديم و ايشان پاسخ گرمى دادند و اشاره كردند كه بنشينيم . هنگامى كه از نوشتن فارغ شدند، احمد بن اسحاق آن انبان را از زير عبايش بيرون آورد و مقابل حضرت (ع) نهاد. امام (ع) به آن طفل نگريستند و فرمودند: فرزندم ، مُهر را از هداياي شيعيان و دوستانت بردار.1 و آن كودك فرمود: مولاى من آيا رواست كه دستي طاهر را به سوى هداياى آلوده و ناپاكى كه حلال و حرام آن در هم آميخته است دراز كنم.2 و مولايم فرمودند: اى پسر اسحاق ، آنچه در انبان است را بيرون آور تا (اين كودك) حلال آن را از حرامش جدا نمايد.3 همين كه احمد اولين كيسه را از انبان خارج ساخت، آن طفل فرمود : اين كيسه متعلق به فلان شخص، فرزند فلان و ساكن فلان محله قم است. درون آن 62 دينار است كه 45 دينارش از محل بهاى فروش زمين سنگلاخى است كه صاحبش آن را از پدر خود به ارث برده بود و 14 دينارش از محل بهاى 9 لباس و 3 دينار از اجاره دكانهاست.4 مولايمان فرمودند : راست گفتى فرزندم ، اكنون اين مرد را راهنمايى كن كه حرام كدام است.5 آن كودك فرمود : وارسى كن كه آن دينار ري مربوط به تاريخ فلان سال كه نقش يك طرف آن محو شده و آن طلاى آملى كه وزن آن ربع دينار است ، كجاست . سبب حرمتش اين است كه صاحب اين دينارها در فلان ماه از فلان سال ، يك من و يك چارك نخ را به همساية خود داد تا آن را برايش ببافد ولى مدتى بعد دزد آن نخها را ربود . بافنده به صاحب آن خبر داد كه نخها ربوده شده اما صاحب آن گفتة وى را تكذيب كرد و به جاى آنها يك من و نيم نخ از او بازستاند و از آن نخ ها جامه اى بافت كه اين دينار و آن طلا بهاى آن است.6 وقتى كه احمد بن اسحاق آنرا گشود ، درون آن نامهاى بود كه در آن نام صاحب مال و مقدار آن نوشته بود و دينارها و طلا با همان نشانه درون آن قرار داشت. سپس كيسة ديگرى را بيرون آورد و آن كودك فرمود : اين متعلق به فلان شخص، فرزند فلاني، ساكن فلان محله قم است و درون آن 50 دينار ميباشد كه دست زدن به آن بر ما روا نيست.7 عرض نمودم : چرا؟ فرمود : زيرا اين از بهاى گندمى است كه صاحب آن بر كشاورزانش دربارة تقسيم آن ستم كرده است و سهم خود ا با پيمانة كامل برداشته اما سهم كشاورزان را با پيمانة ناقص داده است.8 مولايمان فرمودند : راست گفتى فرزندم . سپس به احمدبن اسحاق فرمودند : همه اينها را بردار و به صاحبانشان بازگردان يا آنكه بسپار كه آن را به صاحبانشان بازگردانند ، زيرا ما به آن نيازى نداريم ، و لباس آن پيرزن را بياور.9 و احمد گفت: آن لباس درون جامهدانى بود كه آن را فراموش كردم؛ و هنگامى كه رفت تا آن را بيرون بياورد، در آن هنگام امام (ع) به من نظرى نمودند و فرمودند : اى سعد ، براى چه اينجا آمدي؟10 عرض نمودم: احمد بن اسحاق مرا به ديدار مولايمان تشويق نمود. حضرت فرمودند : آن سؤالاتى كه مى خواستي بپرسى چه؟11 عرض كردم : سرورم آن سؤالات نيز باقى است. آنگاه امام فرمودند : پس (آنها را) از نور چشمم سؤال كن.12 و آن طفل فرمود : از هرچه برايت پيش آمده سؤال كن.13 عرضه داشتم: اى مولا و فرزند مولاى ما، از شما (اهل بيت) براى ما روايت كردهاند كه رسول خدا(ص) طلاق زنان خود را به دست اميرالمؤمنين(ع) قرار دادند، و حضرت امير(ع) در روز جنگ جمل به سراغ عايشه فرستادند و به او فرمودند: «تو با فتنهگرى خود بر اسلام و مسلمين غبار ستيزه پاشيدى و فرزندانت را از روى نادانى به پرتگاه نابودى كشاندي، اگر دست از من برنداري، تو را طلاق ميدهم»، در حالى كه زنان رسول خدا(ص) با رحلت آن حضرت(ص) مطلقه شدهاند. [حضرت صاحبالزمان(ع)] فرمودند: طلاق چيست؟14 عرض كردم: بازگذاشتن طريق [ازدواج]. فرمودند: اگر طلاق آنها با رحلت رسول خدا(ص) باشد، پس چرا براى آنها شوهر كردن حلال نبود؟