غلام دین؛ غلام رضا

گفت¬وگو با حجةالاسلام والمسلمین حاج سید احمد دعایی درباره¬ی آیةالله حاج شیخ غلامرضا یزدی(ره)

با توجه به این¬كه جناب¬عالی با مرحوم آیةالله حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی یزدی(ره) ارتباط نزدیك داشته¬اید و از محضر ایشان استفاده كرده¬اید، خواهشمندیم ما و خوانندگان «نامه جامعه» را با پاسخ به سؤالات زیر با شخصیت آن عالم ربانی آشنا فرمایید.

سابقه آشنایی حضرت¬عالی با مرحوم حاج شیخ غلامرضا(ره) از چه زمانی است؟

بسم الله الرحمن الرحیم. من از طفولیت؛ يعني چهارپنج سالگى، مرحوم حاج شیخ را می-شناختم، به دلیل این¬كه پدرم از روحانیون یزد بود و مورد علاقه و احترام مرحوم حاج شیخ بود. پدرم در زمان رضاخان به واسطه مخالفتی كه با كشف حجاب كرد، به كرمان تبعید شد و بعد از اتمام دوره¬ی تبعید، مدت¬ها در یزد تحت نظر دستگاه بود. از شهر نبایستی بیرون می¬رفت و حق منبر رفتن هم نداشت. مرحوم حاج شیخ غلامرضا در زمان پهلوی مسجدشان را ترك نكردند، با كلاه نمدی می-رفتند مسجد و در مسجد عمامه می¬گذاشتند و اقامه جماعت می¬كردند. بعد از این كه پهلوی ساقط شد و از ایران رفت، حاج شیخ با لباس كامل در مجالس شركت می¬كردند.

از برنامه¬های عبادی و توسلات ایشان بفرمایید.

برنامه¬های عبادی ایشان واقعاً چشم¬گیر بود، می¬شود گفت كم¬نظیر، یا بی¬نظیر بود. یكی از جوان-های مذهبی ورزشكار كه زورخانه می¬رفت، می¬گفت: من كه جوانم تعجب می¬كنم از آقای حاج شیخ، چون صبح روز اول ماه رجب، به مسجد پشت باغ رفتم تا نماز بخوانم، آن¬جا آقای حاج شیخ را دیدم كه مشغول نماز هستند. نماز خواندند و منبر رفتند، نماز سلمان خواندند، نماز اول ماه خواندند و از مسجد به مدرسه رفتند و تا ظهر هم علاوه بر درس و بحث با طلاّب سه جا منبر داشتند. قبل از ظهر به مسجد رفتم. باز حاج شیخ را دیدم كه مشغول نافله هستند. نافله ظهر و عصر را خواندند؛ همین¬طور تا شب مشغول كار و فعالیت بودند. تعجب كردم كه من جوان ورزشكار چنین نیرویی را در خود نمی¬بینم، اما این پیرمرد چه¬طور چنین توانی دارد؟!
عبادت و شب¬زنده¬داری ایشان عجیب بود. يكي از ارادتمندان حاج شيخ به نام سيد محمود دشتى، در یكی از نقاط خوش آب و هوای یزد، به نام ده بالا، باغی داشت كه همه ساله تابستان مرحوم حاج شیخ چند روزی برای استراحت به آن¬جا می¬رفتند. پسرش به نام سید محمد كه یكی از محترمین یزد است نقل می¬كرد: من جوان هفده هجده ساله¬ای بودم. پدرم به من گفت كه شب¬ بیرون اتاق حاج شیخ بخوابم تا اگر نصف شب ایشان برای تطهیر و تجدید وضو خواستند بروند، چراغ دستی را همراهشان ببرم. من بیرون اتاق خوابیدم. یك وقت از صدای گریه حاج شیخ بیدار شدم. ایشان در اتاق زار زار گریه می¬كردند. من متوحش و مضطرب داخل اتاق رفتم. فتیله¬ی چراغ پایین بود، اما حاج شیخ روی سجاده¬ نشسته بودند و گریه می¬كردند. پرسیدم: حاج¬آقا اتفاقی افتاده؟ سردرد دارید؟ آب جوش برایتان بیاورم؟ پدرم را بیدار كنم؟! با دست اشاره كردند: «برو بیرون». از اتاق بیرون آمدم، اما خوابم نمی¬برد. تعجب كردم كه چرا ایشان این¬گونه گریه می¬كنند. قدری گذشت، و ایشان آرام شدند و من به خواب رفتم. برای نماز صبح كه بیدار شدم، حاج شیخ فرمودند: «سید محمد! ماجرای دیشب را به كسی نگو، مسأله¬ای نبود، نگران نباش». از این نمونه¬ها خیلی زیاد است.

