پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 11:09 AMو اینک تحقیقى درباره سند و متن این حدیث
اما از نظر سند:
همانگونه که شنیدید این حدیث از زهرى از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهرى همان کسى است که در تثبیتحکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بنعبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟
نمیدانیم!...
و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثباتنرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (1)
و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسى است که براى تثبیت همان حکومت غاصبانه وموقت برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغو تهمتى نسبت به بنى هاشم باک نداشت تا آنجا که ابنابى الحدید از استادش اسکافى نقل مىکند که عروة بن زبیر از کسانى بود که از معاویه پول مىگرفت و در مذمت علىعلیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهاىجعلى،که بوسیله کیسههاى پول معاویه شرف صدور و اجلالنزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندى که اینجااست-نقل مىکند که زهرى از عروة بن زبیر از عایشه نقل کردهکه گوید:
«کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:یا عایشة انهذین یموتان على غیر ملتى،او على غیر دینى»! (2)
یعنى-من نزد رسول خدا«ص»بودم که عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص»فرمود:اى عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!
و در دشمنى با على علیه السلام در حدى بود که هرگاه نامآنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاىخود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و مىگفت:آیا على پاسخآنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (3) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسولخدا«ص»و یا دیگرى هم نقل نمىکند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخى مسلم است که خود عایشهنمىتواند بدون واسطه داستان وحى را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنجسال پس از بعثت رسول خدا«ص»بدنیا آمده...
و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیلصحابه دانسته و گفتهاند: مراسیل صحابه همگى حجتاست... (4)
اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص اینحدیث بنا بگفته امام نووى در شرح صحیح مسلم با گفتار یکى ازبزرگان ایشان یعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراینى نقض شده و ازحجیتخارج گشته و این متن گفتار نووى است که گوید:
«و اما مرسل الصحابى کقول عایشه رضى الله عنها«اول ما بدىءبه رسول الله«ص»من الوحى الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینى لا یحتج به» (5)
و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهاى«مرسل»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاقحدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعى تسامح و مجاز همراهباشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثى گویند که کسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص»نقل نمىکند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى ذکر کرده...
و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزادهاو بوده است که براى بازارگرمى بسود خالهاش سند آخر حدیثرا حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است، چونعروة بن زبیر عقیده داشته که در روى کره زمین در آنزمان کسىاز عایشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم دیگر وجود نداشتهو این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است:
«ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة» (6) من احدى را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم!
و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسى که در هرعلمى داناترین مردم روى زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخارى و مسلم نیز این اظهار نظرشخصى را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بداناحتجاج کردهاند.و الله العالم.
و تازه این مطلب-که هر حدیثى در کتاب صحیح بخارى ومسلم آمده پذیرفته شده و حجت باشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانىاست که در مقدمه کتاب خود«فتح البارى فى شرح صحیحالبخارى»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حدیث»
یعنى کتاب صحیح بخارى نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است.
و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانىدر کتاب«ارشاد السارى فى شرح صحیح البخارى»گوید:
«ما انتقد على البخارى من الاحادیث اقل عددا مما انتقد علىالمسلم» (7) یعنى انتقاداتى که بر احادیث صحیح بخارى شده کمتر از انتقاداتىاست که بر صحیح مسلم شده.
و این بود اجمالى از وضع سند این حدیث...
و اما از نظر متناولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگرى که درباب وحى-حتى از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد کهاین خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از بابمثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید.
1-در این روایت آمده که نخستین آیاتى از قرآن که بر رسولخدا«ص»نازل گردید آیات سوره علق بود ولى در روایت بیهقىو ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کردهاندنخستین سورهاى که بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره فاتحةالکتاب بوده (8) ...
و در برخى از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستینسورهاى که بر رسول خدا«ص»نازل گردید سوره/یا ایهاالمدثر/بوده (9) ...
2-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بنزد آنحضرتآمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى که رسول خدا به حالمرگ افتاد...و...
در صورتیکه در حدیثى که موسى بن عقبه از زهرى از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکرى از این فشار و نبوت با اعمالشاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلى مکة فاجلسه على مجلسکریم معجب کان النبى«ص»یقول:اجلسنى على بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمانرسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...» (10) و در یکى از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکرى از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام بهبینید (11) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روایتسعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامى کهسخنان رسول خدا«ص»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانى و اهل نینوىبود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد کهاین جبرئیل همان فرشته وحى و امین خدا است...
و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (12)
و اختلافات دیگرى که بطور اجمال میتوانید آن روایات را درکتابهاى صحاح و کتابهاى دیگر به بینید (13) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستى میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنى و حدیثى و معیارهاى عقلى و نقلىمضامین این روایت را بپذیریم؟
الف-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بر آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدىکه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»
یعنى تا حدى که طاقتم تمام شد!