15 عرض كردم: زيرا خداى متعال شوهر كردن را بر آنها حرام نموده بود. آن حضرت(ع) فرمودند: چطور؛ در حالى كه رحلت رسول خدا(ص) راه را براى آنها باز كرد؟16 عرض كردم: اى فرزند مولايم پس آن طلاقى كه رسول خدا(ص) حكم آن را به اميرالمؤمنين(ع) واگذار فرمودند، چه بود؟ حضرتشان فرمودند: خداوند متعال شأن زنان پيامبر(ص) را عظيم گردانيد و آنان را به شرافت مادرى امت مخصوص كرد و رسول خدا(ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: اى اباالحسن، اين شرافت تا هنگامى براى آنها باقى است كه به طاعت خدا مشغول باشند و هر كدام از آنها كه پس از من از امرخدا نافرمانى و عليه تو خروج (شورش) كند، راه را براى شوهر كردنش باز بگذار و او را از شرافت مادرى مؤمنان ساقط كن.17 عرض كردم: معناى «فاحشة مبيّنه» كه اگر زن در مدت «عدّه» آن را مرتكب شود، بر شوهر او رواست كه او را از خانهاش بيرون براند، چيست؟ فرمودند: منظور از فاحشة مبينه «مساحقه» است نه زنا؛ زيرا اگر زنى مرتكب زنا شود و حدّ بر او جارى شود، نبايد مردى كه ميخواسته با او ازدواج كند، به خاطر اجراى حد از ازدواج با او امتناع كند اما اگر مساحقه كند، بايد «رجم» شود و رجم، خوارى است. و كسى كه خداوند فرمان رجمش را بدهد، او را خوار ساخته و كسى را كه خدا خوار سازد، وى را دور گردانيده است و هيچ كس را نسزد كه با او نزديكى نمايد.18 عرض كردم: اى فرزند رسول خدا، معناى فرمان خدا به پيامبرش موسي(ع) كه به او فرمود: فاخلع نعليك إنّك بالوادى المقدّس طويً.19 نعلين خود را بدر آر كه در وادى مقدس «طوي» هستي. چيست؛ زيرا فقهاى فريقين (شيعه و سني) ميپندارند نعلين او از پوست مردار بوده است. آن حضرت(ع) فرمودند: هر كس چنين گويد به موسي افترا بسته و او را در نبوتش نادان شمرده است زيرا امر از دو حال خارج نيست؛ يا نماز موسى در آن روا بوده و يا نبوده است. اگر روا بوده، طبعاً جايز است كه با نعلين در آنجا پاى نهد، زيرا هرچند آن بقعه مقدس و مطهر باشد از نماز مقدستر و مطهرتر نبوده است و اگر نماز موسى در آن نعلين جايز نبوده است، لازم ميآيد كه موسى حلال و حرام را نداند و نداند كه چه چيزى در نماز روا و چه چيزى ناروا است كه اين [عقيده] كفر است.20 عرض كردم: پس مقصود از آن چيست؟ فرمودند: موسى در وادى مقدس با پروردگارش مناجات كرد و گفت: «بارالها، من تو را خالصانه دوست دارم و از هرچه غير تو است دل شستهام» در حالى كه اهل خود را بسيار دوست ميداشت. خداى متعال به او فرمود: «نعلين خود را بدر آر» يعنى اگر مرا خالصانه دوست ميدارى و از هرچه غير من دل شستهاي، قلبت را از محبت اهل خود تهى ساز.21 عرض كردم: اى فرزند رسول خدا(ص) تأويل آية «كهيعص»)22) چيست؟ فرمودند: اين [حروف] از اخبار غيبى است كه خداوند زكريا را از آن آگاه نموده و سپس آنرا به حضرت محمد [ص] بازگو نموده است و داستان آن از اين قرار است كه زكريا از پروردگارش درخواست كرد كه نامهاي پنجتن مطهر را به وى بياموزد و خداوند متعال جبرئيل را بر او فرستاد و آن نامها را به او تعليم نمود. زكريا هنگامى كه «محمد» و «علي» و «فاطمه» و «حسن» را ياد ميكرد، اندوهش برطرف ميشد و گرفتاريش زايل ميگشت اما چون «حسين» را ياد مينمود، بغض و غصه گلويش را ميگرفت و ميگريست و مبهوت ميشد. روزى گفت: «بارالها، چرا وقتى آن چهار نفر را ياد ميكنم، تسلى مييابم و اندوهم برطرف ميشود، اما وقتي حسين را ياد ميكنم اشكم جارى و نالهام بلند ميشود؟» خداوند متعال او را از اين ماجرا آگاه كرد و فرمود: «كهيعص؛ كاف، ها، يا، عين، صاد». « كاف» اسم