و این هم داستانى دیگر  

3-و نیز نقل شده که سراقه گوید:تنها تقاضائى که رسول‏خدا و همراهان او از من کردند آن بود که از من خواستند خبرآنها را به کسى اظهار نکنم و او نیز تا وقتى که آنها به مدینه‏رسیدند و خبر ورود آنها به مدینه پخش شد ماجرا را به کسى‏اظهار نکرد و پس از آن بود که سراقه آنچه بر سرش آمده و دیده‏بود براى مردم بازگو مى‏کرد و داستان او مشهور گردید...وسران قریش نیز از ترس آنکه اگر متعرض او شوند ممکن است‏این تعرض سبب اسلام او و قبیله‏اش(یعنى قبیله بنى مدلج که‏سراقه امیر و رئیس آنها بود)گردد،او را بحال خود واگذاردندولى با اینحال ابو جهل،قبیله بنى مدلج را مخاطب ساخته واشعارى در ذمت‏سراقه سرود که از آنجمله است این دو بیت:
بنى مدلج انى اخاف سفیهکم سراقة مستغو لنصر محمد (1) علیکم به الا یفرق جمعکم فیصبح شتى بعد عز و سودد (2)
و سراقة نیز پاسخ او را با قصیده‏اى داد که از جمله آن‏قصیده است ابیات زیر:
اباحکم و الله لو کنت‏شاهدا لامر جوادى اذ تسوخ قوائمه (3) عجبت و لم تشکک بان محمدا رسول و برهان فمن ذا یقاومه (4) علیک فکف القوم عنه فاننی اخال لنا یوما ستبدو معالمه (25) بامر تود النصر فیه فانهم و ان جمیع الناس طرا مسالمه (6)
که باید گفت اگر این اشعار از سراقه باشد دلیل بر مسلمان‏شدن او و ایمان وى به رسول خدا است و موجب تردید درروایت‏بالا مى‏شود که اسلام او را در سال نهم هجرت و درداستان محاصره طائف ذکر کرده‏اند...
---------------------------------------------
1-اى بنى مدلج من بر شما بیمناکم از سفیه شما یعنى سراقه که فریب‏گمراهى‏هاى محمد را خورده و او را یارى کند.
2-و این ترس را دارم که جمع شما را پراکنده نموده و پس از عزت و سیادت‏پراکنده و متفرق شوید.
3-اى ابا حکم(کنیه ابو جهل است)بخدا سوگند اگر تو شاهد بودى و نظاره‏مى‏کردى داستان اسب مرا هنگامى که دست و پایش در زمین فرو رفت.
4-در شگفت مى‏شدى و تردید نمى‏کردى که محمد رسول و برهانى است وچگونه کسى مى‏تواند در برابر او ایستادگى کند.
5-و من تو را سفارش مى‏کنم که مردم را از دشمنى با او بازدارى که من روزى رامى‏بینم که نشانه‏هاى او آشکار گردد.
6-به چیزى که تو یارى آن را دوست داشته باشى که همه مردم یکجا در برابرش‏تسلیم شوند.