و اما در مورد عرب حجاز

عربهاى حجاز که نسبشان بحضرت اسماعیل علیه السلام‏میرسد همانها هستند که پس از آنحضرت در آن سرزمین نشو ونما یافته و تدریجا نسل آنها زیاد شد،و قبائلى را تشکیل میدادندهمانگونه که اهل تاریخ نوشته‏اند:پس از توقف هاجر همسر گرامى ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل علیهما السلام درمکه،قبیله‏اى بنام‏«جرهم‏»که از بادیه نشینان بیابانهاى‏اطراف بودند،با اطلاع از جوشیدن و پیدا شدن آب در آن منطقه‏بنزد هاجر و اسماعیل آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین‏توقف و سکنى کردند.
ابراهیم خلیل علیه السلام گاهگاهى بدیدن هاجر و اسماعیل‏میآمد و با بزرگ شدن اسماعیل مامور به ذبح او و بناى خانه کعبه‏گردید بشرحى که در تواریخ مذکور است.
پس از اینکه اسماعیل دوران بلوغ را پشت‏سر گذارد بفکر ازدواج‏افتاد و از همان قبیله جرهم دخترى را به زنى گرفت و پس ازمدتى بدستور ابراهیم او را طلاق داده و زن دیگرى از ایشان‏بگرفت و این زن دختر مضاض بن عمرو جرهمى بود که بگفته‏اهل تاریخ خداوند دوازده پسر و یک دختر از آن زن به اسماعیل‏عنایت فرمود که یکى از آنها«نابت بن اسماعیل‏»بود.
پس از وفات اسماعیل ریاست مکه را فرزندش‏«نابت‏»
بعهده گرفت،و پس از او قبیله جرهم،ریاست‏شهر مکه و تولیت‏خانه کعبه را بخود اختصاص داده،و فرزندان اسماعیل را از این‏منصبها بى‏بهره ساختند.
اینان سالها بر مکه فرمانروائى کردند و تدریجا به ستمکارى وفساد در آن مکان مقدس دست زدند تا جائیکه گویند:مردى از آنها بنام‏«اساف‏»بن بغى،با زنى به نام‏«تائلة‏»دختر وائل درخانه کعبه زنا کرد و خداوند آندو را به جرم این بى‏احترامى وگناه بصورت دو قطعه سنگ مسخ فرمود،و مردم مکه براى عبرت‏دیگران آن دو صورت سنگى را در نزدیکى کعبه گذارده بودند، ومردم آندو را تماشا میکردند...
و در اثر طول زمان و گذشت روزگار تدریجا آن دو صورت‏بهمان نامهاى‏«اساف‏»و«تائله‏»مورد پرستش گروههائى ازقبائل خزاعه درآمدند،بشرحى که در تاریخ مذکور است.
بارى وضع ستمکارى و فساد بوسیله قبیله جرهم در مکه‏گسترش یافت تا اینکه قبیله خزاعة-که از همان قبائل مهاجریمن بودند و پس از مهاجرت از یمن در همان نزدیکى مکه درجائى که اکنون بنام‏«مر الظهران‏»است‏سکنى گزیده بودند،آماده جنگ با قبیله جرهم و نجات مردم و تطهیر آن شهر از ظلم‏و فساد آنها شدند،و پس از جنگى که میان آنها واقع شد قبیله‏خزاعه،جرهمیان را شکست داده و از آن شهر بیرون کردند...
و بشرحى که پیش از این در داستان ذبح عبد الله و نذرعبد المطلب بیان داشتیم آخرین کسى که از قبیله جرهم در مکه‏حکومت داشت و در جنگ با خزاعه شکست‏خورد«عمرو بن‏حارث بن مضاض جرهمى‏»بود که چون دید نمى‏تواند در برابرخزاعه مقاومت کند بمنظور حفظ اموال کعبه بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى را که براى کعبه آورده بودند واز آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى شمشیر و زره و غیره بودهمه را بیرون آورده و در چاه زمزم ریخت،و آن چاه را پر کرده و باخاک یکسان نمود،و بگفته برخى حجر الاسود را نیز از جاى خودکنده و بهمراه آن جواهرات در چاه زمزم انداخت،و سپس قبیله‏خود را برداشته و به یمن رفت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیاردر یمن سپرى کرد...
و از اشعار همین عمرو بن حارث جرهمى است که در تاسف‏خود نسبت به گذشته و نعمت از دست رفته‏اش گوید:
و کنا ولاة البیت من بعد نابت نطوف بذاک البیت و الخیر ظاهر و نحن ولینا البیت من بعد نابت بعز فما یحظى لدینا المکاثر
تا آنکه گوید:
و صرنا احادیثا و کنا بغبطة بذلک عفتنا السنون الغوابر فسحت دموع العین تبکى لبلدة بها حرم امن و فیها المشاعر و تبکى لبیت لیس یؤذى حمامه یظل به امنا و فیه العصافر
و اشعار زیر هم از او است که قبیله خزاعه را مخاطب ساخته‏گوید:
یا ایها الناس سیروا ان قصرکم ان تصبحوا ذات یوم لا تسیرونا حثوا المطى و ارخوا من ازمتها قبل الممات و قضوا ما تقضونا کنا اناسا کما کنتم فغیرنا دهر فانتم کما صرنا تصیرونا قد مال دهر علینا ثم اهلکنا بالبغى فیه و بز الناس ناسونا کنا زمانا ملوک الناس قبلکم بمسکن فی حرام الله مسکونا
و همانگونه که در آنجا گفتیم سالها بر این منوال گذشت وکسى از جاى آن هدایا و آهوان طلائى و چاه زمزم خبر نداشت،وافراد زیادى از بزرگان قریش در صدد پیدا کردن زمزم و حفر آن‏برآمدند ولى موفق نشدند تا اینکه این افتخار نصیب عبد المطلب‏گردید...بشرحى که گذشت...