و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شدهاینگونه آمده است که رسول خدا«ص»فرمود:جبرئیل چنان بهسختى مرا فشار داد که«حتى ظننت انه الموت»
یعنى تا جائى که گمان کردم مرگم فرا رسیده!
که در اینجا چند سؤال پیش میآید:
1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص»
را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خداى تعالى؟
لابد میگوئید:از طرف خداى تعالى این ماموریت را داشتهکه رسول خدا«ص»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند،و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتى و جرئت چنینشکنجه و آزارى را نسبت به آن شخصیت بزرگوارى که در اثرعبادت و پرهیزکارى بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتمیت قرار گرفته نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنین کارىرا نمیداده.
اگر چه از گفتار برخى از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابى نقل کرده که در توجیهعبارت فوق در این حدیث گفته:
«و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمالما کلفه به من اعباء النبوة»
یعنى جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا براى تحمل بار سنگین سختیهاى نبوت که بدان مکلفشده بود آماده گردد...!
ولى این حرف با صریح آیه کریمه قرآنى که درباره فرشتگان مىفرماید:
«لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون»
مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهىکارى انجام نمیدهند.
و اگر میگوئید:بدستور خداى تعالى اینکار را انجام داده؟
اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتى جبرئیل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد:
«نمىتوانم بخوانم»دیگر به چه منظور و انگیزهاى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمانکارى را که نمىتواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزى جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (14) و اگر میخواست با این فشار آن پیامبر درس نخوانده را بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امرىنامعقول است، زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازىبه انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادى بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟!
و خلاصه بهر ترتیبى که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیمنمىتوانیم!
2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحى با آیات کریمهقرآنى که جریان نزول وحى را بر رسول خدا«ص»خیلى طبیعىو ساده و در عین حال محکم و جدى نقل کرده منافات ندارد.
آنجا که گوید:
«فاوحى الى عبده ما اوحى» (15) و آنجا که فرماید:
«قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى» (16) و آنجا که گوید:
«انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده» (17) و آیا جریان وحى در مورد پیامبران دیگر الهى نیز اینگونهبوده است!
بارى از این قسمت بگذریم،و به قسمت دیگر این حدیثبپردازیم.
ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطرابو نگرانى که داشت به خدیجه فرمود:
«لقد خشیت على نفسى»!
من بر خویشتن بیمناکم!
و خدیجه براى اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بیرونآمده و آسوده خاطر شد...!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید:
1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص»از آمدنجبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خداى تعالى بودهشک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبرى در آینده چگونهمیتواند در کارها تصمیمگیرى کند و به وحى الهى یقین حاصلکند!
و از اینرو از برخى از شارحین حدیث مانند قاضى عیاضنقل شده که گفته:معناى این جمله شک و تردید نیست بلکهمعناى آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشتهالهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنىندارد...! (18)
ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذیلحدیث و دنباله آن بخوبى مىفهمید که این توجیه از روىناچارى است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نووىگفته. (19)
و از این توجیه مضحکتر و مخدوشتر توجیهى است کهکرمانى(شارح بخارى)کرده که گوید: معناى جمله:
«خشیت على نفسى»
این است که من ترس چیزى شبیه دیوانگى و جنون را بر خوددارم!
یعنى مىترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبرى که پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنین حالتى شده باشد معلوم نیست!
و با کمال تاسف باید گفت:این روایت با امثال اینتوجیهات دستاویز خوبى براى دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحى است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همانچهرهاى را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند!
2-از این روایت استفاده میشود که آگاهى خدیجه و ورقةبن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویشمطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقتاین سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقینرا از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست، ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روى این حساب رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالبتر و یا مضحکتر از اینها حدیثى است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنى آمدن رسول خدا«ص»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آنچنین است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعیل بن ابىحکیم:مولى آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضىالله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله علیه و سلم:
اى ابن عم اتستطیع ان تخبرنى بصاحبک هذا،الذىیاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنى به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کانیصنع،فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنى،قالت:قم یابن عم،فاجلس على فخذى الیسرى، قال فقام رسول الله صلىالله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى الیمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله علیه و سلم، فجلسعلى فخذها الیمنى،فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحولرسول الله صلى الله علیه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلى الله علیه و سلم جالس فىحجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالتیابنعم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملک، و ما هذا بشیطان» (39) یعنى-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابى حکیم وابسته بهخاندان زبیر (20) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضى الله عنها روایتشده که به رسول خدا«ص»عرضکرد: اىعموزاده آیا مىتوانى هرگاه این کسى که مىگوئى نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنى؟
رسول خدا-آرى.
خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن!
این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسولخدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود:
-خدیجة!این جبرئیل است که آمده!
خدیجة-اى عموزاده برخیز و روى زانوى چپ من بنشین!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خدیجه نشست.
خدیجة-آیا او را مىبینى؟
رسول خدا-آرى!
خدیجة-برخیز و بیا روى زانوى راست من بنشین!
رسول خدا«ص»برخاست و روى زانوى چپ خدیجةنشست.
در اینجا باز خدیجه پرسید؟
-آیا او را مىبینى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشینو رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست.
باز خدیجة پرسید:آیا او را مىبینى؟
رسول خدا«ص»فرمود-آرى.
در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسرى و مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقتخدیجة از رسولخدا«ص»پرسید:
-آیا باز هم او را مىبینى؟
فرمود:نه!
خدیجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگیر کهاین فرشته است و شیطان نیست!!
که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید که:
مگر فرشتگان الهى نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟
و حکمتحرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص»نیاموخته بود،و مگر خدیجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى دیگرى که به ذهن هرخوانندهاى خطور کرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و بهقسمتهاى دیگر آن بپردازیم.
ج-در دنباله روایت صحیح بخارى آمده بود که در اثر فترتوحى،رسول خدا«ص»چنان غمگین شد که چندین بار خواستتا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالاى کوهمیرساند تا خودکشى و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو مىگفت:
اى محمد براستى که تو پیامبر خدائى و بدینوسیله آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشى صرفنظرمیفرمود...!
که باز این سئوالات مطرح میشود که:
مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجةو ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالتخویش تردید داشت!
و مگر جبرئیل-که واسطهاى براى نزول وحى بیش نیست-چنینمقام و عظمتى دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص»را آرام کند؟
و بر فرض آنکه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودکشى آنحضرت میشود،و آیا براستى رسول خدا«ص»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟
و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را کهدرباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
/و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون/ (21) و از ایشان کسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب کردیم کهمردم را به فرمان و دستور ما راهبرى کنند پس از آنکه استقامت و بردبارىکردند و به آیات ما یقین داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجراى وحىبصراحت فرماید:
پس خداى تعالى (22) به بندهاش وحى کرد آنچه را که وحى فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبتشک و تردید به او میدهید؟
که زمخشرى و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه«ماکذب الفؤاد ما راى»را اینگونه تفسیر کردهاند که«لم یشک فىانما رآه حق» (23) یعنى شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود.
و یا روایات دیگرى را که خود شما در باب وحى از راویاندیگر نقل کردهاید مانند روایت ابن عباس که میگوید:
«...فرجع الى بیته و هو موقن...» (24) پس رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالى که یقین داشت!
و یا روایت عبد الله بن ابى بکر بن حزم را که در اینباره گوید:
«...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتىاطمان» (25) و اگر این روایت-و هر روایتى که در صحیح بخارى آمدهصحیح است پس چرا قاضى عیاض که از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحى گفته:
«لا یصح ان یتصور له الشیطان فى صورة الملکو یلبس علیه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلک على دلیل المعجزة بل لا یشک النبى ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقى،امابعلم ضرورى یخلقه الله له،او ببرهان جلى یظهره اللهلدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلماتالله» (26) یعنى صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمىکند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقیقى استیا بعلمى ضرورى.که خدا دراو آفریده یا ببرهانى آشکار و جلى که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهندهاىبر کلمات خدا نیست!
و پیش از این نیز از قاضى عیاض گفتارى در اینباره نقلکردیم!
و آیا امثال قاضى عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفتهاند...
