پاسخ به:مجله عکاسی
شنبه 24 اردیبهشت 1390 11:53 AM
نقد عکس کارتیه برسون
عکسی این چنین، گریز است، گریز از خیالات امید بخشِ همیشه دروغ، گریز از چشم بستن به آماس زشتیها و حقایقی این چنین تلخ، که زیر ظاهری زیبا و خوشایند و شعارگونه هم چون انسان دوستی و شفقت لفافه شدهاند. نمیتوان زهرخندی را که چرخ بزرگ به مادر و کودک و سراسر زندگی آنها میزند را ندید و چتر انگشتان مادر که روی سر طفلاش گسترده در خاطر نگه میدارد که این طفل، با بدن برهنهاش، زیر این انگشتان پناه گرفته است و گویی مادر تنها ربالنوع اوست. سوسوی نگاه کودک که در چشمیست که از زیر سایهی سیاه به دور است، کمک را فریاد میزند. ترکیب و تناسب خطوطِ استخوانهای برآمدهی بدن کودک، با خطوط درشت چرخ کالسکه بسیار رنجآور است. گویی این چرخ قبلا در جایی از روی بدن نحیف کودک عبور کرده و استخوانهای برآمدهاش ردی از آن است و هزاران چرخ کوچک و بزرگ در پس و پیش او وجود دارند و دست بیرمقاش صدایمان میکند که ای کاش این گونه در این ناسوت رهایم نکرده بودند و چرخ بزرگ تلنگری میزندمان تا به جهان و مسیر آن و اشارتهای زندگی متوجهتر شویم. سالهای زندگی این کودک سیاه به دشواری میگذرد و هر روز صبح در میان همان چرخهای روان به سختی زاده میشود. چرخهای ستمی که همه از روی او گذشتهاند: چرخ زندگیِ انسانهای غنی، پر قدرت، با ثبات و با رنگ پوستی روشنتر از او.
رسوخپذیری فضایی که این عکس ما را در آن قرار میدهد بسیار عمیق است. عکس از ما میخواهد به چشمان کودک نگاه کنیم تا رنجهایش را با ما قسمت کند. هم چنین مفاهیمی هم چون، فقر، استثمار و رنگ و نژاد را برایمان بسط میدهد و از ما میخواهد که به جهانی فراختر بیندیشیم و در این باور دست و پا نزنیم. که متولد شدهایم تا هر کدام به گونهای باشیم: با رنگ و نژادی وام گرفته از نمیدانم کجاهایمان و غرق شدن در آن، بدون توجه به پیرامونمان. نمیتوان بازگشت و مسافر گذشتههای کودک شد، اما این عکس، مجالی حتا اندک برای کم گویی یا گزافه گویی باقی نمیگذارد. چنان که نگاه طفل، آتش میزند و میسوزاند هر وسوسهای را و هر نجوایی را که به تیره بختی طبقهی او تردید دارد.
وحید تهامی