رفتار ایشان با علما و طلاب چگونه بود؟

ایشان عالمی بودند نوع پرور، متواضع و مردم دوست. آقای حاج شیخ غلامرضا(ره) هر سال به مشهد مشرف می¬شدند و در صحن نو كه نام فعلی آن صحن آزادی است، كنار ایوانی كه روبه صحن حضرت امام(ره) است، كنار قبر پدرشان اقامه جماعت می¬كردند. ظهرها و شب¬ها آن¬جا نماز می-خواندند و بعد از نماز منبر می¬رفتند. شب¬ها نصف صحن از جمعیت پر می¬شد و منبر و موعظه ایشان طرفداران زیادی داشت. هركس چهره ایشان را می¬دید، جذب می¬شد. یك سال نزدیك عاشورا كه ایشان مشهد آمده بودند و مرحوم پدر من هم آن سال مشهد بودند، آقای حاج شیخ به پدرم فرمودند: «بلیط می¬گیرم برایت با هم به یزد برگردیم». پدرم فرمود: حاج¬آقا من امسال مدتی بیمار بودم، بیمارستان بودم و نتوانستم خوب زیارت كنم، می¬خواهم ایام عاشورا را مشهد بمانم. حاجی شیخ یك مقدار متغیر شدند و عصایشان را زمین زدند و فرمودند: «جانم! امام رضا(ع) پانشین نمی-خواهد، امام رضا(ع) زوار نمی¬خواهد، امام رضا(ع) نوكر می¬خواهد، حالا محرم است بیا برو دنبال مسجد و منبرت، دنبال كارهای عزاداری و تبلیغاتت». پدرم به توصیه ایشان عمل كرد و به یزد برگشت.
يادم مي¬آيد كه حاج شيخ در مدرسه خان درس تفسير می¬گفتند. علما، بزرگان و طلاب آن وقت از درسشان استفاده می¬كردند. این اواخر كه تدریسشان تعطیل شد و دیگر به مدرسه نمی¬رفتند، به قراء و قصبات اطراف یزد می¬رفتند. نقل شده كه خودشان اذان می¬گفتند و اعلام مي¬كردند: «مردم! شیخ غلامرضا یزدی آمده، بیایید نماز»؛ مردم را به نماز دعوت می¬كردند. طلاب را این طرف و آن طرف می¬فرستادند. اهل منبر را تشویق و تأیید می¬كردند. ائمه جماعت را تأیید و منصوب می¬كردند. در زمان خودشان فرد اول روحانیت یزد بودند؛ با وجود آن همه علمای بزرگ و دانشمندان، علاقه¬ی مردم به ایشان خاص بود.

