شهيد داور یسری از زبان پدر
جمعه 27 اسفند 1389 12:38 AM... داور از طفوليت (١١ يا ١٢ ) سالگي نماز ميخواند. اكثر اوقات روزه ميگرفت و هميشه سر و كارش با قرآن و مسجد بود. به قرآن علاقه زيادي داشت. يادم هست در همان سنين تحصيلي بود كه در شبهاي زمستان سخت در راهرو مشغول راز و نياز با خداي خود ميشد و با صداي خوش و دلنشيني قرآن ميخواند. به مردم فقير كمك ميكرد.
به جرأت ميتوان گفت اگر ١٠ تومان توي جيبش بود ٥ تومان آن را رد ميكرد حتي آن موقعي كه محصل بود. در دوران دبيرستان سه ماه تعطيل را ميرفت كار ميكرد، حتي عملهگي. وقتي اعتراض ميكردم، ميگفت: «پدر شما عائلهداري رويم نميشود به شما بگويم پول بده.» ايشان خيلي مؤمن به اسلام بود. در دوران جواني و طاغوت نماز جمعه تنها ميخواند از ابتدا آرزوئي در دلش بود تا كه بزرگ شد و فهميدم عاشق شهادت در راه خداست.
يادم هست آخرين ديدارمان روز جمعه در نماز جمعه بود. آنجا اعلام كردند كه عمليات كربلاي ٥ شروع شده. ناگهان ايشان رو به من كرد گفت: «بيا يك دعا در حق من بكن و از خدا بخواه مستجاب كند.» خيلي اصرار كرد، گفتم: خوب بگو چه ميخواهي، بعد از قول گرفتن گفت: «بيا در حقم دعا كن كه شهيد شوم.» من هم دعا كردم و او رفت و آخرالامر پس از دوبار مجروح شدن در جبهههاي حق عليه باطل به آن آرزو نائل آمد. روحش شاد باد.
يادم هست آخرين ديدارمان روز جمعه در نماز جمعه بود. آنجا اعلام كردند كه عمليات كربلاي ٥ شروع شده. ناگهان ايشان رو به من كرد گفت: «بيا يك دعا در حق من بكن و از خدا بخواه مستجاب كند.» خيلي اصرار كرد، گفتم: خوب بگو چه ميخواهي، بعد از قول گرفتن گفت: «بيا در حقم دعا كن كه شهيد شوم.» من هم دعا كردم و او رفت و آخرالامر پس از دوبار مجروح شدن در جبهههاي حق عليه باطل به آن آرزو نائل آمد. روحش شاد باد.