و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدسسره در مجمع البیان بدنبال حدیثى که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص»بدنبالنزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متنحدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزید اطلاع خوانندگانمحترم ذیلا نقل مىکنیم:
ایشان در ذیل تفسیر آیه:
«یا ایها المدثر»چنین گوید:
«قال الاوزاعى:سمعتیحیى بن ابى کثیر یقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرءباسم ربک»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«یا ایها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثکم ماحدثنا رسول الله صلى الله علیه و آله، قال:جاورت بحراء شهرا،فلماقضیت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنودیت،فنظرت امامىو خلفى و عن یمینى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نودیت فرفعت راسىفاذا هو على العرش فى الهواء،یعنى جبرئیل علیه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«یا ایها المدثر»و فىروایة:فخشیت منه فرقا حتى هویت الى الارض،فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«یا ایها المدثر×قم فانذر»اى لیس بک ماتخافه من الشیطان،انما انت نبی فانذر الناس و ادعهم الى التوحید»
و سپس در رد این گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فیه،لان الله تعالى لا یوحى الى رسوله الا بالبراهین النیرة،و الآیات البینة الدالة على ان ما یوحى الیه انما هو من اللهتعالى،فلا یحتاج الى شیء سواها و لا یفزع و لا یفزع و لا یفرق» (27) یعنى و اشکال این حدیث روشن است،زیرا خداى تعالى بهپیامبر خود وحى نمىکند مگر با برهانهاى روشن و آیاتآشکارى که دلالت دارد بر اینکه آنچه بر او وحى شده از جانبخداى تعالى است،پس نیازى به چیز دیگر نیست و چنان نیستکه کسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است که سخن را درهم پیچیم و تحقیق وبررسى بیشتر را در باب نقد جملات این حدیث بعهده خوانندهمحترم بگذاریم،ولى این نکته را نمىتوانیم ناگفته بگذاریم کهراستى جاى بسیار تاسف است که درباره مهمترین مسئلهاعتقادى ما یعنى مسئله وحى و نبوت که سرآغاز همه مسائل دیگراست باید امثال اینگونه روایات در کتابهائى همچون صحیحبخارى و مسلم که نزد بسیارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند که نووى دربارهشان گوید:
«و هما اصح الکتب بعد القرآن» (28) و این دو کتاب پس از قرآن کریم صحیحترین کتابها است.
و بر طبق همین روایات مقام والا و عظیم رسول خدا«ص» را تا بدان حد پائین آورده که در هنگام دریافت وحى الهى وانجام رسالت تاریخى و جهانى خود اینگونه دچار تردید و دو دلىبشود؟و براى رفع تردید خود ناچار به خدیجة و ورقة بن نوفل ودیگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحى و انقطاع موقت آن بهآن اندازه دچار هیجان و اضطراب شود که چندین بار تصمیم بهانتحار و خودکشى بگیرد و...و...
و با این روایات صحیحة و معتبره خود!بهترین بهانه ودستاویز را بدست دشمنان اسلام بدهند که آغاز وحى رسولخدا«ص»را با تایید امثال ورقة بن نوفل که بگفته آنها-و امثالهمین روایات-سالها بدین نصرانیت درآمده و در این آئین علومزیادى را کسب کرده بود، توام کنند...
و حالتشک و تردید را در آنچه بر رسول خدا نازل میشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد یک انسان چنانى با آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال این سخنان!
---------------------------------------
1- تهذیب التهذیب ج 9 ص 450.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 4 ص 63.
3- قاموس الرجال ج 6 ص 300.
4- شرح کرمانى از صحیح بخارى ج 1 ص 30-31.
5- شرح صحیح مسلم(حاشیه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
6- اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
7- ارشاد السارى ج 1 ص 21.
8- براى اطلاع از متن کامل این روایت به سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 398 مراجعه کنید.
9- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 412-413.
10- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 405.
11- سیره ابن هشام ج 1 ص 234.
12- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 406.
13- براى اطلاع بیشتر مىتوانید به کتابهاى البدایة و النهایة ج 3 ص 15 به بعد وتاریخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 23 و صحیح بخارى ج 6ص 200 و عیون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عیون الاثر ج 1ص 82 و سیرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سیرة حلبیه ج 1 ص 244 به بعد مراجعهنمائید.
14-جالب و خندهدار است که از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده که همین ماجرا را دلیل بر جواز تکلیف به ما لا یطاق دانسته و بدان استدلال کردهاند! (الصحیح من السیره ج 1 ص 224).
15- سوره نجم آیه 10.
16- سوره فصلت آیه 6.
17- سوره نساء آیه 163.
18- صحیح بخارى بشرح کرمانى ج 1 ص 35.
19- همین مصدر ص 36.
20- سیره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
21- این مطلب هم جالب و در خور توجه است که اینگونه روایات همگى به خاندان زبیر باز میگردد،و میدانیم که زبیر برادرزاده خدیجه بوده،و خاندان زبیر گویاسعى داشتهاند براى خویشان و نیاکان خود به راست و یا بدروغ فضیلتهائى ذکر کنند،چنانچه در بحث از سند این حدیث گفتیم.
22- سوره سجده آیه 24.
23- سوره نجم آیه 10-12.
24- تفسیر کشاف ج 4 ص 420.
25- و 45- عیون الاثر ج 1 ص 83.
26- التمهید ج 1 ص 50.
27- مجمع البیان ج 10 ص 384.
28- التقریب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحیح بخارى کرمانى چاپ بیروت).