و این هم پایان کار خباب و ام انمار

و از داستانهاى جالبى که در این باره نقل کرده این است‏که مى‏نویسد:کار خباب این بود که شمشیر مى‏ساخت.ورسولخدا-صلى الله علیه و آله-با وى الفت و آمیزش داشت و پیش‏او مى‏آمد،خباب که برده زنى بنام ام انمار بود ماجرا را به آن زن‏خبر داد،آنزن که این سخن را شنید از آن پس آهن را داغ‏مى‏کرد و روى سر خباب مى‏گذارد و بدین ترتیب مى‏خواست تاخباب را از آمیزش با پیغمبر اسلام و پذیرفتن آئین وى باز دارد،خباب شکایت‏حال خود را به رسولخدا-صلى الله علیه و آله-کردو پیغمبر-صلى الله علیه و آله-درباره او دعا کرده گفت: «اللهم‏انصر خبابا»- یعنى خدایا خباب را یارى کن- پس از این دعا«ام انمار»بدرد سرى مبتلا شد که از شدت درد همچون سگان‏فریاد مى‏زد،و بالاخره کارش بجائى رسید که بدو گفتند: بایدبراى آرام شدن این درد،آهن را داغ کرده بر سرت بگذارى و ازآن پس خباب پاره آهن داغ مى‏کرد و بر سر او مى‏گذارد.