رابطه ایشان با مردم و ارادت مردم به ایشان چه¬گونه بود؟

در زمان حیاتشان واقعاً مرجع مردم بودند، تمام طبقات مردم به ایشان ارادت داشتند. اعیان، تجار، كسبه یزد و ... با ایشان رفت و آمد داشتند. در گره گشایی از كار مردم خسته نمی¬شدند. اگر با خبر می¬شدند كه كسی مریض است؛ به خصوص اگر از اهل علم بود، اگر خودشان نمی¬توانستند عیادت كنند، كسی را برای عیادت و احوال¬پرسی می¬فرستادند و اگر لازم بود، كمك مالی می¬كردند. در وجوهی كه به ایشان می¬رسید، خودشان تصرف نمی¬كردند، حتی پاكت¬هایی را كه برای منبر به ایشان می¬دادند، وقتی از جلسه خارج می¬شدند، به دیگران می¬دادند. صاحب خانه¬ای كه ایشان پاكت وی را به دیگری داده بودند، گفته بود: آقا اول باز كنید و ببینید چه¬قدر است بعد هدیه بدهید، اما ایشان گفته بودند: «خدا می¬داند، تو به من دادى، دیگر كارت نباشد». ایشان زیاد به مسافرت-های تبلیغی به روستاها و جاهای دور و نزدیك می¬رفتند و هرجا كه برای تبلیغ می¬رفتند در دهاتی كه در مسیر بود توقف می¬كردند و مردم را جمع می¬كردند و برایشان منبر می¬رفتند و نماز جماعت می¬خواندند. كل زندگی ایشان وقف برای تبلیغ و ترویج دین بود. واقعاً حاج شیخ آینه تمام نمای یك روحانی دل¬سوز، خیرخواه، عالِم و عامل بودند. مرحوم آیةالله فرساد اردكانی كه از اعاظم و بزرگان علم و ادب بود و مرحوم ملك الشعرای بهار در مورد فرساد گفته بود: من فقیهی سراغ ندارم كه مثل فرساد ادیب باشد و ادیبی ندیدم كه مثل فرساد فقیه باشد، در ماده تاریخی كه برای مرحوم حاجی شیخ گفته است، می¬گوید: ... «ماتَ الفقیهُ وَماتَ العِلمُ وَالعَمَلُ». در مرگشان فقط خدا می¬داند كه چه حالی به مردم دست داد. وقتی ایشان از دنیا رفتند پیكر ایشان را از طزرجان تا یزد كه هشت فرسخ راه است مردم روی دست و پیاده آوردند و در تمام مسیر به هر كجا رسیدند بر پیكر ایشان نماز خواندند. تفتی¬ها شب برای استقبال از جنازه از دره¬ها و گردنه¬ها بالا رفتند. نصف شب پس از نماز در تفت؛ جنازه را به سمت یزد حركت دادند و در امامزاده جعفر(ع) دفن كردند. در مدرسه¬ی مصلی نیز سه بار به پیكر ایشان نماز خواندند. غوغایی بود. تمام طبقات مردم عزادار بودند.

شنیده¬ایم بارگاه امامزاده جعفر(ع) كه مرحوم حاج شیخ غلامرضا در آن¬جا دفن شدند، پس از دفن حاج شیخ بیشتر مورد توجه مردم قرار گرفت و كراماتی هم از آن ظاهر گشت. شما این معنا را تأیید می¬كنید؟!

بله! ما بچه این محله هستیم. منزل پدر من خیلی نزدیك امامزاده جعفر است. من از چهار سالگی امامزاده جعفر را كاملاً به یاد دارم. مرحوم مشیرالممالك ساختمان امامزاده جعفر را ساخت. این رواق و حرم عین حرم و بقعه حرم عسكریین(ع) در سامراست. عین نقشه سامرا را مرحوم مشیرالممالك این¬جا پیاده كرد و ایشان سال 1313 شمسی از دنیا رفت. سال تولد من 1309 شمسی است. یك قاری سر قبر مرحوم مشیرالممالك بود كه صدای خوبی داشت و ما برای تماشای قرائت این مرد قاری می¬رفتیم. وقتی مرحوم حاج شیخ را این¬جا دفن كردند، رفت و آمد مردم زیاد شد و آینه¬كاری¬ها، ضریح طلا، تعویض درها و تشریفات و تشكیلات و مقبره¬های اطراف صحن¬ها كه ساخته شد، همه بعد از دفن مرحوم حاج شیخ غلامرضا بود.
مسجدی را هم بالا سر مقبره مرحوم حاج شیخ غلامرضا ساختند كه پسرشان ـ آقا شیخ علی ـ‌ آن-جا نماز جماعت می¬خواند. آشیخ علی اخلاقی داشت كه حتی بچه¬های خردسال قبل از تكلیف هم می¬آمدند و به خاطر تشویق¬های او نماز می¬خواندند. مجالس و مجامع و مراسم شب¬های احیا در آن مسجد و صحن¬ها و رواق¬ها برگزار می¬شود و مردم توسلاتی به مرحوم حاج شیخ دارند. مردم شهر و استان یزد می¬آیند، مسافرین و توریست¬ها می¬آیند. وجود حاج شیخ غلامرضا خودش كرامت بود و همین رونقی كه این امامزاده دارد، بزرگان و وعاظ و علمایی كه بعد از دفن ایشان، این¬جا دفن شدند؛ مجالسی كه در مسجد امامزاده تشكیل می¬شود و مراسم دعای ندبه، جلسات ختم قرآن و ... تمام این¬ها بعد از دفن مرحوم حاج شیخ غلامرضاست.

