عجب‌ آدمي‌ بود «محمود رحماني‌» هر چي‌ بهش‌ مي‌گفتيم‌:
ـ آقا جان‌... تو كه‌ رزمنده‌ هستي‌ و از آن‌ مهمتر لباس‌ سپاه‌ هم‌ تنت‌ است‌، چرا از نماز جماعت‌ گريزاني‌؟



قبول‌ نمي‌كرد. همين‌ كارهايش‌ باعث‌ شده‌ بود تا حرفهايي‌ بين‌ بچه‌ها رواج ‌پيدا كند. ولي‌ ما كه‌ مي‌دانستيم‌ محمود با اخلاق ‌«‌داش‌ مشدي‌» اش‌ چقدر اهل‌ صفا با خداي‌ خود است‌.
يك‌ بار كه‌ سر دلش‌ باز شد، قضيه‌ خواستگاري‌ رفتنش‌ را تعريف‌ كرد. قبل‌ ازآن‌، همه‌اش‌ مي‌گفت‌:
ـ حالا كه‌ سپاهي‌ شدم‌، مي‌روم‌ تهران‌ و دختر مومن‌ و خوبي‌ را كه‌ مد نظر دارم ‌مي‌گيرم‌.
و رفت‌. آن‌ طور كه‌ مي‌گفت‌، خيلي‌ آن‌ دختر را دوست‌ داشت‌. طوري‌ كه‌ در مرخصي‌ رفت‌ براي‌ خواستگاري‌. خانواده‌ دختر هم‌ مذهبي‌ و خوب‌ بودند، ولي‌يك‌ مشكل‌ كوچك‌ داشتند.
پدر عروس‌ با جبهه‌ رفتن‌ محمود مخالف‌ بود. او دوست‌ نداشت‌ دخترش‌ پس‌از ازدواج‌ بيوه‌ شود. او نمي‌خواست‌ دامادش‌ چند روز بعد به‌ شهادت‌ برسد... لذابه‌ محمود گفته‌ بود:
ـ آقا محمود... من‌ هيچ‌ حرفي‌ ندارم‌ كه‌ شما با دخترم‌ ازدواج‌ كنيد، فقط‌ يك‌شرط‌ دارم‌ آن‌ هم‌ اينكه‌ آن‌ لباس‌ سپاه‌ را از تنت‌ درآوري‌...
محمود اول‌ متوجه‌ منظور او نشده‌ بود؛ بعد فهميد كه‌ او مي‌گويد ديگر به‌ جبهه‌نرو و جنگ‌ را كنار بگذار.
محمود گفت‌:
ـ آن‌ شب‌ در خانه‌ مان‌ نشسته‌ بودم‌ و با خود فكر مي‌كردم‌. هي‌ به‌ لباس‌ سپاه‌نگاه‌ مي‌كردم‌ و مي‌گفتم‌ كه‌ آخه‌ من‌ اين‌ دختر را خيلي‌ دوست‌ دارم‌. يعني‌ اين‌كار را بكنم‌؟ سپاه‌ و جنگ‌ را بگذارم‌ كنار تا به‌ اين‌ دختر برسم‌؟
محمود، نخي‌ از لباس‌ سپاه‌ درآورد، فردا صبح‌ رفت‌ پهلوي‌ پدر دختر و در حالي‌كه‌ نخ‌ لباس‌ را جلوي‌ او گرفته‌ بود، گفت‌:
ـ ببينيد، من‌ دخترتان‌ را خيلي‌ دوست‌ دارم‌... آرزو هم‌ دارم‌ كه‌ با او ازدواج‌ كنم‌،ولي‌ شما از من‌ خواستيد كه‌ لباس‌ سپاه‌ را كنار بگذارم‌، اين‌ را كه‌ مي‌بينيد؟مي‌خواهم‌ به‌ شما بگويم‌ با وجود همه‌ عشقي‌ كه‌ به‌ دختر شما دارم‌، حتي‌ حاضرنيستم‌ يك‌ نخ‌از اين‌ لباس‌ را به‌ شما بدهم‌، عيبي‌ ندارد. من‌ مي‌خواستم‌ به‌وظيفه‌ شرعي‌ خودم‌ عمل‌ كنم‌ ولي‌ هيچ‌ وقت‌ عشق‌ اصلي‌ خودم‌ را فدانمي‌كنم‌...
در گرماگرم‌ عمليات‌ خيبر ـ زمستان‌ سال‌ 1362 در جزيره‌ مجنون‌ ـ ناگهان‌ديدم‌ محمود غيبش‌ زد، ساعتي‌ بعد كه‌ آمد، ديدم‌ موهايش‌ نم‌ دارد. با خنده‌گفتم‌:
ـ آقا محمود عافيت‌ باشه‌، توي‌ اين‌ شلوغي‌ عمليات‌ و جنگ‌ كجا رفته‌ بودي‌؟
خنديد و گفت‌:
ـ جايي‌ نبودم‌... نيم‌ ساعت‌ رفتم‌ عقبة‌ خط‌، غسل‌ شهادت‌ كردم‌، احساس‌كردم‌ نياز شديدي‌ به‌ آن‌ دارم‌.
ساعتي‌ بعد بچه‌ها خبر آوردند كه‌ «محمود رحماني‌» از بچه‌هاي‌ واحد زرهي‌لشكر حضرت‌ رسول‌ (ص‌) به‌ شهادت‌ رسيد.
مصطفي‌ عبدالرضا