پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 11:23 AMعمار و پدر و مادرش:یاسر و سمیه
مؤلف کتاب سیرة المصطفى مىنویسد: (1) زمان اسلام ابو ذر وعمار بن یاسر بیکدیگر نزدیک بود و هر دوى آنها در همانروزهاى نخست و آغاز دعوت رسول خدا(ص)یعنى روزهاىپنهانى دعوت در خانه ارقم بن ابى ارقم (2) به آن حضرت ایمانآوردند.و آن روزهائى بود که رسول خدا(ص)پیروان خود را بهصبر و بردبارى در برابر آزار مشرکان دعوت مىفرمود.
و سپس در شرح حال عمار و پدر و مادرش مىنویسد:
وى در اصل اهل یمن بود که پدرش یاسر بن عامر با دوبرادرش حارث و مالک-پسران دیگر عامر-بدنبال برادر گمشدهدیگرشان که خبرى از وى نداشتند بمکه آمدند ولى او را نیافته وحارث و مالک باز گشتند اما یاسر و پدرش در مکه مانده و چونغریب بودند با ابو حذیفه بن مغیرة که از قبیله بنى مخزوم بودهم پیمان شده و جزء هم پیمانان-و موالیان-ایشان در آمدند.
ابو حذیفة کنیز خود-سمیه دختر خیاط-را به همسرى وازدواج یاسر در آورد و سپس آن کنیز را آزاد کرد و خداوند پس ازاین ازدواج عمار را به آندو عنایت فرمود.
و پس از آنکه رسول خدا(ص)به رسالت مبعوث گردیدخاندان یاسر از نخستین کسانى بودند که به آنحضرت ایمانآورده و با کمال اخلاص در ایمان خود پایدارى کرده و در برابرانواع شکنجهها پایدارى و مقاومت نمودند.
پسر عمار-یعنى محمد بن عمار-داستان اسلام پدرش را ازخود او اینگونه نقل کرده که عمار گفت:روزى که بمنظورایمان برسول خدا(ص)به سمتخانه ارقم رفتم صهیب بن سنانرا بر در خانه دیدم که براى اجازه ورود چشم براه است،از اوپرسیدم:
-چه مىخواهى؟
گفت:مىخواهم بر محمد(ص)در آیم تا سخنش را بشنوم. بدو گفتم:من نیز بهمین منظور آمدهام.
پس از آن بنزد رسول خدا(ص)رفته و آنحضرت اسلام را برما عرضه کرد و ما ایمان آوردیم و آنروز را تا بشام نزد آن بزرگوارماندیم و چون شب شد از آنجا بیرون رفته و اسلام خود را از ترسمشرکان پنهان مىداشتیم...
مؤلف مزبور سپس مىنویسد:
و چون داستان اسلام عمار و پدر و مادرش و دیگر موالیان ومستضعفان آشکار گردید.قرشیان تصمیم بر شکنجه و فشار آنهارا گرفتند تا عبرتى براى دیگران باشد،و بهمین جهت ابو جهل وجمعى از مشرکین بخانه یاسر آمده و آنجا را به آتش کشیدند وعمار و پدر و مادرش را نیز به زنجیر کشیده و جلو انداخته و باسر نیزه و تازیانه به سوى محله«بطحاء» (3) مکه سوق دادند و درآنجا آنها را چندان زدند که خون از بدنشان جارى شد،آنگاهآتشهائى را افروخته و بر سینه و دست و پاى ایشان قرار دادند وسپس سنگهاى سخت و سنگینى روى سینهشان گذاردند...
و بهمین ترتیب انواع شکنجهها را بر ایشان وارد ساختند وآنها تحمل میکردند...
و چنان شد که روزى رسول خدا(ص)از کنار محله«بطحاء»عبور کرد و عمار و پدر و مادرش را که تحتشکنجهمشرکان و زیر تازیانه و آتش بودند بدید که جلادان دشمن روىسینه هر کدام سنگى گذارده و همچنان زیر آفتاب سوزان مکهتحمل آن شکنجههاى سخت را میکردند...
در این وقت رسول خدا(ص)براى نجات آنها دعا کرده و بهبهشت مژدهشان داد. (4)
و آنگاه بعمار فرمود:
«تقتلک الفئة الباغیة»
گروه ستمکار تو را خواهند کشت!
چنانچه در مناسبتهاى دیگرى نیز این خبر را به عمار میداد.
در اینجا صداى«سمیه»مادر عمار بلند شده به رسولخدا(ص)عرض کرد:
«اشهد انک رسول الله و ان وعدک الحق»
گواهى دهم که براستى تو رسول خدا هستى و براستى که وعدهاتحق و مسلم است.