حاج آقا! لطفاً در مورد منزل ایشان كه ظاهراً چندین بار فروخته شد و به ایشان بازگردانده شد، توضیح دهید.

ایشان یك منزل معمولی در نزدیكی گاراژ ناجی داشتند، كه محل مراجعات مردم بود. یك جوی آب هم در آن روان بود. این منزل را علی¬الظاهر آقای حاج شیخ سه مرتبه فروختند و به مصرف فقرا و طلاب و امور دینی رساندند و مردم دوباره خریدند و به ایشان برگرداندند؛ تا این¬كه آخرین بار مردم آن را به اسم فرزند ایشان نمودند تا حاج شیخ نتوانند آن را بفروشند. الآن هم این منزل هست و همه ساله ایام اربعین در آن، مراسم با شكوهی برگزار می¬گردد.

رفتار ایشان نسبت به اقلیت¬های دینی یزد چگونه بود؟

ایشان مورد علاقه و احترام یهودی¬ها و زرتشتی¬ها بودند. آن¬ها هر وقت در كوچه و بازار حاج شیخ را می¬دیدند، احترام می¬كردند و خوشحال می¬شدند. زمان جنگ جهانی دوم كه وضعیت ارزاق خیلی سخت شد و مردم در مضیقه بودند، مرحوم حاج شیخ دستور دادند كه مقداری گندم را آرد كنند و برای یهودی¬ها ببرند و میان آن¬ها تقسیم كنند. بعد از وفات ایشان یهودی¬ها و زرتشتی¬ها برایشان مجلس فاتحه گرفتند.

سوابق تحصیلی ایشان چه بوده است؟

ابتدای تحصیلات علوم دینی مرحوم حاج شیخ در مشهد بوده است؛ و سپس همراه آقا نجفی قوچانی از راه خطرناك طبس و كویر به اصفهان رفتند، و سالیانی در اصفهان تحصیل كردند و بعد به نجف عزیمت كردند.

لطفاً نمونه¬هایی از قدرت روحی ایشان را برایمان بازگو بفرمایید.

