آخرين حجت، واپسين منجي 4
جمعه 20 خرداد 1390 8:35 PMاگر خوب دقت كنيم ميبينيم عدم بلوغ عقلي بشر در دو مورد بوده است و زماني كه هر دو مورد منتفي شود منطقاً امكان اراية برنامة كامل و قطع شدن وحي جديد معني دار ميشود. مورد اول، تحريف در كتب آسماني است كه علت اصلي آن انحصار سواد متون مقدس (و بلكه انحصار سواد) در دست عدة خاصي از جامعه (احبار و رهبان) است كه آنها بنا به مصالح خودشان در متون دست ميبردند و عموم مردم هم بي خبر ميماندند. در دورة خاتميت سوادآموزي و آموختن و حفظ كردن متن مقدس چنان گسترش مييابد كه ديگر امكان هرگونه تحريف عملاً منتفي ميگردد.
مورد دوم، توان انطباق كاملاً صحيح برنامة كلي بر حوادث زماني است كه چون بشر به بلوغ عقلي نرسيده بود، نميتوانسته به طور دقيق خودش انطباق دهد و اختلاف ميكردند. لذا نيازمند اين بوده كه خدا از طريق وحي به عدهاي خاص انطباق درست را بفهماند كه اينها همان انبياي تبليغياند. در واقع انبياي تبليغي با كمك وحي جديد ميتوانستند مضامين كتاب مقدس شريعت زمان خود را بر مسايل روز منطبق كنند.
در دورة ختم نبوت، انسان يا انسانهايي پيدا شدند كه بتوانند كل محتواي وحي را از پيامبر (نه هر بار از طريق فرشتگان) با عقل خود دريافت كنند و براي انطباق هر حادثة جديد بر برنامة كلي نيازمند وحي جديد نباشند و اينها همان امامان(ع) هستند. نكتة فوقالعاده مهم در خصوص امامان(ع) اين است كه علم ايشان به قرآن، مقدم است بر علم غيب آنها، و نه بالعكس؛ در حالي كه انبياي تبليغي از طريق وحي (علم غيب جديد) به علم درست كتاب مقدس خود ميرسيدند، امامان كسانياند كه عقل و دركشان بهقدري تكامل پيدا كرده است15 كه بتوانند تمام معارف وحي را از پيامبر زمان خود بگيرند و با علمي كه به اين كتاب پيدا كردهاند به علم غيب برسند. پيامبر تبليغي سخن خود را به فرشتة وحي مستند ميكند اما امام سخن خود را به پيامبر(ص) و قرآن مستند ميكند و البته در اين استنادش معصوم است.
در اينجا شايد اشكال شود سخن از بلوغ عقل بشر بود، نه بلوغ عقل يكي دو نفر. در جواب، يك پاسخ جدلي ميتوان داد و يك پاسخ دقيق عقلي. پاسخ جدلي اين است كه هرجا يكي دو نفر از بشر هم كاري كنند مطلب را به كل بشر نسبت ميدهيم. مثلاً وقتي ميگوييم «امروز بشريت به جايي رسيده است كه پا روي كرة ماه گذاشته است»، مگر چند نفر از انسانها پا روي كره ماه گذاشتهاند؟
اما پاسخ دقيقتر عقلي اينست كه چون دوره، دورة بلوغ عقل بشر براي فهم معارف است، فهم معارف به ائمه(ع) منحصر نميشود. در واقع يكي از كارهاي اصلي ائمه(ع) از آن جهت كه امامند كمك به مردم براي رسيدن به اين بلوغ فكري و عقلي است، يعني پرورش مجتهدين. چنانكه گفتيم طبيعي است كه عدهاي شروع به فهم معارف دين كنند (همانطور كه در امتهاي گذشته هم غير از انبياي تبليغي، احبار و رهبانان نيز بودهاند) و كار اصلي ائمه(ع) در دورة پس از نبوت اين نيست كه تكتك احكام دين را از دل متون مقدس استخراج كنند، بلكه كار اصليشان اينست كه روشهاي فهم متون مقدس را آموزش دهند يا تصحيح كنند.16 يعني بايد دورهاي پيش آيد كه مجتهدين فراواني پيدا شوند و شروع به فهم كنند و بقية مردم همچون زمان انبياي گذشته با تعدد اقوال مواجه ميشوند و البته بايد سراغ معصومي بروند و معصوم روشهاي درست را از غلط تفكيك كند كه مثلاً حسن و قبح شرعي غلط است، قياس غلط است، استحسان غلط است ولي مثلاً تفسير قرآن با قرآن درست است و بر اين اساس مرز فهم درست از نادرست رانشان دهد.
براي همين احاديث متعددي به اين مضمون روايت شده كه وجود امام، مانند كعبه است كه انسانها بايد به سوي او بروند و او به سوي آنان نميآيد. يعني امام از آن جهت كه امام است غير از عالم دين است. علماي دين وظيفة تبليغ و حتي رفتن به سراغ مردم را دارند، اما امام از حيث امام بودنش اين وظيفه را ندارد. بلكه علما وظيفه دارند براي فهم درست دين مرتب به سراغ امام بروند و روشهاي خود را تصحيح كنند.17 خود ائمه(ع) هم بر همين موضع اصرار داشتند براي همين آنها شاگرداني پرورش ميدادند و به آنان دستور ميدادند كه در مسجد بنشينند و فتوا بدهند. اين سخن فقط در فقه نيست بلكه در عقايد و كلام نيز شاگرداني تربيت كردند و همين طور در بعد اخلاق و عرفان (يعني در هر سه محور از ابعاد اسلام: عقايد، اخلاق و احكام).
