پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 9:39 AMداستانها و خاطرات دیگرى از دوران جوانى آنحضرت (گوسفند چرانى)
در چند روایت که از طریق اهل سنت و پارهاى از کتابهاىشیعه نقل شده آمده است که رسول خدا(ص)در دوران جوانىمدتى هم گوسفند چرانى مىکرد،و این موضوع نیز نزد برخى ازنویسندگان مورد خدشه و ایراد قرار گرفته،که ما در آغاز روایاتىرا که در این باره رسیده نقل مىکنیم و سپس به بحث و بررسىدر باره آنها مىپردازیم.
1-بخارى در کتاب صحیح خود(در کتاب الاجاره) بسندش از ابو هریره روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
«ما بعث الله نبیا الا راعى الغنم،قال له اصحابه و انتیا رسولالله؟قال:نعم،و انا رعیتها لاهل مکه على قراریط» (1)
یعنى-خداوند پیغمبرى نفرستاد جز گوسفند چران(جز اینکهگوسفند چرانى مىکرد) اصحاب آنحضرت عرض کردند:شما نیزاى رسول خدا؟فرمود:آرى،من نیز براى اهل مکه در برابر چندقیراط (2) گوسفند چراندم!
و نظیر این روایت در کتابهاى دیگر حدیث و سیره نیز روایتشده مانند سیره نبویه قاضى دحلان و سیره حلبیه و فتح البارى وطبقات ابن سعد (3) .
2-و در روایت دیگرى که در طبقات از زهرى از جابر بنعبد الله روایتشده گوید:ما به همراه رسول خدا بودیم و میوهدرخت اراک (4) را جمع کرده و مىچیدیم،رسول خدا(ص)
فرمود:سیاه رنگهاى آنرا بچینید که گواراتر و پاکیزهتر است و مننیز هنگامى که گوسفند مىچراندم!،آنها را مىچیدم!ما عرضکردیم:شما نیز گوسفند مىچراندى اى رسول خدا؟ «قال:نعم،و ما من نبى الا قد رعاها»فرمود:آرى و هیچ پیغمبرى نبوده جزآنکه گوسفند چرانده!
3-و در روایت دیگرى که از ابن اسحاق روایت کردهگوید:میان گوسفند داران و شتر داران نزاعى در گرفت وشتر داران بر گوسفند داران تکبر مىورزیدند،و چنانچه براى ما نقل کردهاند رسول خدا در این باره فرمود:
«بعث موسى علیه السلام و هو راعى غنم و بعث داود علیه السلامو هو راعى غنم،و بعثت و انا ارعى غنم اهلى باجیاد».
-موسى علیه السلام مبعوث شد در حالى که گوسفندمىچرانید،و داود علیه السلام مبعوث شد و گوسفند مىچرانید ومن مبعوث شدم و گوسفند خاندانم را مىچراندم در«اجیاد».
و ظاهرا«اجیاد»نام جائى بوده که طبق این روایت رسولخدا(ص)در آنجا گوسفند چرانى مىکرده.چنانچه قراریط را نیزبرخى گفتهاند:نام جائى در مکه بوده (5) اگر چه بعید بنظرمىرسد.
و بدنبال این مطلب داستان موهن دیگرى در تاریخ طبرى ازآنحضرت نقل شده که متن آن چنین است که فرمود:
«...ما هممت بشىء مما کان اهل الجاهلیة یعملون به غیر مرتینکل ذلک یحول الله بینى و بین ما ارید من ذلک ثم ما هممتبسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته،فانى قد قلت لیلة لغلاممن قریش کان یرعى معى باعلى مکة لو ابصرت لی غنمى حتىادخل مکة فاسمر بها کما یسمر الشباب فقال افعل فخرجت ارید ذلک حتى اذا جئت اول دار من دور مکة سمعت عزفا بالدفوفو المزامیر،فقلت ما هذا؟قالوا فلان بن فلان تزوج بفلانه بنتفلان،فجلست انظر الیهم فضرب الله على اذنى فنمت فما ایقظنىالا مس الشمس،قال فجئت صاحبى فقال ما فعلت؟ قلتما صنعتشیئا ثم اخبرته الخبر،قال ثم قلت له لیلة اخرى مثل ذلکفقال افعل فخرجت فسمعتحین جئت مکة مثل ما سمعتحیندخلت مکة تلک اللیلة فجلست انظر فضرب الله على اذنى،فواللهما ایقظنى الا مس الشمس،فرجعت الى صاحبى فاخبرته الخبر،ثم ما هممت بعدها بسوء حتى اکرمنى الله عز و جل برسالته» (6) .