این¬طور كه بنده شنیدم؛ یك سید خراسانی به یزد آمده بود كه گویا منحرف بود، صوفی بود و مرحوم حاج شیخ سخت با او مبارزه كردند به طوری كه ناچار شد از یزد برود. این سید خیلی هتاك بود، اما حاج شیخ در مقابل بدگویی¬هایش استقامت كردند. آن سید گویا روی منبر به مرحوم وزیری كه برادر عیال مرحوم حاج شیخ بود گفته بود: برو دست خواهرت را بگیر و از خانه این زندیق بیرون بیاور! به منحرفین اعتراض می¬كردند. یادم نمی¬رود به یكی از رؤسای گروه¬های منحرف كه در لباس روحانیت بود و روی منبر بود، به شدت اعتراض كردند و او را از منبر پایین آوردند. با دراویش خیلی مخالف بودند. دو نفر طلبه تفتی به نام¬های شیخ محمد و شیخ جواد بودند، منظورم از شیخ جواد همین امام جمعه¬ی بزرگوار فعلی تفت آقای حاج شیخ جواد حسن¬علی است كه آن دو با هم آمدند حوزه¬ی یزد و در مدرسه شفیعیه بودند. آقا شیخ جواد حسن علی خیلی مورد توجه حاج شیخ بود. شیخ محمد خیلی با استعداد بود و از جهت علمی پیشرفت داشت. آن وقت طلبه¬ها تحت نظر حاج شیخ بودند و شهریه طلبه¬ها را ایشان می¬پرداختند. آقای حاج شیخ در مورد این شیخ محمد گفته بودند: «من آینده او را روشن نمی¬بینم». بعد ما شنیدیم كه این شخص رفته و مبلغ بهایی¬ها شده است.
ایشان در یكی از سفرهایی كه به آباده داشتند، یكی از طلبه¬ها را با خودشان به یزد آورده بودند تا درس بخواند. این طلبه خیلی با استعداد بود و حافظه و بیان عجیبی داشت. بعدها مسايلي از او سرزد كه حاج شیخ فرمودند: «شهریه¬اش را قطع كنید». مسؤولین پرداخت شهریه صلاح ندانستند و گفتند به تدریج قطع می¬كنیم. حاج شیخ نپذیرفته بودند و آقای وزیری كه خیلی به حاج شیخ نزدیك بودند، خدمت حاج شیخ گفتند كه الآن مصلحت نیست، به تدریج كم می¬كنیم. حاج شیخ عصبانی شدند و محاسنشان را گرفتند و گفتند: «سرغلامرضا را ببرید من سهم امام به این شیخ نمی-دهم»؛ بالاخره شهریه او را قطع كردند. آن شخص بعد از انقلاب خلع لباس شد. منبر خیلی خوبی هم داشت، ولی بی¬تقوا بود. او در رژیم گذشته كه گوشت از خارج می¬آوردند و شرعاً حلال نبود، از آن گوشت¬ها می¬خرید و استفاده می¬كرد.
در مقابل، یكی از وعاظ معروف مشهد به یزد آمده بود و میهمان حاج شیخ بود و گویا علیه بهایی¬ها روی منبر حرف زده بود. شهربانی قبل از طلوع فجر دَرِ خانه حاج شیخ ماشین آورد كه این آقا را ببرد. حاج شیخ می¬گویند: من نمی¬گذارم میهمانم تنها برود و با او همراه می¬شوند. وقتی مردم با خبر می¬شوند، شهر تعطیل می¬شود تا این¬كه از تهران تلگراف می¬شود كه این¬ها را برگردانید و حاج شیخ را همراه میهمانشان با كمال عزت و احترام بر می¬گردانند. یادم نمی¬رود كه در تشییع پیكر مرحوم حاج¬شیخ خیلی جمعیت بود. شخصی در مسیر تشییع گفت: من همین جمعیت را یك بار دیگر در حال حیات ایشان دیدم و آن روزی بود كه مأمورها میهمان حاج شیخ را برای تبعید بردند و ایشان همراهش شد و مردم به حمایت از حاج شیخ دنبال ایشان راه افتادند.
طی الأرض ایشان هم كه معروف و مشهور است. آنچه بنده می¬دانم این است، كه شخصی به نام امرالله فلاح تفتی در مغازه آقاشیخ علی شرینی پز بود. داستان را از او شنیدم كه گفت: حاجی احمد ناجی از نیكان و خوبان تفت، همسایه ما بود. حاجی شیخ هر وقت به تفت می¬آمدند منزل او بودند. من 12 ساله و برادرم 17 ساله بود، كه تحت سرپرستی حاجی احمد بودیم. روزی حاجی احمد نزد ما آمد و گفت: آقای حاج شیخ فردا می¬خواهند بروند طزرجان، الاغتان را آماده كنید و همراه ایشان بروید. برای رفتن از تفت تا آن¬جا ـ با الاغ ـ حداقل سه ساعت وقت لازم بود. برادرم گفت: ما فردا نوبت آبمان است و باید باغمان را آبیاری كنیم، برادر كوچكم نمی¬تواند از عهده¬اش برآید، پس شما باغ ما را آب بدهید تا من همراه حاج شیخ بروم. من كه 12 ساله بودم، گفتم: من می¬روم. قرار شد برادرم برای آب دادن باغ بماند و من همراه حاج شیخ بروم. حدود ساعت 4 و 5 بعد از ظهر هنگام رفتن شد. من گفتم: الآن شب می¬شود و من نمی¬روم. برادرم گفت: تو آب¬رسانی باغ را انجام بده من خودم می¬روم، امّا بالاخره من را وادار كردند كه بروم. الاغ را برداشتم و آمدم درِ منزل حاجی احمد. حاج شیخ اثاثیه¬شان را برداشتند و خودشان سوار یك الاغ شدند و عیال و بچه¬شان هم سوار الاغ دیگری شدند و راه افتادیم، اما در كوچه و محل مردم می¬آمدند و با حاج شیخ صحبت می¬كردند و مسأله می¬پرسیدند و ایشان هم با حوصله جواب می¬دادند به طوری كه وقتی از تفت خارج شدیم؛ سه ربع ساعت بیشتر به مغرب نمانده بود. من مشغول صحبت با آقاي حاج شيخ بودم كه يك¬دفعه ديدم به طزرجان رسيديم و مؤذن داشت اذان مغرب می¬گفت. حاج شیخ پیاده شدند و گفتند: این عیال و بچه ما را ببرید خانه آن فردی كه بنا بود منزل او بروند و خودشان برای اقامه¬ی نماز به مسجد رفتند.

