پیمان عقبه اولى و آمدن مصعب بن عمیر به یثرب در سال دوازدهم

سال دوازدهم بعثت‏بود و همانگونه که اشاره شداسعد بن زراره با یازده تن دیگر که دو تن آنها نیز از قبیله اوس‏بودند-بمکه آمدند و طبق قرارى که گذاردند در عقبه منى خدمت‏رسول خدا(ص)آمده و آنها که ایمان نداشتند نیز ایمان آورده وبا آنحضرت پیمانى بستند که آنرا«بیعة النساء»گفته‏اند.
و متن پیمان اینگونه بود که‏«شرک نور زند،و دزدى و زنانکنند و فرزندان خود را نکشند، بهتان نزنند...»
و هنگامى که خواستند به شهر خود«یثرب‏»باز گردند ازرسول خدا درخواست کردند تا کسى را براى تعلیم قرآن و تبلیغ‏اسلام بهمراه ایشان به یثرب گسیل دارد.
در میان جوانان مکه که به اسلام گرویده و با شوق و شورفراوانى قرآن و دستورات دین را فرا گرفته بودند جوانى بود به نام‏«مصعب بن عمیر»که بیشتر قرآنى را که تا به آنروز به‏رسول خدا(ص)نازل شده بود حفظ کرده و بیاد داشت،و بخاطرپذیرفتن اسلام نیز رنجها و سختیهاى زیادى را تحمل کرده بود،زیرا پیش از آنکه مسلمان شود در خانه خود و پیش پدر و مادر ازهمه محبوبتر و عزیزتر بود و در وضع مرفهى زندگى مى‏کرد،اماپس از اینکه مسلمان شد مورد بى‏مهرى پدر و مادر قرار گرفت تاآنجا که او را از خانه خود بیرون کردند و چون مسلمانان به حبشه‏هجرت کردند با آنان بحبشه رفت،و با گروهى که پس ازچندى بمکه بازگشتند بمکه آمد،و چون رسولخدا(ص)وبنى هاشم در شعب ابى طالب محصور گشتند مصعب نیز با آنهابود و همه آن دشواریها و گرسنگیها و رنجها را در طول آن چندسال تحمل کرده و به چشم مشاهده کرده بود.
بارى رسول خدا(ص)مصعب بن عمیر را براى رفتن به شهریثرب انتخاب کرده،و خود همین انتخاب میتواند معرف‏شخصیت والاى مصعب بن عمیر باشد،و جریانات بعد نیزشایستگى ولیاقت او را در این انتخاب ثابت کرد!
مصعب بن عمیر بهمراه اسعد و همراهان بمدینه آمد و چندروزى از ورود او بشهر یثرب نگذشته بود که گروهى از جوانان‏خزرج به اسلام گرویدند و کمتر خانه‏اى بود که چون افراد آن‏خانه گرد هم جمع مى‏شدند سخن از دین اسلام و رسول خدا(ص)به میان نیاید.
اسعد بن زراره هر روزه مصعب را با خود بر مى‏داشت و به‏هر کجا انجمنى از خزرجیان میدید او را مى‏برد و آنها را به اسلام‏دعوت مى‏نمود تا روزى بفکر قبیله اوس افتاد و بمصعب گفت:
دائى من‏«سعد بن معاذ»از رؤساى قبیله اوس (1) و مردى‏خردمند و بزرگوار است و در میان تیره‏«عمرو بن عوف‏»نفوذ وسیادتى دارد و اگر بتوانیم او را بدین اسلام وارد کنیم کار ماتمام و کامل خواهد شد اکنون بیا تا بمحله ایشان برویم،مصعب‏پذیرفت و بهمراه اسعد بمحله سعد بن معاذ آمد و سر چاهى(که‏معمولا محل اجتماع مردم بود)نشست و جمعى از نوجوانان‏گردش را گرفته و مصعب براى آنها قرآن میخواند.این خبربگوش سعد بن معاذ رسید و او شخصى را که نامش‏«اسید بن حضیر»و از بزرگان قبیله(و دلاوران)ایشان‏بود. خواست و بدو گفت:خبر بمن رسیده که اسعد بن زراره‏بمحله ما آمده و جوانى قرشى را با خود آورده و جوانهاى محله مارا از راه بدر کرده اینک بنزد او برو و از اینکارش جلوگیرى کن.
«اسید»حرکت کرد و چون چشم اسعد به او افتاد به مصعب‏گفت:این شخص مرد بزرگى است و اگر به آئین ما درآید درپیشرفت کار ما تاثیر بسیارى دارد،و چون اسید بنزد آنها رسیدگفت: اى ابا امامة(لقب اسعد بوده)دائى تو مرا فرستاده ومى‏گوید:بمحله ما میا و جوانان ما را از راه بیرون نبر و از خشم‏قبیله اوس بر جان خویش بیمناک باش!
-----------------------------------------
1-آنچه ذکر شده ترجمه حدیث کتاب اعلام الورى است و در نقل ابن کثیر درسیرة النبویه(ج 2 ص 182)اسعد را پسر خاله سعد بن معاذ دانسته و ما فرصت تحقیق‏بیشتر نیز در این باره نداشتیم تا صحت و سقم این دو قول را بررسى کنم و الله العالم.