قبائل خزاعة که بر مکه استیلا یافتند دو تیره بودند،یکى‏«غبشان‏»و دیگر«بنى بکر بن عبد مناة‏».
تیره غبشان تدریجا قدرت را از دست بنى بکر بن عبد مناة‏گرفت و حکومت مکه را خود بدست گرفتند و سالها در آن شهرحکومت کردند (1) که برخى مدت حکومت آنها را سیصد سال وبرخى پانصد سال ذکر کرده‏اند،و چنانچه گفته‏اند:دوران‏حکومت ایشان در مکه دوران میشومى بود،زیرا رسم میشوم‏بت‏پرستى در زمان ایشان در مکه آغاز شد و بجاهاى دیگر نیز سرایت‏یافت،و«عمرو بن لحى‏»که نخستین بت‏یعنى بت‏«هبل‏»را بصورت سوغات از شام بمکه آورد،و مردم را به‏پرستش آن وادار کرد،و در اثر ثروت بسیار و نفوذى که در مکه ومردم آن سرزمین داشت جمع زیادى از مردم پرستش بت هبل راپذیرفتند...از همین خانواده و بلکه رئیس آنها در مکه بوده است‏که بدنبال او بتهاى دیگرى بمکه آوردند و تدریجا بت‏پرستى درمیان طوائف مختلف عرب رواج یافت بشرحى که پس از این‏خواهد آمد ریاست قبیله خزاعة تا زمان قصى بن کلاب(جد ششم‏رسول خدا(ص))ادامه داشت،و در آنزمان قصى بن کلاب-که‏از تیره قریش و فرزندان اسماعیل بود،و در ماجراى جنگ میان‏دو قبیله جرهم و خزاعه از هر دو کناره گرفته و در قسمت جنوبى‏شهر مکه مسکن داشتند-و در میان قبیله قریش و بنى کنانة‏احترام و قدرتى پیدا کرده بود،بنزد رئیس خزاعة که نامش حلیل‏بن حبشیة بود-ریاست‏شهر مکه را نیز بعهده داشت-رفته ودخترش‏«حبى‏»را براى خود خواستگارى کرد،و حلیل بن‏حبشیة نیز پذیرفت و دخترش را بهمسرى قصى بن کلاب درآورد.
قصى بن کلاب از همسرش‏«حبى‏»چهار پسر پیدا کردبنامهاى:عبد مناف،و عبد الدار،عبد العزى و عبد،و بدنبال آن‏فرزندان دیگرى پیدا کرد و تدریجا قدرت و سیادت او در میان‏قبائل قریش و بنى کنانة فزونى گرفت،و بفکر بازپس گرفتن حکومت مکه و ریاست‏شهر و منصبهاى آنجا از قبیله خزاعه‏افتاد،و چون با بزرگان قریش و بنى کنانة مشورت کرد آنها را نیزبا خود هم عقیده و همراه دید و پس از جنگى که با آنها کردخزاعه را شکست داده و از مکه بیرون کرد و قبائل قریش را که‏در اطراف مکه پراکنده شده بودند گرد آورده و در مکه جاى داد،و براى هر گروه محله‏اى و جایگاهى قرار داد،و همانگونه که درمقاله پیشین گفته شد خانه کعبه را از نو بنا کرده و در کنار آن نیزخانه‏اى براى مشورت و تصمیم‏گیرى بزرگان قریش بنا کرد ونامش را«دار الندوة‏»گذارد و تمام منصبهاى مکه،مانند منصب‏کلید دارى کعبه،و قایت‏حاجیان،و پرچمدارى قریش،وپرده‏دارى کعبه و منصبهاى دیگر به او واگذار شد،و تدریجابزرگترین قدرتها و سیادتها را در میان قبائل قریش و سرزمین حجازپیدا کرد،و فرامین و دستورات او سالها بصورت قانون در میان‏قریش لازم الاجراء بود..-بشرحى که در تاریخ زندگانى رسول‏خدا(ص)در کتاب جداگانه‏اى نوشته‏ایم (2) .
و این منصبها پس از او بفرزندش عبد الدار و پس از وى‏بفرزندان او و دیگران رسید و طبق مصالحه‏اى که میان آنها برقرارشد منصب پرچمدارى قریش و پرده‏دارى کعبه و سرپرستى دار الندوة به فرزندان عبد الدار،و منصب میهمان دارى و سقایت‏حاجیان بفرزندان عبد مناف واگذار شد،و تا زمان بعثت رسول‏خدا و ظهور اسلام نیز بهمین منوال بود،بشرحى که‏انشاء الله تعالى در جاى خود مذکور خواهد شد.
----------------------------------------------
1- میان خزاعه و بنى بکر نیز بعدها اختلاف پدید آمد و در ماجراى صلح حدیبیه وفتح مکه همان اختلاف ایشان نقش مهمى داشت بشرحى که در جاى خود خواهدآمد.
2- تاریخ زندگانى رسول خدا(ص)بخش اول.