حاج آقا به نظر شما چه¬قدر از این كمالات كسبی است؟ آیا این راه به روی همه باز است؟

البته این راه به روی همه باز است، اما رسیدن به این راه و قدم گذاشتن در این راه مقدمات ویژه-ای لازم دارد. مجاهدت¬ها، مواظبت¬ها و مراقبت¬ها لازم دارد، كه اصلش تقوا و صفای باطن است. اگر انسان متقی شد و تقوا پیشه كرد و اطاعت و عبادت الهی كرد، این راه¬ها برایش هموار می¬شود، و البته این، كار هر كسی نیست.

محور سخنان، مواعظ و فرمایشات ایشان چه بود؟

همه¬اش دعوت به خدا بود و تقوا و هدایت. ایشان خیلی در مورد: اهْدِنَا الصّراطَ الْمُستَقِيمَ در مجالسشان صحبت مي¬كردند درباره¬ى: صِراطَ الَّذِینَ أنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِالْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ.. می¬فرمودند: ...الّذینَ أنعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِّنَ النَّبیَّینَ وَالصَّدّیقَینِ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أولئكَ رَفیِقاًهمه منبرشان موعظه و دعوت به خیر و صلاح بود. امر به رسیدگی به یكدیگر و احسان به یكدیگر بود.
ایشان بسیار به فكر تحصیل طلاب بودند. وقتی حاج شیخ فهمیدند كه حاج سید محمد محقق كه بعداً داماد مرحوم حاج شیخ عبدالكریم شد و به محقق داماد معروف شد، طلبه با فراستی است، به حاج شیخ عبدالكریم نامه نوشتند و ایشان را معرّفی كردند و عبای خودشان را به آسید محمد دادند. جایی از قراء و قصبات اطراف یزد نبود كه آقای حاج شیخ برای تبلیغ نرفته باشند. از دعاهاي ايشان اين بود كه می¬گفتند: «خدایا دل¬های دوستان مرتضی علی را به همدیگر مهربان كن، نزدیك كن». صلوات زیاد می¬فرستادند. صورتشان و اخلاق خوششان عجیب جاذبه¬ای داشت. تبلیغاتشان همیشه درباره¬ی تقوا و اجتناب از معاصی و گناهان بود.

به نظر حضرت¬عالی چه عواملی باعث رسیدن مرحوم آقای حاج شیخ غلامرضا به این فضایل و كمالات شده بود؟

