در جواب :

 

 من به تو خندیدم ، 

چون که می دانستم ،

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی ،

پدرم از پی تو تند دوید ،

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه ،

پدر پیر من است

من به تو خندیدم ،

تا که با خنده تو، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم ،

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...

دل من گفت: برو ...

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...

و من رفتم ...

و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام ...

حیرت و بغض تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم ،

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ،

 

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...!