مرا زميني به فراخي يك خُسبيدن بسنده است

با فرشي از سبزينه ي گياه

و همان قدر آسمان

كز لابلاي شاخسار بيدبُني

قسمت مرا از خورشيد و ستاره

              در سفره ي چشمم، غربال كند

روي و موي

در جويبار همسايه درخت خواهم شست

تب گياهي من

     در پاشويه ي رود، مي شكند!