پاكی طینت پدر، مادر و خود ایشان و نیز اثرات زادگاهشان مشهد، كه به بركت امام رضا(ع) توسلاتی به آن حضرت داشتند. معرفت حاج شيخ طوري بود كه وقتي وارد مشهد مي¬شدند خيلي به حرم نمي¬رفتند و می¬گفتند: «امام رضا(ع) محدود به آن¬ نقطه نیست». قبل از ظهر در رواق حرم امام رضا(ع)، از سمتی كه الآن صحن آزادی است، می¬آمدند و زیارت امین¬الله می¬خواندند. ظهرها زیر آفتاب در صحن نماز می¬خواندند، شب¬ها پای منبر ایشان نصف صحن پر از جمعیت بود. آقا سید هاشم نجف آبادی از علمای بزرگ مشهد و پدر بزرگِ مادری آیةالله خامنه¬ای ظهر و شب در یكی از این شبستان¬ها نماز می¬خواندند و درس تفسیر پر محتوایی هم داشتند و صبح¬ها آیةالله آقا سید جواد خامنه¬ای(ره) كه داماد آقا سیدهاشم نجف¬آبادی و پدر آیةالله خامنه¬ای بودند در این شبستان نماز می¬خواندند. یك بار آقا سید هاشم می¬خواستند به حج بروند، نزد مرحوم آقا شیخ غلامرضا آمدند و خواهش كردند كه شما چرا ظهرها در آفتاب می¬ایستید و نماز می¬خوانید؟! من به سفر می-روم و شبستان خالی است، بیایید این¬جا تا هم مردم بیشتر به فیض برسند و هم شما در آفتاب نباشید. ایشان هم قبول كردند و ظهرها در آن¬جا نماز می¬خواندند و مردم خیلی شركت می¬كردند. یك روز مرحوم حاج شیخ بین دو نماز گفتند: «آی زوار امام رضا(ع)! شیخ غلامرضا را عادل می¬دانید كه آمدید پشت سرش نماز می¬خوانید؟!» مردم گفتند: بله آقا! فرمودند: «پس كاری نكنید كه شیخ غلامرضا ظالم بشود. این¬كه هی می¬گویید: "یا ألله، یا ألله إن الله مع الصّابرين" و من هم ركوع را طول می¬دهم، پیرمردها كمرشان درد می¬آید، و من به این¬ها ظلم می¬كنم». این¬قدر مراقب بودند. چند وقت پیش، من مشهد بودم. فردی از محترمین مشهد كه نامش حسین است و آن روز 12، 13 سال داشت و تكبير نماز حاج شيخ را می¬گفت، نقل ¬كرد كه یك شب می-خواستم به فیض نماز جماعت حاج شیخ برسم، به یكی دیگر از رفقایم كه او هم نوجوان 10، 15 ساله¬ای بود و صدایش هم خوب بود، گفتم: تو بیا و تكبیر نماز حاج شیخ را بگو. حاج شیخ نماز مغرب را كه سلام دادند، برگشتند و از فرزندشان آشیخ حسین یا آشیخ علی كه همیشه همراه ایشان بودند، پرسیدند: حسین (مكبّر) كجاست؟ چرا امشب تكبیر نگفت؟ گفتند: در صف دوم نماز است. ایشان صدا زدند: حسین بلند شو بیا؛ وقتی رفتم، گفتند: چرا خودت تكبير نگفتى؟! گفتم: آقا من می¬خواستم به فیض نماز جماعت برسم. گفتند: «نه، نه! خودت تكبیر بگو» پس از سالیانی كه گذشت؛ شاید حدود 15 سال، دیدیم كه آن پسر منحرف شد؛ به گونه-ای كه خانواده¬اش او را از خود طرد كردند.

به نظر حضرت¬عالی پس از درگذشت این مردان خدایی چگونه می¬توان به بركات وجودی آنان استمرار بخشید؟ آیا از این منظر، حق مرحوم حاج شیخ ادا شده است؟

