مادربزرگ

مادربزرگ

وقتی اومد

خسته بود


چار قدش و

دور سرش

بسته بود


صدای كفشش كه اومد

دویدم


دور گُلای دامنش

پریدم


بوسه زدم روی لُپاش

تموم شدن خستگی هاش