این واقعیت زندگی ما زن‌هاست!


فراز اول: من و فمنیسم


من با فمنیسم سال‌ها پیش آشنا شدم. خوب به یاد دارم. کتابی از بکری تمیزی(نویسنده‌ی ایرانی ساکن آمریکا) را در دست گرفته بودم و به اولین جملات کتاب چشم دوخته بودم. وه که چه عمیق احساس کردم جملات این کتاب از ذهن خود من تراوش شده است. هنوز هم برخی جملات هرچند ساده‌اش را به خوبی به یاد دارم:


"در یک جامعه‌ی استبدادی به دنیا می‌آیی، رشد می‌کنی، خود را با اندیشه‌های متفاوت جهانی در رابطه قرار می‌دهی و به این نتیجه می‌رسی که می‌خواهی انسانی آزاده باشی. آزادی چنان با جسم و روحت درآمیخته است که نمی‌توان از تو جدایش کرد اما...


از خود که بیرون می‌آیی، فرهنگ مردسالار را می‌بینی که می‌خواهد آزادی‌ات را بگیرد. برایت تله می‌گذارد تا اسیر سنت‌هایت کند. می‌دانی هدیه‌اش خفقان است، آن را نمی‌پذیری. به سادگی می‌گویی نه. تنها یک کلمه!! نه! او هم در عوض تو را حاشیه‌نشین می‌کند."


"نه" گفتن من به سنت؛ 14 سال پیش؛ بهانه‌ای شد تا با حلقه‌ای از دوستان که آن‌ها را آزاداندیش می‌پنداشتم، آشنا شوم. حلقه‌ای که مهمترین محورش فمنیسم و پایانی بر مردسالاری بود.


آن روزها حرف‌ها چه ساده بر صفحه‌ی دلم می‌نشست. اغلب زنان در این جمع‌های کوچک و به حاشیه رانده شده؛ یک داستان مشترک دارند:


"چیزی در درونم می‌جوشد که ناآرامم می‌کند. مدتی شعر می‌گفتم، احساس کردم دیگر شعرم نمی‌آید! آن را به کناری گذاشتم، نقاشی را شروع کردم، بعد مجسمه‌سازی. این سرچشمه را از یک‌سو می‌بندم، از جای دیگری راه بازمی‌کند."


اعضای این جمع‌ها؛ همگی از یک نوع حساسیت و شکنندگی در رنج‌اند. از واکنش‌های جامعه‌ی مردسالار دل پرخونی دارند و البته؛ هم از برخوردهای شاعران، نویسندگان و روشنفکران و هم از رفتارهای مردم کوچه و بازار.


مثال مشترک همه‌ی آن‌ها؛ رابعه است، پروین، قره‌العین و فروغ فرخزاد.


بر داستان‌های زندگی‌هاشان با یک جمله‌ی پر راز و رمز؛ مهر پایان می‌گذارند: "این واقعیت زندگی ما زن‌هاست"


و تو حیف می‌خوری. حیف از این همه استعداد! نظرات و هنرهایی که هرز رفته است و این همه؛ تو را تشویق می‌کند که دنیای فمنیسم را برای خودت و آن‌ها که در جمع‌هاشان حضور داری، جدی‌تر بسازی.


اما همیشه و همه‌جا، همه چیز خوب پیش نمی‌رود. کم‌کمک دست و دلت به هیچ کاری نمی‌رود. بحران‌های روحی که اوایل کمی ناخنک به آرامش‌ات می‌زد، حالا شدیدتر شده است. سوال‌ها هجوم می‌آورند. هزاران سوال ذهن‌ات را تحت فشار قرار می‌دهند. پای یاس فلسفی هم به میان کشیده می‌شود. زاویه‌ی دید هم کار خودش را می‌کند و تغییرات شروع می‌شود. می‌بینی که نه با مردم راحتی و نه با زن‌هایی که این‌گونه آن‌ها را می‌ستودی. دیگر کسی قادر به درک تو نیست!


اوایل؛ نظرات‌ات را با سایر فمنیست‌ها درمیان می‌گذاری. آن‌ها هم این تجربه‌ها را داشته‌اند. خودت را قانع می‌کنی که اگر زنی به دید فمنیستی برسد، تفاوت نمی‌کند که در کدام نقطه از جهان متولد شده یا رشد کرده باشد، او چون دگراندیش شده‌است، حاشیه‌نشین می‌شود. امیدواری می‌شوی که زنان دیگر با تنوع اندیشه‌ای که دارند، این زاویه دید را وسیع‌تر و حفره‌های خالی ذهن‌ات را پر کنند.


نمی‌دانم چطور شد که برای من؛ ماجرا وارونه رخ داد. پی بردم که قدرت تحمل هیچ نگاه تازه‌ای حتی در میان فمنیست‌ها نیست. آن‌ها عاشق خودشانند و از تغییر اصلا خوش‌شان نمی‌آید. برای همین هرچه سعی کرده‌ای تا از نتایج بگذری و به علت‌ها برسی، موفق نبوده‌ای و دایم می‌بینی سر جایت مانده‌ای.


جمله‌ها دوره‌ام کرده‌اند:


من اعتقادی به جامعه‌ی روشنفکر ندارم. اگر اینها روشنفکرند، من روشنفکر نیستم...


روشنفکران ایده‌ی تو را می‌گیرند، تو را له می‌کنند و وجودت را تهی باقی می‌گذارند...


میان رفتارها و گفتارها در اطراف؛ تفاوت‌ها جدی است. حالا دیگر گفتن این جمله هم فایده‌ای ندارد که:" همه این‌طور نیستند. من با آن‌ها کاری ندارم."


دره‌ی افسوس‌ها عمیق‌تر می‌شود. شاید دیدن آن روی سکه، اندوه‌ات را شدیدتر کرده باشد. احساس می‌کنی که به لبه‌ی پرتگاه رسیده‌ای. دیگر تاب ماندن نداری. از ژست‌های روشنفکرانه در لعاب صمیمیت درحالی‌که درونش تهی است، بیزار می‌شوی. این زمان است که درمی‌یابی، به پایان فمنیست نزدیک شده‌ای. سرانجام روزی می‌رسد که جرات آن را پیدا می‌کنی که به خودت بگویی:" دورانی که در آن زن‌ها به مردها و مردها به زن‌ها فخر می‌فروخته‌اند، سال‌هاست به پایان رسیده. من هم زنی هستم مثل دیگر زن‌ها که دوست دارم اندیشه‌ای به‌هنجار و متعادل را درکنار احترام به خود و دیگران در زندگی تجربه کنم."


برای من؛ داستان فمنیسم این چنین به پایان رسید اما اطمینان دارم که خیلی‌ها این داستان را گونه‌ی دیگری به پایان می‌رسانند.