و بدنبال این سخنان جلادان بر سر آنها میریختند و شکنجهایشان را تکرار میکردند تا وقتى که آنان بحال غشوه میافتادند واز حال میرفتند و پس از آنکه بهوش میآمدند دو باره همان وضع راتکرار میکردند،و آنها نیز شکنجهها را تحمل کرده و ذکر خدا رابر زبان جارى میکردند.
تا اینکه خشم ابو جهل نسبتبه ایشان زیاد شده و بر سرسمیه فریاد زد:که باید خدایان ما را به نیکى یاد کنى و محمدرا به زشتى نام برى یا اینکه کشته خواهى شد؟!
سمیه گفت:
«بؤسا لک و لآلهتک»
مرگ بر تو و خدایانت!
در اینجا بود که ابو جهل او را مهلت نداده و نخست لگد خودرا بر شکم آن زن با ایمان زد و سمیه نیز او و خدایانش را دشناممیداد که ناگاه ابوجهل با حربهاى که در دست اشتبهشرمگاه سمیه زد و همچنان این عمل وحشیانه و شرمآور خود راادامه داد تا آنکه سمیه در زیر آن رفتار ناهنجار و شکنجهشرمگین از دنیا رفت و نام آنزن با ایمان بنام نخستین شهید در راهرسالت پیامبر اسلام در تاریخ ثبت گردید.
ابو جهل پس از اینکه سمیه را بشهادت رسانید بسراغ شوهرشیاسر رفت و او را که با بدن برهنه بزنجیر کشیده بودند زیرضربات لگد خود گرفت و آنقدر لگد به شکم او زد که او نیز بشهادت رسید.
در اینوقتبسراغ عمار آمدند و با وحشیگرى بىنظیرى شروعبه شکنجه او کردند و بالاخره عمار براى نجات از دست آنوحشیان تاریخ ناچار شد خدایان آنها را به نیکى یاد کند و آنچهاز او خواستند بر زبان جارى سازد تا آنها او را آزاد کردند،وعمار پس از این ماجرا گریان بنزد رسول خدا(ص)آمد وآنحضرت او را در شهادت پدر و مادرش تسلیت گفت ولى عمارهمچنان مىگریست و از سخنانى که بمنظور رهائى خود گفتهبود سخت ناراحتبود،رسول خدا بدو فرمود:
«کیف تجد قلبک یا عمار»؟
دلت را چگونه یافتى؟
عرض کرد:
«انه مطمئن بالایمان یا رسول الله»
اى رسول خدا دلم به ایمان محکم و مطمئن است!
فرمود:پس ناراحت نباش و باکى بر تو نیست و اگر از این پسنیز تو را تحتشکنجه و فشار قرار دادند باز هم همین گونه رفتارکن که در بارهات نازل شده است:
«...الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان» (5)
(پایان گفتار مؤلف سیرة المصطفى)
و در پارهاى از نقلها داستان شهادت سمیه را اینگونه نقلکردهاند که پاهاى آنزن با ایمان را از دو جهت مخالف بر دو شتربستند و سپس با حربهاى بدنش را از وسط دو نیم کردند...
و از بلاذرى نقل شده که عمار برادرى نیز داشتبنام عبد اللهکه او را نیز پس از پدر و مادر بشهادت رسانده و کشتند. (6)
و در کتاب«الاصابة»ابن حجر عسقلانى آمده است کهچون ابو جهل در جنگ بدر بدست مسلمانان بقتل رسید رسولخدا(ص)بعمار فرمود:
«قتل الله قاتل ابیک»! (7)
خداوند قاتل پدرت را کشت!
------------------------------------------
1- سیرة المصطفى ص 143.
2- ارقم بن ابى ارقم از مسلمانان صدر اسلام است که بگفته ابن اثیر جرزى دراسد الغابة دوازدهمین نفرى بود که مسلمان شد و خانهاش در پائین کوه صفا قرارداشته و چون رسول خدا و مسلمانان اندکى که به او ایمان آورده بودند از آزار مشرکان بیمناک گشتند بخانه او پناه برده و در آنجا پنهان شدند تا وقتى که عدد آنها به چهل نفر رسیده و نیروئى پیدا کردند از آنجا خارج گشتند.
3- بطحاء به مسیل و جلگهاى گفته میشود که در اثر جریان سیل پر از شن و ماسه شده و در مکه چنین جایگاهى بوده که به«بطحاء مکه»معروف گشته است.
4- و متن گفتار رسول خدا(ص)که در کتابها ذکر شده این بود که میفرمود:«صبرا آل یاسر موعدکم الجنة»
5- سورة النحل آیه 106.
6- قاموس الرجال ج 10 ص 458.
7- الاصابة ج 4 ص 327.