الهی!
شنبه 28 اسفند 1389 2:46 PMزهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم،کرم بود.
تو دوست می داری که من تو را دوست دارم با آن که بی نيازی از من، پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با اين همه احتياج که به تو دارم.
من غريبم و ذکر تو غريب. ومن با ذکر تو الف گرفته ام زيرا که غريب با غريب الف گيرد.
شيرين ترين عطاها در دل من رجای توست و خوشترين سخنها بر زبان اين گنه کار، ثنای توست و دوست ترين وقتها بر اين بنده ی مسکين گنه کار، لقای توست.
مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم. اکنون کار با فضل تو افتاد.
اگر فردا گويند چه آوردی؟ گويم: خداوندا! از زندان، موی باليده و جامه ی شوخگن و عالمی اندوه و خجلت توان آورد.