... حکایتی از بوستان
شبـی دود خلـق آتشی بر فـروخت
شـنیدم که بغـداد نیمی بسـوخت
یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود
کــه دکـان مـا را گـــزندی نبــود
جهاندیده ای گفتش ای بـوالهـوس
تـُرا خـود غم خویشـتن بود و بـس؟
پسـندی کـه شـهری بسوزد بهنار
اگــر چه سَـرایت بــود بــر کنار ؟
توانگر خود آن لقمه چون میخورد
چو بیند که درویش خون میخورد؟
تُنُکـدل چـو یـاران بهمنـزل رسـند
نخسـبد کــه وامانـدگـان از پسـند
اگـر در سـرای سـعادت کسـسـت
ز گفتار سـعدیـش حـرفـی بـسست
هـمـینـت بسندسـت اگـر بشنـوی
که گـر خـار کـاری سـمن نـدروی