خلاصة كلام اينكه بلوغ عقلي بشر كه عامل ختم نبوت بود، در گروي سه امر است:
1. وجود انسان يا انسانهايي كه بتوانند كل معارف برنامة وحي را يكجا از پيامبر (نه از طريق وحي به خودشان) دريافت كنند و اين فهم را به ديگران آموزش دهند.
2. وجود انسان يا انسانهايي كه با آموزش تحت نظر اين معلمان كمكم توان تفسير و انطباق وحي بر مسايل جزيي را پيدا كند.
3. بقاي اصل كتاب آسماني بدون تحريف.
با اين بيان معلوم ميشود كه وجود امام، نه تنها منافي ختم نبوت نيست، بلكه لازمة آن است و از باب حسن ختامِ اين قسمت اشاره ميكنم كه شايد علت اصرار پيامبر اكرم (ص) در حديث معروف ثقلين كه «قرآن و امامت دو ثقل جدايي ناپذيرند» اين باشد كه فهم اين برنامه نيازمند معلماني است كه اين برنامه را به نحو كاملاً صحيح (= با عصمت) فهم كرده و به ما آموزش دهند و البته بعد از آموزش آنها، ما هم توان فهم برنامه را پيدا ميكنيم.18
ب) امامت و غيبت
با استفاده از مجموعه مطالب فوق ميتوان به اشکال ديگري که دکتر سروش در مباحث بعدي خود در خصوص ناسازگاري امامت با غيبت امام زمان(عج) مطرح کردهاست19 نيز پاسخ گفت. خلاصة اشکال آن است که: با پذيرش غيبت عملاً امامت بيخاصيت ميشود زيرا اگر امامت براي جلوگيري از خطاي انسانها در فهم دين پس از پيامبر است، همة مشکلاتي را که اهل سنت پس از رحلت پيامبر مواجه ميشوند، شيعه پس از غيبت آخرين امام مواجه ميشود. پس اگر امامت براي فهم معصومانة دين پس از پيامبر ضرورت دارد، نميتواند غيبتي پيش آيد و و اگر غيبت پيش آمده، معلوم است که اصلاً امامت لازم نبوده است.
با توجه به مباحثي که گذشت چنين پاسخ ميگوييم که وظيفة اصلي امام از حيث فهم دين، معلمي کردن و آموزش روشهاي فهم دين است، نه ضرورتاً آموزش تمامي محتواي دين تا ابد20، و اگر چنين باشد، آنگاه دورة حضور ملموس و دستيافتني امام در جامعه براي حل مشكلات فهم دين، ميتواند يك دورة محدود باشد،21 يعني در حدي كه روشهاي صحيح فهم دين آموزش داده شود و اجمالاً روشهاي نادرست مورد نقد ائمه(ع) واقع گردد. و ديگر غيبت به معناي رها کردن آدميان نيست، چرا که اولاً، غيبت از زماني ميتواند رخ دهد که کليات روشهاي صحيح فهم، در جريان اصيل اسلامشناسي (که امامان را پذيرفته و بر اساس آموزشهاي آنها به فهم دين پرداخته) تثبيت شده باشد، ثانياً، يکي ديگر از شئون امام که در اين مجال فرصت پرداختن تفصيلي بدان نيست شأن ولايت معنوي است که مهمترين فلسفة وجودي امام در تمامي اعصار (حتي درعصر غيبت) است و موجب ميشود مردم در عصر غيبت همچون خورشيد پشت ابر از فوايد وجود امام بهرهمند شوند و البته اين ولايت معنوي تنها ناظر به بهرهرساني فردي نميشود، بلکه از ابعاد اجتماعي نيز امام مراقبت کلي از جريان اصيل دين و دينداري در جامعه را براي تحقق آية شريفة:
إنّا نحن نزّلنا الذّکر و إنّا له لحافظون.22
[ما قرآن خود را نازل كردهايم و خود نگهبانش هستيم.]
برعهده دارد23 و از اين حيث نيز معلوم ميشود که شيعيان به خود وانهاده شده نيستند و اين همان مطلبي است که امام عصر(ع) در توقيعي صريحاً بر آن تأکيد کردهاند که:
إنّا غير مهملين لمراعاتکم و لا ناسين لذکرکم.24
چنين نيست كه ما به امور شما بياعتنا باشيم و شما را از ياد برده باشيم.
در پايان دوباره يادآوري ميکنم که بحث ما فقط ناظر به ضرورتِ حضورِ ملموسِ امام براي تبيين دين پس از پيامبر خاتم(ص) بود، نه تبيين تمامي اموري که ضرورت امامت را اثبات ميکند، چرا که وجود امام لااقل از دو جنبة ديگر نيز ضرورت دارد: يکي از جنبه ولايت معنوي،که اشارة بسيار مختصري به برخي از فوايد آن کرديم؛ و، دوم از جنبة حکومت و هدايتِ ظاهريِ جمعيِ انسانها، که البته مشروط به آماده شدن زمينههاي مقبوليت مردمي است و ظاهراً مهمترين فلسفة ظهورِ پس از غيبتِ آن امام شريف است و تفصيل اين دو شأن مجال ديگري ميطلبد.