داستان‏ها و خاطرات دیگرى از دوران جوانى آنحضرت (گوسفند چرانى)

در چند روایت که از طریق اهل سنت و پاره‏اى از کتابهاى‏شیعه نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)در دوران جوانى‏مدتى هم گوسفند چرانى مى‏کرد،و این موضوع نیز نزد برخى ازنویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته،که ما در آغاز روایاتى‏را که در این باره رسیده نقل مى‏کنیم و سپس به بحث و بررسى‏در باره آنها مى‏پردازیم.
1-بخارى در کتاب صحیح خود(در کتاب الاجاره) بسندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
«ما بعث الله نبیا الا راعى الغنم،قال له اصحابه و انت‏یا رسول‏الله؟قال:نعم،و انا رعیتها لاهل مکه على قراریط‏» (1)
یعنى-خداوند پیغمبرى نفرستاد جز گوسفند چران(جز اینکه‏گوسفند چرانى مى‏کرد) اصحاب آنحضرت عرض کردند:شما نیزاى رسول خدا؟فرمود:آرى،من نیز براى اهل مکه در برابر چندقیراط (2) گوسفند چراندم!
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر حدیث و سیره نیز روایت‏شده مانند سیره نبویه قاضى دحلان و سیره حلبیه و فتح البارى وطبقات ابن سعد (3) .
2-و در روایت دیگرى که در طبقات از زهرى از جابر بن‏عبد الله روایت‏شده گوید:ما به همراه رسول خدا بودیم و میوه‏درخت اراک (4) را جمع کرده و مى‏چیدیم،رسول خدا(ص)
فرمود:سیاه رنگهاى آنرا بچینید که گواراتر و پاکیزه‏تر است و من‏نیز هنگامى که گوسفند مى‏چراندم!،آنها را مى‏چیدم!ما عرض‏کردیم:شما نیز گوسفند مى‏چراندى اى رسول خدا؟ «قال:نعم،و ما من نبى الا قد رعاها»فرمود:آرى و هیچ پیغمبرى نبوده جزآنکه گوسفند چرانده!
3-و در روایت دیگرى که از ابن اسحاق روایت کرده‏گوید:میان گوسفند داران و شتر داران نزاعى در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تکبر مى‏ورزیدند،و چنانچه براى ما نقل کرده‏اند رسول خدا در این باره فرمود:
«بعث موسى علیه السلام و هو راعى غنم و بعث داود علیه السلام‏و هو راعى غنم،و بعثت و انا ارعى غنم اهلى باجیاد».
-موسى علیه السلام مبعوث شد در حالى که گوسفندمى‏چرانید،و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند مى‏چرانید ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را مى‏چراندم در«اجیاد».
و ظاهرا«اجیاد»نام جائى بوده که طبق این روایت رسول‏خدا(ص)در آنجا گوسفند چرانى مى‏کرده.چنانچه قراریط را نیزبرخى گفته‏اند:نام جائى در مکه بوده (5) اگر چه بعید بنظرمى‏رسد.
و بدنبال این مطلب داستان موهن دیگرى در تاریخ طبرى ازآنحضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود:
«...ما هممت بشى‏ء مما کان اهل الجاهلیة یعملون به غیر مرتین‏کل ذلک یحول الله بینى و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممت‏بسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته،فانى قد قلت لیلة لغلام‏من قریش کان یرعى معى باعلى مکة لو ابصرت لی غنمى حتى‏ادخل مکة فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتى اذا جئت اول دار من دور مکة سمعت عزفا بالدفوف‏و المزامیر،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنت‏فلان،فجلست انظر الیهم فضرب الله على اذنى فنمت فما ایقظنى‏الا مس الشمس،قال فجئت صاحبى فقال ما فعلت؟ قلت‏ما صنعت‏شیئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له لیلة اخرى مثل ذلک‏فقال افعل فخرجت فسمعت‏حین جئت مکة مثل ما سمعت‏حین‏دخلت مکة تلک اللیلة فجلست انظر فضرب الله على اذنى،فوالله‏ما ایقظنى الا مس الشمس،فرجعت الى صاحبى فاخبرته الخبر،ثم ما هممت بعدها بسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته‏» (6) .
...من آهنگ انجام کارى از کارهاى زمان جاهلیت نکردم‏جز دو بار که در هر بار میان من و کارى را که آهنگ انجامش راکرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن دیگر آهنگ کاربدى نکردم،تا وقتى که خداى عز و جل مرا به رسالت‏خویش‏مفتخر ساخت،و داستان بدینگونه بود که در یکى از شبها به‏پسرکى از قریش که در قسمت بالاى مکه با من گوسفندمى‏چرانید گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهاى من‏مواظبت مى‏کردى تا من به مکه بروم و همانند جوانهاى مکه‏شبى را به شب نشینى و قصه گوئیهاى شبانه بگذرانم؟
آن پسر قرشى گفت:من اینکار را مى‏کنم!
من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستین‏خانه‏هاى شهر مکه رسیدم و در آنجا صداى نواختن‏«دف‏»ومزمارهائى (7) شنیدم،پرسیدم:این چیست؟(چه خبر هست؟)
گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج مى‏کند،من هم به‏تماشاى ایشان نشستم ولى خدا گوشم را بست و خوابم برد،وچیزى جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد(و هنگامى بیدار شدم که‏ماجرا به پایان رسیده بود).
رسول خدا فرمود:من بنزد رفیق خود(یعنى همان پسرک‏قرشى)باز گشتم وى از من پرسید: چه کردى؟گفتم:هیچ‏کارى نکردم!و جریان را براى او شرح دادم.
این جریان گذشت تا دو باره در یکى از شبها همان سخن‏را تکرار کردم و او مانند شب قبلى حفاظت گوسفندانم را بعهده‏گرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صداى‏دف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگرى‏مرا بیدار نکرد،آنگاه بنزد رفیق خود باز گشتم و داستان را براى‏او باز گفتم،و از آن پس دیگر آهنگ کار بدى را نکردم تا اینکه‏خداى عز و جل مرا به مقام رسالت‏خود مفتخر فرمود.
4-و در کتابهاى شیعه از علل الشرایع صدوق(ره)نقل شده‏که امام صادق(ع)فرمود:
«ما بعث الله نبیا قط حتى یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیه‏الناس‏» (8) .
یعنى هیچگاه خداوند پیامبرى نفرستاد تا آنکه او را به‏چرانیدن گوسفندان وا مى‏داشت تا بدینوسیله راه تربیت مردم رابدو یاد دهد.
نگارنده گوید:قبل از آنکه به بررسى و تحقیق در باره این‏داستان و این روایات بپردازیم بد نیست پاره‏اى از توجیهات‏فیلسوف مآبانه و عارفانه‏اى را نیز که در توجیه این روایات‏کرده‏اند بشنوید،و آنگاه این روایات را از جهات دیگر موردبررسى قرار دهیم.
----------------------------------------
1-قیراط کمترین واحد پول آنزمانها بوده که بگفته برخى هر قیراطى نیم دانگ و-
2-هر دانک یک ششم درهم بوده.
3-سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح البارى ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.
4-اراک نوعى از درختهاى بیابانى است که از چوب آن مسواک تهیه مى‏کنند.
5-فتح البارى ج 4 ص 364.
6-تاریخ طبرى ج 2 ص 34.
7-«دف‏»در فارسى به دائره ساده و دائره زنگى گویند و مزامیر جمع مزمار به‏معناى نى و ترانه آمده.
8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.