«مير حميد موسوي‌» از بچه‌هاي‌ با صفا و قديمي‌ جنگ‌ بود. حدود شصت‌تركش‌ در سراسر بدنش‌ وجود داشت‌، اما هيچ‌ كدام‌ نتوانسته‌ بود در اراده‌ و عزم‌او خللي‌ وارد كند. چند تركش‌ در فك‌ و كنار دهانش‌ جا خوش‌ كرده‌ و غذاخوردن‌ را برايش‌ مشكل‌ كرده‌ بودند. جويدن‌ غذا برايش‌ ممكن‌ نبود. اغلب‌تكه‌هاي‌ پنير را با آب‌ نرم‌ مي‌كرد و به‌ صورت‌ گلوله‌هاي‌ كوچك‌ در مي‌آورد و ازگوشه‌ لب‌ كه‌ باز مي‌شد، وارد دهان‌ مي‌كرد و مي‌خورد.

با همة‌ اين‌ اوضاع‌ و احوال‌، در عمليات‌ همچون‌ شير مي‌غريد و مي‌رزميد.حاج‌ همت‌ (فرمانده‌ لشكر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) كه‌ سال‌ 62 در عمليات‌خيبر به‌ شهادت‌ رسيد.) خيلي‌ به‌ او اصرار مي‌كرد تا فرماندهي‌ يكي‌ ازگردآنهارا بر عهده‌ بگيرد، اما او كه‌ از اين‌ امر گريزان‌ بود، هر بار بهانه‌اي‌مي‌آورد. دست‌ آخر در برابر اصرارهاي‌ حاج‌ همت‌ گفت‌: «اگر مي‌خواهي‌ من‌گردان‌ تحويل‌ بگيرم‌، بايد پنج‌ وانت‌ تويوتا و يك‌ تلويزيون‌ رنگي‌ و... به‌ من‌بدهي‌.»
حاج‌ همت‌ با تعجب‌ مسئله‌ را منتفي‌ كرد. چرا كه‌ سهمية‌ هر گردان‌ فقط‌يك‌ دستگاه‌ وانت‌ بود. خود حاجي‌ هم‌ فهميده‌ بود كه‌ اينها بهانه‌اي‌ بيش‌نيست‌.
در عمليات‌ والفجر چهار، پاييز سال‌ 62 در ارتفاع‌ «كاني‌ مانگا» كاربدجوري‌ گره‌ خورده‌ بود. يك‌ قبضه‌ دوشكاي‌ دشمن‌ خيلي‌ شديد روي‌ بچه‌هاآتش‌ مي‌ريخت‌. همه‌ ميان‌ تخته‌ سنگها پناه‌ گرفته‌ بودند. ناگهان‌ مير حميددر حالي‌ كه‌ طنابي‌ در دست‌ داشت‌، از ميان‌ بچه‌ها برخاست‌ و به‌ طرف‌ من‌ آمدو گفت‌: «سيد من‌ ديگه‌ بايد برم‌. اينجا ديگه‌ نوبت‌ منه‌. دوشكا بدجوري‌ داره‌بچه‌ها رو اذيت‌ مي‌كنه‌ و شهيد مي‌گيره‌. بايد برم‌ سروقتش‌.»
هر چه‌ اصرار كردم‌ كه‌ نرود، قبول‌ نكرد مي‌دانستم‌ او كسي‌ نيست‌ كه‌ به‌ اين‌راحتي‌ بشود نگهش‌ داشت‌. در عملياتهاي‌ قبلي‌ هم‌ با طناب‌ مي‌رفت‌ سراغ‌دوشكاچي‌ دشمن‌ و...
سرانجام‌ پس‌ از خداحافظي‌ و روبوسي‌ از ما جدا شد و در حالي‌ كه‌ سنگردوشكاچي‌ دشمن‌ را دور مي‌زد، ميان‌ سياهي‌ شب‌ ناپديد شد. دقايقي‌ بعدبدون‌ آنكه‌ گلوله‌اي‌ از طرف‌ ما شليك‌ شود، دوشكاچي‌ خاموش‌ شد، فهميدم‌مير حميد كار خودش‌ را كرده‌ است‌. با فرياد الله‌ اكبر به‌ جلو هجوم‌ برديم‌.
به‌ سنگر دوشكا كه‌ رسيديم‌، چشممم‌ دوشكاچي‌ عراقي‌ افتاد كه‌ طناب‌ ميرحميد راه‌ تنفسش‌ را سد كرده‌ بود. كنار او پيكر مير حميد موسوي‌ را ديديم‌ كه‌گلوله‌اي‌ قلبش‌ را شكافته‌ بود و آرام‌، همچون‌ كسي‌ كه‌ سالياني‌ است‌ در خواب‌باشد، خفته‌ بود، بي‌ هيچ‌ دغدغه‌اي‌.
و امروز، هر بار خبر مي‌آورد كه‌ پيكر شهيدي‌ از منطقة‌ عملياتي‌ والفجرچهار آورده‌اند، سراسيمه‌ سراغ‌ نام‌ «مير حميد موسوي‌» را مي‌گيرم‌. سرانجام‌استخوانهاي‌ او را پس‌ از يازده‌ سال‌ آوردند.
  سيد محمد مجتهدي‌