...من آهنگ انجام کارى از کارهاى زمان جاهلیت نکردمجز دو بار که در هر بار میان من و کارى را که آهنگ انجامش راکرده بودم خداوند حائل و مانع شد،و پس از آن دیگر آهنگ کاربدى نکردم،تا وقتى که خداى عز و جل مرا به رسالتخویشمفتخر ساخت،و داستان بدینگونه بود که در یکى از شبها بهپسرکى از قریش که در قسمت بالاى مکه با من گوسفندمىچرانید گفتم:چه خوب بود اگر تو از گوسفندهاى منمواظبت مىکردى تا من به مکه بروم و همانند جوانهاى مکهشبى را به شب نشینى و قصه گوئیهاى شبانه بگذرانم؟
آن پسر قرشى گفت:من اینکار را مىکنم!
من هم بدنبال منظور خود براه افتادم و همچنان تا به نخستینخانههاى شهر مکه رسیدم و در آنجا صداى نواختن«دف»ومزمارهائى (7) شنیدم،پرسیدم:این چیست؟(چه خبر هست؟)
گفتند:فلان پسر با فلان دختر ازدواج مىکند،من هم بهتماشاى ایشان نشستم ولى خدا گوشم را بست و خوابم برد،وچیزى جز تابش خورشید مرا بیدار نکرد(و هنگامى بیدار شدم کهماجرا به پایان رسیده بود).
رسول خدا فرمود:من بنزد رفیق خود(یعنى همان پسرکقرشى)باز گشتم وى از من پرسید: چه کردى؟گفتم:هیچکارى نکردم!و جریان را براى او شرح دادم.
این جریان گذشت تا دو باره در یکى از شبها همان سخنرا تکرار کردم و او مانند شب قبلى حفاظت گوسفندانم را بعهدهگرفت و من به مکه آمدم و همانند گذشته در آن شب نیز صداىدف و مزمار شنیدم و به تماشا نشستم و خدا بهمانگونه گوشم رابست و بخواب رفتم و بخدا سوگند جز تابش خورشید چیز دیگرىمرا بیدار نکرد،آنگاه بنزد رفیق خود باز گشتم و داستان را براىاو باز گفتم،و از آن پس دیگر آهنگ کار بدى را نکردم تا اینکهخداى عز و جل مرا به مقام رسالتخود مفتخر فرمود.
4-و در کتابهاى شیعه از علل الشرایع صدوق(ره)نقل شدهکه امام صادق(ع)فرمود:
«ما بعث الله نبیا قط حتى یسترعیه الغنم یعلمه بذلک رعیهالناس» (8) .
یعنى هیچگاه خداوند پیامبرى نفرستاد تا آنکه او را بهچرانیدن گوسفندان وا مىداشت تا بدینوسیله راه تربیت مردم رابدو یاد دهد.
نگارنده گوید:قبل از آنکه به بررسى و تحقیق در باره اینداستان و این روایات بپردازیم بد نیست پارهاى از توجیهاتفیلسوف مآبانه و عارفانهاى را نیز که در توجیه این روایاتکردهاند بشنوید،و آنگاه این روایات را از جهات دیگر موردبررسى قرار دهیم.
----------------------------------------
1-قیراط کمترین واحد پول آنزمانها بوده که بگفته برخى هر قیراطى نیم دانگ و-
2-هر دانک یک ششم درهم بوده.
3-سیره دحلان ج 1 ص 97 و سیره حلبیه ج 1 ص 150 و فتح البارى ج 4 ص 364 وطبقات ج 1 ص 125.
4-اراک نوعى از درختهاى بیابانى است که از چوب آن مسواک تهیه مىکنند.
5-فتح البارى ج 4 ص 364.
6-تاریخ طبرى ج 2 ص 34.
7-«دف»در فارسى به دائره ساده و دائره زنگى گویند و مزامیر جمع مزمار بهمعناى نى و ترانه آمده.
8-بحار الانوار ج 11 ص 64-65.