خاطراتى از دوران کودکى آنحضرت از زبان ابو طالب

بارى ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کارى در مورد تربیت‏و نگهدارى رسولخدا در دوران کودکى دریغ نکرد و پیوسته‏مراقب وضع زندگى و رفع احتیاجات وى بود،و بگفته اهل‏تاریخ سرپرستى و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهده‏گرفته بود و به کسى در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه به‏برادرش عباس مى‏گفت:
برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتى از شب و روز محمدرا از خود جدا نمى‏کنم و به کسى اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را مى‏خوابانم و در بستر مى‏برم،و گاهى‏که احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به من‏مى‏گوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه‏ام را بیرون‏بیاورم و چون سبب این گفتارش را مى‏پرسم به من پاسخ‏مى‏دهد:
براى آنکه شایسته نیست کسى به بدن من نظر افکند،و من‏از این گفتار او تعجب مى‏کنم،و روى خود را از او مى‏گردانم.
و هم چنین نوشته‏اند:
شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه مى‏خواست نهار یا شام به‏بچه‏هاى خود بدهد بدانها مى‏گفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر مى‏شد بدانها اجازه مى‏داد دست‏بطرف غذا ببرند.
ابن هشام در سیره خود مى‏نویسد:
در حجاز مرد قیافه شناسى بود که نسب به طائفه‏«از دشنوءة‏» مى‏رسانید و هر گاه به مکه مى‏آمد قرشیان بچه‏هاى خود را به نزد اومى‏بردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائى مى‏داد.
در یکى از سفرهائى که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کارى‏مشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابراى دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافه‏شناس‏چندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکى را که نشان من‏دادید بیاورید که بخدا داستانى در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.
این اظهار علاقه شدید و اهمیتى را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان مى‏داد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست مى‏داشتند و در همه جا او را بر خودمقدم مى‏داشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصى هم‏سفارش او را کرده بود.
مى‏نویسند:روزى که ابو طالب رسولخدا-صلى الله علیه‏و آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمه‏بنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیش‏من از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى‏او را از آنچه مى‏خواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمى کرده گفت:
آیا سفارش فرزندم محمد را به من مى‏کنى!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر مى‏باشد!
و در روایت دیگرى است که ابو طالب مى‏گفت:گاهى مرد زیبا صورتى را که در زیبائى مانندش نبود مى‏دیدم که نزد اومى‏آمد و دستى بسرش مى‏کشید و براى او دعا مى‏کرد،و اتفاق‏افتاد که روزى او را گم کردم و براى یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردى زیبا که مانندش راندیده بودم مى‏آید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاه‏از من جدا مشو!
آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت مى‏کنم.