آمد و شوری به دل پا کرد و رفت     مهر خود را در دلم جا کرد و رفت

آمد و طــــــوفان نوح برپا نـــــمود     جان بی جان مـــرا از کف ربــــود

آمد و رسوای شـهرم کـرد و رفت     آمـد و بی آبـــرویم کــــــرد و رفت

رفت و ایــن وابستگی ها را ندید     آن همه دیوانگی هــــــــا را ندید

رفت و تنهایی مـــن را تازه کـــرد     نامه هایم را نخوانده پاره کــــــرد

رفت و دیگر پرسش از حالم نکرد     پرسش از حال و دل زارم نکــــرد

رفت و باور کردم او یک سایه بود     آن خـیال عاشقی افسانه بـــــود