در پیشگاه نجاشى

و بهر صورت عمرو عاص و عمارة به حبشه وارد و بگفته برخى‏قبل از آنکه بنزد نجاشى بروند پیش درباریان و سرکردگان لشکر و بزرگان حبشه که سخنشان نفوذ و تاثیرى در نجاشى داشت رفته‏و هدایائى نزد ایشان بردند،و ماجراى خود و هدف و منظورمسافرتشان را بحبشه بآنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقیده وهمراه کردند که چون در پیشگاه نجاشى سخن از مهاجرین مکه‏بمیان آمد شما هم ما را کمک کنید تا نجاشى را راضى کرده‏اجازه دهد ما این افراد را بمکه باز گردانیم،و آنها را تسلیم ماکند.
آنها نیز قول همه گونه مساعدت و همراهى را بعمرو عاص وعمارة دادند،و براى ملاقات آنها وقت گرفته آنانرا بنزد نجاشى‏بردند،و چون هدایاى قریشى را نزد نجاشى گذارده و نجاشى ازوضع قریش و بزرگان مکه جویا شد آندو در پاسخ اظهار داشتند:
اى پادشاه!گروهى از جوانان نادان و بى‏خرد ما بتازگى ازدین خود دست کشیده و آئین تازه‏اى آورده‏اند که نه دین ما است‏و نه دین شما،و اینان اکنون بکشور شما گریخته و بدین سرزمین‏آمده‏اند،بزرگان ایشان یعنى پدران و عموها و رؤساى عشیره وقبیله‏هاشان ما را پیش شما فرستاده تا دستور دهید آنها را بنزدقریش که بوضع و حالشان آگاه‏ترند باز گردانند.
سکوتى مجلس را فرا گرفت،عمارة و عمرو عاص نگرانند تامبادا نجاشى دستور دهد مهاجرین را احضار کرده و با آنها دراینباره گفتگو کند،زیرا چیزى براى بهم زدن نقشه‏شان بدتر از این نبود که نجاشى آنها را ببیند و سخنانشانرا بشنود.
در اینوقت درباریان و سرکردگانى که قبلا خود را آماده‏کرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قریش را بگیرند بسخن‏آمده گفتند:
پادشاها!این دو نفر سخن براستى و صدق گفتند،و بزرگان‏این افراد بوضع حال ایشان داناتر از آنها هستند،و اختیارشان نیزبدست آنها است،بهتر همان است که این افراد را بدست این دوبسپارید تا بشهر و دیارشان باز گردانند و بدست‏بزرگانشان‏بسپارند!
نجاشى با ناراحتى و خشم گفت:بخدا سوگند تا من این‏افراد را دیدار نکنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان رابدست ایندو نفر نخواهم داد،اینان در کنف حمایت منند و بمن‏پناه آورده‏اند،نخست‏باید آنها را بدینجا دعوت کنم و جستجو وپرسش کنم ببینم آیا سخن این دو نفر درباره آنها راست است‏یانه،اگر دیدم این دو راست میگویند آنها را به ایشان خواهم سپردو گرنه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمانى که خواسته‏باشند،در این سرزمین بمانند و در کمال آسایش بسر برند.