ما موظفيم به اين امر الهى، كه: لَقَدْ كَان لَكُم فِی رسول¬الله أسوة حسنة. تأسی نیكو و دنباله-روی اولیای خدا وظیفه است، و این لازمه¬اش رسیدن به كمالات نفسانی است. ما باید راه را تعقیب كنیم؛ گرچه متأسفانه خیلی محرومیت داریم، خیلی عقب افتادگی داریم. اگر بتوانیم دنباله¬رو آن¬ها باشیم، حرف¬هایشان، نصیحت¬هایشان، اعمالشان، مواظبتی كه به نوافل داشتند، مواظبتی كه به تبلیغ داشتند، مواظبتی كه به توسلات داشتند به آن¬ها نزدیك می¬شویم: الّذینَ جَاهَدوُا فِینَا لَنَهدینّهم سُبُلَنا؛ دنباله¬روی ایشان از اهل¬بیت(ع)، تقوا، ورع، غم¬خواری نسبت به دیگران؛ مخصوصاً به اهل علم و این كه خواهان ترقی و پیشرفت اهل علم بودند؛ در همه این جهات نمونه بودند. این-ها همه قابل تأسّی است.
یادم نمی¬رود كه در مشهد، روی منبر ¬گفتند: مرحوم آقا سید عباس شاهرودی ـ از علمای بزرگ زمان خودشان ـ شب¬ها در قنوت وتر این اشعار شیخ بهایی را می¬خواند و گریه می¬كرد:
جد تو آدم بهشتش جای بود قدسیان كردند بهر وی سجود
يك گنه ناكرده گفتندش تمام مذنبى، مذنب برو بیرون خرام
تو طمع داری كه با چندین گناه داخل جنت شوی ای رو سیاه
ایشان هم این بیت¬ها را می¬خواندند و گریه می¬كردند. كسی نبود پای منبر حاج شیخ بنشیند و عوض نشود. یكی از علما از مرحوم آقا سید محمد مدرسی نقل كرد: هركس هم¬سفر آقا شیخ غلامرضا می¬شد، نماز شب خوان می¬شد. وقتی حال حاج شیخ و نماز شبش را می¬دید، نماز شب خوان می¬شد. به تمام معنا عالِم عامل بودند. عالمی بودند كه به گفته¬هایشان پای¬بند بودند. واقعاً منطق ایشان انسان را به خدا دعوت می¬كرد. یك¬بار ایشان پیاده از نجف به كربلا آمدند. آن موقع حرم سیدالشهدا(ع) سه در داشت كه یكی را دَرِ حبیب می¬نامیدند. ایشان پیاده به كربلا آمدند و جلوی این در اذن دخول خواندند و گریه نكردند. جلوی هر كدام از درهای دیگر اذن دخول خواندند، گریه نكردند. برگشتند جلوی دَرِ حبیب ایستادند و گفتند: «یا امام حسین(ع)! من، شما را می-خواستم كه پیاده از نجف تا كربلا آمدم؛ چرا شما من را نمی¬خواهید و اذنم نمی¬دهید؟!» این را گفتند و به گریه افتادند. حالات مخصوصی داشتند. وقتی روی منبر دعا می¬كردند، محاسنشان را به دست می¬گرفتند و دعا می¬كردند.

حاج¬آقاي دعايى، با تشكر از شما اگر در پایان توصیه¬ای دارید، بفرمایید.

همین¬طور كه خدا و ائمه اطهار(ع) امر به تقوا فرمودند، توصیه ما نیز این است كه تقوا را در خودمان ایجاد كنیم و در مسیر تقوا قدم برداریم و محبت دنیا در ما نباشد: «حبّ الدّنیا رأس كلّ خطیئة». دنیا را طالب نباشیم، بلكه طالب آخرت باشیم. مواعظی كه پیامبر(ص) به امیرالمؤمنین(ع)، به سلمان، به اباذر و ... فرمودند، را سعی كنیم عمل كنیم. زمانه¬ای شده كه توفیق خیلی كم شده است. كمالات نفسانی كم شده است. صفا، صمیمیت، محبت، حسن ظن و مبارزه با هوا و هوس، حب جاه را از خود حذف كردن، نابود كردن كم شده است. مراقب باشید حب مقام، حب دنیا و ... شما را از یاد خدا باز ندارد. ذكر خدا را منحصر در «سبحان¬الله» و «لا إله إلاّ الله». و ... ندانید. خیلی¬ها صلوات می¬فرستند، اما متأسفانه وجودشان پاك نیست؛ نه رحمي است نه عاطفه¬اى، نه انسانيتى، نه گذشتى. إن¬شاءالله بتوانیم زندگانی خودمان را با اهل¬بیت(ع) و با زندگی بزرگان تطبیق دهیم. خلقت ما برای بندگی خدا و كسب فضیلت و كمالات انسانی است. خدا به همه ما و شما توفیق عطا فرماید.