خاطره اي از شهید عبد الغفور بالش آبادی
جمعه 27 اسفند 1389 12:33 AMیکی از دوستان عبد الغفور تعریف می کرد:
ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز، بعد از پیاده روی زیاد، خسته و کوفته وارد سنگر شدیم و شروع کردیم به خوردن هندوانه ای که برایمان آورده بودند. اما عبد الغفور هندوانه نخورد و از سنگر بیرون رفت و گفت:
ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز، بعد از پیاده روی زیاد، خسته و کوفته وارد سنگر شدیم و شروع کردیم به خوردن هندوانه ای که برایمان آورده بودند. اما عبد الغفور هندوانه نخورد و از سنگر بیرون رفت و گفت:
سزاوار نیست که ما میوه بخوریم و دوستان مجروحمان در میان خاک و خون افتاده باشند.
همین که از سنگر بیرون رفت، صدای انفجار خمپاره ای به گوش رسید. وقتی بیرون رفتیم، عبد الغفور را دیدیم که به شهادت رسیده است.
راوي پدر شهید
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
همین که از سنگر بیرون رفت، صدای انفجار خمپاره ای به گوش رسید. وقتی بیرون رفتیم، عبد الغفور را دیدیم که به شهادت رسیده است.
راوي پدر شهید
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان