پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390 9:35 AMخاطراتى از دوران کودکى آنحضرت از زبان ابو طالب
بارى ابو طالب از هیچگونه محبت و فدا کارى در مورد تربیتو نگهدارى رسولخدا در دوران کودکى دریغ نکرد و پیوستهمراقب وضع زندگى و رفع احتیاجات وى بود،و بگفته اهلتاریخ سرپرستى و تربیت آنحضرت را خود او شخصا به عهدهگرفته بود و به کسى در این باره اطمینان نداشت تا جائیکه بهبرادرش عباس مىگفت:
برادر!عباس بتو بگویم که من ساعتى از شب و روز محمدرا از خود جدا نمىکنم و به کسى اطمینان ندارم تا آنجا که در هنگام خواب خودم او را مىخوابانم و در بستر مىبرم،و گاهىکه احتیاج به تعویض لباس و یا کندن جامه دارد به منمىگوید:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامهام را بیرونبیاورم و چون سبب این گفتارش را مىپرسم به من پاسخمىدهد:
براى آنکه شایسته نیست کسى به بدن من نظر افکند،و مناز این گفتار او تعجب مىکنم،و روى خود را از او مىگردانم.
و هم چنین نوشتهاند:
شیوه ابو طالب آن بود که هر گاه مىخواست نهار یا شام بهبچههاى خود بدهد بدانها مىگفت:صبر کنید تا فرزندم-محمدبیاید و چون آنحضرت حاضر مىشد بدانها اجازه مىداد دستبطرف غذا ببرند.
ابن هشام در سیره خود مىنویسد:
در حجاز مرد قیافه شناسى بود که نسب به طائفه«از دشنوءة» مىرسانید و هر گاه به مکه مىآمد قرشیان بچههاى خود را به نزد اومىبردند و او نگاه بصورت آنها کرده از آینده آنها خبرهائى مىداد.
در یکى از سفرهائى که به مکه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به کارىمشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن کودک چه شد؟او را نزد من آرید،ابو طالب که اصرار آنمرد رابراى دیدن رسولخدا دید،آنحضرت را از نظر او پنهان کرد،قیافهشناسچندین بار تکرار کرد:آن پسرک چه شد؟آن کودکى را که نشان مندادید بیاورید که بخدا داستانى در پیش دارد،ابو طالب که چنان دیداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.
این اظهار علاقه شدید و اهمیتى را که ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان مىداد سبب شده بود که خانواده او نیزمحمد(ص)را بسیار دوست مىداشتند و در همه جا او را بر خودمقدم مىداشتند،گذشته از اینکه ابو طالب بطور خصوصى همسفارش او را کرده بود.
مىنویسند:روزى که ابو طالب رسولخدا-صلى الله علیهو آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمهبنت اسد-گفت:بدان که این فرزند برادر من است که در پیشمن از جان و مالم عزیزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوىاو را از آنچه مىخواهد بگیرد.فاطمه که این سخن را شنیدتبسمى کرده گفت:
آیا سفارش فرزندم محمد را به من مىکنى!در صورتیکه اواز جان و فرزندانم نزد من عزیزتر مىباشد!
و در روایت دیگرى است که ابو طالب مىگفت:گاهى مرد زیبا صورتى را که در زیبائى مانندش نبود مىدیدم که نزد اومىآمد و دستى بسرش مىکشید و براى او دعا مىکرد،و اتفاقافتاد که روزى او را گم کردم و براى یافتن او به این طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را دیدم که بهمراه مردى زیبا که مانندش راندیده بودم مىآید،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هیچگاهاز من جدا مشو!
آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت مىکنم.