ن بيسيمچى فرمانده گردان بودم. اتفاقاً در نزديكى بوراين يك همكار عراقى را به اسارت گرفتيم. فرمانده گردان از من خواست كه او را ببرم تحويل بدهم. در بين راه يك بسته پول عراقى درآورد و سعى كرد به من بدهد.

نصفه نيمه به او حالى كردم كه من بسيجيم، فرزند امامم، معلمم. براى پول به جبهه نيامده ام. با شنيدن اين عبارت زد زير گريه. يكى از برادران عرب زبان آورد. اسير به او گفت: اگر عراق برگردم به همه مى گويم كه ايرانى ها براى خدا و دين به جبهه مى آيند و مثل ما براى پول و صدام نمى جنگد.