كربلا، «هاء» رمز هلاك عترت و «ياء» نام يزيد ظالم بر حسين(ع) و «عين» عطش و «صاد» صبر اوست. چون زكريا اين مطلب را شنيد نالان و اندوهناك گرديد و تا سه روز از عبادتگاهش بيرون نيامد و به كسى اجازه نداد كه نزد او بيايد و گريه و ناله سرداد و نوحة او چنين بود كه: «بارالها، از مصيبتى كه براى فرزند بهترين خلايق خود تقدير كردهاي دردمندم؛ خدايا، آيا اين مصيبت را در آستانة او نازل ميكنى و آيا جامة اين مصيبت را بر تن على و فاطمه ميپوشانى و اين فاجعه را بر ساحت آنها فرود ميآوري.» و بعد از آن ميگفت: «بارالها! فرزندى به من عطا كن تا در پيرى چشمم به او روشن باشد و او را وارث و وصيّ من قرار ده و منزلت او را نزد من مانند منزلت حسين قرار بده و چون او را به من ارزانى داشتي، مرا شيفتة او گردان و سپس مرا دردمند او نما همچنان كه حبيبت، محمد را دردمند فرزندش گردانيدي.» و خداوند يحيى را به او داد و او را دردمند وى ساخت و دورة حمل يحيى شش ماه بود و باردارى حسين(ع) نيز شش ماه بود كه آن نيز داستانى طولانى دارد.23 عرض كردم: سرورم، چرا مردم از انتخاب امام براى خويش منع شدهاند؟ آن حضرت(ع) فرمودند: امام مصلح يا مفسد؟24 عرض كردم: امام مصلح. فرمودند: آيا امكان ندارد كه انتخابشان فرد مفسدى را شامل شود در حالى كه احدى از صلاح و فساد درون ديگرى آگاه نيست؟25 عرض كردم: چرا، ممكن است. حضرت(ع) فرمودند: علت آن همين است و برايت دليل ديگرى ميآورم كه عقلت آن را بپذيرد. به من بگو رسولان الهى كه خداى متعال آنان را برگزيده و كتاب بر آنها فرو فرستاده و وحى و عصمت را پشتيبان آنان نموده تا پيشواي ملتها و براى برگزيدن هدايتيافتهتر از ديگران باشند. [پيامبراني] مانند: موسى و عيسي(ع)، آيا با وجود برترى عقلى و كمال علميشان ممكن است منافق را مؤمن بپندارند و او را انتخاب كنند؟26 عرض نمودم: خير. فرمودند: اين موسى ـ كليمالله ـ است كه با وجود تزايد عقل و كمال و نزول وحى بر او، هفتاد تن از برجستگان قوم و شخصيتهاي سپاهش را براى ميقات پروردگار خويش برگزيد و در ايمان و اخلاص آنها هيچگونه شك و ترديدى نداشت، اما انتخاب او بر منافقين تعلق گرفته بود. خداوند متعال ميفرمايد: واختار موسى قومه سبعين رجلاً لميقاتنا.27 و موسى هفتاد نفر از قوم خود را براى ميقات ما برگزيد. تا آنجا كه ميفرمايد: لن نؤمن لك حتّى نرى الله جهرةً فأخذتهم الصّاعقة بظلمهم.28 [آنان به موسى گفتند:] تا خدا را آشكارا نبينيم، به تو ايمان نميآوريم. پس صاعقة عذاب به سبب ظلمشان ايشان را فرا گرفت. وقتى كه ميبينيم انتخابشدگان [دست] پيامبر فاسد بودند، نه صالح ـ در حالى كه او ميپنداشت آنها صالح هستند ـ در مييابيم كه انتخاب (برگزيدن) اختصاص به كسى دارد كه به ضماير و سراير وجود مردم آگاه است. در جايى كه پيامبران به جاى صالح، فاسد باشند، انتخاب مهاجرين و انصار اعتبار و ارزشى ندارد.29 ...سعد ميگويد: سپس مولايمان، حضرت حسنبنعلي، امام عسكرى (ع) همراه با آن طفل مبارك براى اقامة نماز برخاستند و من نيز بازگشتم و به جستجوى احمد بناسحاق پرداختم، و او گريهكنان به استقبالم آمد. از او پرسيدم: چرا تأخير كردى و چرا گريان هستي؟ گفت: جامهاى را كه مولايم فرمودند گم كردهام. به او گفتم: تقصيرى متوجه تو نيست، برو و حضرت(ع) را آگاه كن. شتابان رفت و خندان برگشت و بر محمد و آلش(ص) صلوات ميفرستاد. پرسيدم خبر چيست؟ گفت: آن جامه را ديدم كه زير قدوم مولايم گسترده بود و بر آن نماز ميخواندند. سعد ميگويد: خداى را سپاس گفتم و پس از آن نيز چند روزى به منزل مولايمان رفتيم اما آن كودك گرانقدر را نزد آن حضرت مشاهده نكرديم.30